تبليغاتX
frozen words - امروز پسرم آزاد شد !

 

 

  • خوب ... اینم از این .

          نیما جان ممنون . هر چند که وظیفت بود اما خوب ... ممنونتیم برادر !  

  • امروز زیر اون بارون در حالی که حسابی خیس شده بودم و مثل ژله ی یخ زده می لرزیدم و تو قحطی یه سقف کوچیک منتظر بعضیا بودم ، داشتم به این فکر می کردم که این بارونی که داره مث سگ میباره واقعا  نمی فهمه که بابا جون بسه ! این دفعه دیگه دلیلی برای این همه عصبانیت وجود نداره ؟ هنوز فکرم به آخر نرسیده بود که یه قطره ی گنده افتاد رو دماغم . (شک دارم که آّب باشه ! ) تو گیر و دار قطره های بعدی بودم که یهو بارون بند اومد . البته بند نیومده بود. همه جا بارون می بارید جز بالای سر من . یه چتر سیاه گنده بالای سرم باز بود و آقای جوونی کنارم ایستاده بود .به خاطر شریک شدن چترش با من ، عذر خواهی کرد و با اون صدای بمش بی مقدمه گفت " یکی دو دقیقه ای میشه دارم نگات می کنم . باور کن اگه این بارون چشم داشت و می دید که با چه خشونتی بهش زل زدی حتما تو اولین فرصت دمشو می ذاشت رو کولش و این شهر رو ترک می کرد ! "  لبخند زدم و تشکر کردم . حوصله نداشتم از حرفای جالبش استقبال کنم . با همون لبخند مسخره کلماتش رو دونه دونه بدرقه کردم تا جایی که دیگه حرفی برای گفتن نداشت .  اگه بارون نمیومد مجبور نبودم کنارش بایستم . فقط کافی بود یک قدم ازش فاصله بگیرم تا آسمون تیر بارم کنه !   

 

  •  کاش حتی برای یک لحظه بی خیال اون همه منم منم می شدیم و باور می کردیم که بیشتر از اونی که فکر می کنیم شکننده هستیم .  

 

 

 

 

    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 23:31  توسط cupid |