تبليغاتX
frozen words - برزخ

 

 

 

 

 

 

درست مانند گلوله ای از نور ، از تنم جدا شدم. نوری فیروزه ای رنگ. تنها بودم ، به جز من نور دیگری  آنجا نبود . کسی به من نگفته بود که باید به کجا بروم اما انگار که نیرویی من را به سمت خود می کشید . بدون آنکه تردیدی در انتخاب مسیرم داشته باشم به بالا رفتم . همیشه شنیده بودم که روح انسان پس از مرگ به بالا پرواز می کند ، انگار دوباره وقتش بود . راستی گفتم روح! باورم نمی شد که روح باشم . نگاهی به خود انداختم ، بیشتر شبیه هاله ای از انرژی بودم تا چهره ای که همیشه از یک روح در ذهن داشتم . گلوله ای از انرژی که از حرارت و دما و رنگ خاصی برخوردار بود . مطمئن بودم که روحم ! یک روح واقعی نه از آن قلابی ها و افسانه ای ها که همیشه در قصه ها و فیلمها از آن دیدم و شنیدم .  داشتم پرواز می کردم اما بدون بال . می دانستم که قانون نیوتن هنوز پابرجاست  اما به روی من تاثیری نداشت .گاهی سرعتم را کم و زیاد می کردم اما وقتی بیش از حد کم می شد انگار همان نیروی ناشناس متذکر می شد که بجنبم و معطل نکنم . مثل کسی که در نهایت باید به خانه بازگردد و به صلاحش است که بیش از این در خیابان هرز نگردد .

باورم نمی شد که باز هم مرده باشم . این اولین باری بود که به این سرعت از تنم جدا شدم . آخرین چیزی که با چشم دیدم چراغ اتومبیلی بود که درست بعد از افتادن تنم روی زمین بالای سرم ترمز کرد ... اکنون  از جو خارج شده ام  . مثل همیشه باید به دنبال حفره ای می گشتم . حفره ای که جنس دیوارهایش از  نوعی گاز باشد . آخرین بار سالها پیش به دنبال این حفره گشته بودم، اما هیچ گاه با مشکلی برای پیدا کردنش مواجه نشدم. سالها بعد، پس از اینکه برای بار آخر به زمین بازگشتم دیگر هیچ وقت به این حفره فکر نکردم انگار که ذهن زمینی ام کاملا از وجود آن بی خبر بود ، تا امروز. برای چندمین بار وارد حفره شدم . حفره ای که به زمین و مشتقاتش مربوط نمی شد و شاید رابطی بین کهکشان خودمان با دیگر کهکشانها باشد .اما اطمینان داشتم که تخیلی نیست .

 می دانستم که راه زیادی را پیموده ام ولی خسته نمی شدم . مطمئنم که اگر هنوز از تنم جدا نشده بودم و از جنس زمینی ها بودم تا به حال از پا در می آمدم و ناچار با پاهای تاول زده بر کف خیابان پهن می شدم. درست نمی دانم چقدر داخل حفره بودم و چند کیلومتر راه رفتم . اما احساس می کردم که سفرم داخل حفره رو به پایان است .دیگر پس از این همه مدت خوب می دانستم که چقدر راه در پیش دارم . البته نمی توانم دقیق بگویم چند ساعت ، چند روز یا چند سال . اینجا زمان به روش زمین محاسبه نمی شود . گفتم که ، اینجا هیچ چیز زمینیی وجود ندارد .  

بالاخره به انتهای حفره رسیدم . اولین بار نبود که سر از برزخ در می آوردم . درست یادم نیست از آخرین باری که به اینجا فرستاده شدم چند سال می گذرد اما انگار همین دیروز بود که با یک دنیا تجربه ها و وعده های جدید ، برای جبران گذشته و آغاز یک زندگی تازه ،برزخ را برای بار آخر پشت سر می گذاشتم و به زمین باز می گشتم .

فضایی بزرگ و عمیق و زیبا که مشابهش را در هیچ مکانی روی زمین ندیدم . به همین دلیل توصیفش به زبان زمینیها غیر ممکن است .هیچ یک از حسهای زمینی در برزخ به کار نمی آید . اینجا هیچ چیز ملموس نیست . همه چیز از نور ساخته شده . همه ی ساکنین از نور هستند . درست مثل من . گلوله های انرژی به رنگهای سفید ، زرد ، آبی و بنفش .خبری از رنگهای دیگر نیست.  تعداد گلوله های بنفش بسیار کم است اما در عوض تا چشم کار می کند ، تا آن دوردستها ، گلوله های زرد لابلای هم می پیچند . تعداد آبی ها از زرد ها کمتر و از بنفش ها بیشتر است . تمام وسایل و ابزارها از تار و پودهای به هم بافته شده ی نور سفید و زرد کم رنگ درست شده اند . شهر عجیبی است . همه با هم صحبت می کنند اما صدایی از کسی شنیده نمیشود . چرا که اینجا کلام معنا ندارد تمام گلوله ها از طریق انرژی خاص خودشان با دیگران ارتباط برقرار می کنند و در واقع با فرستادن امواج به سمت هم ، با هم حرف می زنند ، صدای هم را می شنوند ، یکدیگر را لمس می کنند و حتی می بینند . بعضی ها مثل من از زمین آمده اند و بیشترشان از  منظومه های دیگر. اما کسی با کسی غریبه نیست . همه از طریق همان نیروی ناشناس هدایت می شوند و جریان زندگی در برزخ را طی می کنند . کسی به هیچ کدام از ما نگفته که اینجا از چه قوانینی باید اطاعت کنیم اما نظم عجیبی بر اینجا حاکم است .حتی روحهایی که از دیگران شرور تر به نظر می آیند نیز در اینجا اجازه ی قانون شکنی به خود نمی دهند ...

دوباره همان نیروی عجیب به جلو هدایتم کرد.در بین راه، چهره های آشنای زیادی را می دیدم که مشغول معاشرت با دیگران بودند ، چهره هایی که در زندگی های متوالی در اطرافم نقشی را ایفا می کردند . اما به دلیل ضیق وقت نتوانستم ارتباطی با آنها برقرار کنم چرا که پیش از هر کاری باید به جایگاه خودم بروم . اینجا هر کس متعلق به گروه و مکان خاصی است . در عین حال کسی ، کسی را گم نمی کند . خیالم راحت است که بعدا ، سر فرصت،می توانم با تک تکشان ملاقات کنم . طبق قانون فعلا باید به تازه واردها ملحق شوم تا به پرونده ی آخرین زندگی ام رسیدگی شود . هیچ وقت از این مرحله بیم و هراسی نداشتم .بر خلاف آن چیزی که در بین زمینیها و ساکنین کرات دیگر شایع شده اینجا کسی را به خاطر اعمالش بازخواست نمی کنند . بلکه بنا به میزان احتیاجش ، جلسات مشاوره برایش ترتیب می دهند تا در آینده دیگر دچارشان نشود .

اکنون به جایگاه نزدیک شدم . نمی دانم به حساب زمینی ها چند روز ، ماه و یا سال در برزخ بمانم اما دیر یا زود باید به زندگی باز گردم . شاید روی زمین و شاید در کهکشانی بسیار دور از آن .

   

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 19:2  توسط cupid |