تبليغاتX
frozen words - اتاق ده متری

 

 

 

 

 

دیگه راه فرار نداشتم . رسیده بودم به کنج اتاق ده متری و اون سایه ی بزرگ و بدقواره و وحشتناک ، بالای سرم ایستاده بود و با کمر بند چرمی سیاهش  مدام تنم رو نوازش می کرد . با هر ضربه عربده ی بلندی سر می دادم بلکه درد یادم بره هر بار که تسمه ی چرمی به تنم می خورد فریادها بالا تر می رفت . چه بی رحمانه بود که می دونستم همه ی همسایه ها صدای فریادم رو میشنیدن و باز هم کسی رو نداشتم که زیر این کتک خوردن ها به دادم برسه . تنها راه نجاتم این بود که بین بی آبرویی و سکوت یکی رو انتخاب کنم . مهم نبود همسایه ها چی می گفتن فقط لابلای فریاد ها دعا می کردم که اون سایه ی بدقواره زودتر از نفس بیفته و دست از سرم برداره .

 درست مثل شبهای قبل و بعدش . هر بار به یه بهونه . همه چیز با دو تا فحش و ناسزا و تحقیر شروع می شد و بعد از سکوت من که همیشه براش غیرقابل تحمل بود مراسم ، با شکوه هر چه تمام تر پیش می رفت ...

اون بار هم مثل باقی شبها تقصیر من نبود . به بچه ها هشدار داده بودم که کوچه جای شوت های بلند نیست . اما اونها هم مثل اون سایه ی بدقواره ، اهمیتی به حرفهام نمی دادن . تا به خودم بیام ، من مونده بودم و کوچه و توپ و شیشه ی همسایه که شکسته بود . صدای دویدن بچه ها که کوچه رو ترک می کردن پشت سرم شنیده می شد . انگیزه ای برای فرار نداشتم . دیگه بعد از این همه سال ، خوب میدونستم که روزها و شبها هم که فرار کنم باز می رسم به کنج اتاق ده متری .

اون شب... توپم رو پاره کرد ، دلم رو به درد آورد و تنم رو شکست.

نمی دونم زمان برای دیگران هم به همین کندی پیش می ره یا نه اما حاضرم شرط ببندم که عقربه های تک تک سالهای عمر من دو برابر کمتر از عقربه های معمولی چرخید .ساعت چوبی اتاق ده متری بی رحمانه دقایق رو کش می داد .

آخرین پرده ی خاطراتم از اون اتاق ، بهترین روز زندگیمو زمزمه می کنه . همون روزی که بالاخره فریادها به نتیجه رسید .دیگه زیر ضربه های کمر، دردی رو حس نمی کردم .از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم و مدام خودم رو به در و دیوار می کوبیدم که باورم بشه این لحظه ها رویا نیستن. سایه ی بدقواره رو می دیدم که سعی داشت آرومم کنه . دست از کتک زدن برداشته بود و فریاد می زد " بیچاره شدم " .نمی دونم چرا چشماش خیس بود . حس کسی رو داشت که مرتکب به قتل عمد شده باشه . اما نمی دونست که من خوشحالم . من چرا خوشحالم ؟ خودم هم نمی دونستم . تمام تنم داغ بود . سرم سنگین بود . می لرزیدم و می خندیدم . زورم زیاد شده بود و .. می خندیدم . به همه چیز ، همه جا ، به دنیا و حتی اون سایه ی بدقواره که استادانه کابوسهای زندگیمو نقاشی می کرد...

 چیزی نگذشت که اونها سر رسیدند ، به هر حال مهمانهای ناخوانده همیشه در طول تاریخ مثل غده ی سرطانی خلوت آدم رو به باد دادن . اول زیر بار نرفتم اما خوب... اونها زورشون از من بیشتر بود .از روی لباس یه آمپول بهم تزریق کردن. یه پیراهن سفید  با آستینهای خیلی بلند تنم کردن . اون هم برعکس ! آستینها رو در کوتاهترین زمان به پشتم بردن و به  هم گره زدن . هنوز می خندیدم اما دیگه نمی تونستم حرکت کنم . انگار که آمپوله کار خودش رو کرده بود .

 فریاد و درد و سکوت ، نقطه ی آخر تمام خاطرات من توی اون اتاق ده متری بود .  

حالا دیگه سالهاست که از آخرین فریادم می گذره . مدتهاست دلیلی برای فریاد ندارم .چون درد ندارم . بیشتر اوقات می خندم . از رنگ سفید متنفرم . نقاشیهای خاکستریم ، سفیدی دیوارو پوشوندن . این طوری احساس آرامش بیشتری دارم . دکتر می گه طرح رنگی بکش .بلدی نقاشی رنگ دار بکشی ؟!؟!؟ تو دلم به ریشش می خندم ."خوب کسخل مگه خاکستری رنگ نیست ؟ آخه به تو چه مرتیکه ! کون لقت . تو از نقاشی و رنگ چی  سرت می شه . تو اگه نقاش بودی که دکتر نمی شدی . من دیوونه فهمیدم که هیچی بارت نیست ، چه برسه به آدمهای اون بیرون ! فکر کردی نمی فهمم که تمام تیرهات برای آدم کردن من به سنگ خورده ؟ انچوچک فقط یاد گرفته چطور از کارهای آدم انتقاد کنه ! چرا من باید واسه تک تک نقاشیهام و یا حتی کلماتی که توی شعرهام انتخاب می کنم به توی جاکش جواب پس بدم ؟!؟!؟ چرا فکر می کنی بیشتر از من می فهمی ؟!!؟" مطمئنم که تا به حال حتی نتونسته یه دونه از دیوونه های توی آسایشگاه رو به زندگی معمولیش برگردونه . فقط بلده دارو تجویز کنه و وانمود کنه که ذهن آدم رو می خونه !

"بابا" هفته ای یک بار به دیدنم میاد . حالا دیگه بعد از این همه سال هم قد و هیکل خودم شده اما هنوز هم سایه ی بزرگ و بدقواره ای داره که تمام ترس نوجوونیم رو به تنفر تبدیل می کنه . هنوز هم چیزی جز سکوت براش ندارم . اما مدتهاست که با کمربند سیاهش به سراغم نیومده . دیگه وقتی به دیدنم میاد کمر نمی بنده . فک کنم این هم پیشنهاد اون دکتر احمق باشه ! به هر حال من از این موجود درست به اندازه دیگران بیزارم . از توپ ، پنجره ، کوچه ، ساعت و اتاق ده متری بیزارم  .

خیلی آروم هلش دادم و انداختمش روی زمین . نشستم روی سینه ش .عجیبه ! چشماش از ترس لبریز شده ! خنده داره . "بابا" از من می ترسه .درست به همون اندازه که من توی اون سالها از اون سایه ی بزرگ و بدقواره وحشت داشتم . موهاشو با دوتا دستام چنگ زدم و سرش رو به زمین می کوبم . فریاد می زنه و عربده می کشه . حتما دردش میاد ! آخه آدم فقط وقتی عربده می کشه که درد داشته باشه ! لابد داد میزنه که درد یادش بره ! کاش که همسایه ها صدای فریادشو بشنون و به سراغش نیان ! 

و باز هم مهمان های ناخوانده ! یکی دیگه از همون آمپولها توی تنم خالی کردن. "بابا" رو از زیر دستام بیرون کشیدن و بردنش بیرون . خوابم میاد ...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 19:50  توسط cupid |