تبليغاتX
frozen words - برهوت

 

 

 

 

در برهوتی از ریگ و ماسه و خار و سراب که از هر سو به آسمان ختم می شود و گزندگان و لاشخورها و بته های گوشتالود تیغ دار و طوفان های خفقان آور یاری دهندگان انسان باشند ، دیگر بیم و هراس از چه امکان پذیر است ؟ ترس از چه ؟ از هلاک شدن که دیر و زود فرا می رسد ؟ یا از رهایی که به کابوسی دگر می انجامد !؟ اینجا آب از سر گذشته . یا نه... در بیابان باید گفت شن و ماسه از سر گذشته . اینجا تنفس هر لحظه مرگ بار تر می شود . باید راهی جدید جست . چاره ای که دیگر در آن نیازی به تنفس نباشد . آن وقت شاید از آن پس دیگر آدمیان، در هیچ رویا و افسانه ای، از بی هوایی نهراسند .

 

رد پایی در کار نیست . تنها خراشی سطحی و کم عمق در حاشیه ی دروغی که روزگاری زندگی می خواندنش ، می خزد و آرام آرام ماسه های دردناک را می خراشد .خطی در امتداد ماسه های داغ همچون دنباله ی پیراهن ساتن سیاهی که تنها ، عضو ناچیز آزار دهنده ای از پوششی زنانه است و بس .

گردبادی از خار و خاشاک همچون پیله ی سختی از بزاقی کش دار ،که به آسانی از تمام مرزهای تنش عبور کرده و در نقاط ممنوعه به تکرار پیچیده ، بی اختیار از سویی به سوی دیگر می غلتاندش و گهگاه همچون ترکه های خشک انار بر تن رنجورش نقش می کشد.در چشمانش دور نمایی از کویر، ماهرانه طراحی شده بود .  پاهایش از آن پیشتر که زمین را با هر قدم به اسارت خویش درآرند، خستگی را به صد زبان معنا می کنند .

 

کمی آن طرف تر تخت سنگی بی رمق از زمین روییده بود . چنان در ماسه ها دراز به دراز افتاده بود که گویی قرنها از آخرین میلادش می گذشت . اندک سایه اش لحظه ای از شلاقهای خورشید در امانش می داشت . نشستن بر زمین داغ از سایش مضراب بر تن خون آلود ساز ، سوزناک تر نیست . زخمه های بی امانی که با هر حمله تکه ای از گوشت و پوست تاول زده ی ساز را می کند و می برد ... و این است تاوان شنیدن نغمه ای هر چند کوتاه اما خوش . اینجا عدالت واژه ی کمیابی است که در هیچ لغت نامه ای معنا نمی شود .اینجا نغمه های خوش همیشه قیمتهای گزافی پرداخته اند .اینجا الفبای زندگی در واژه های وحشت و شهوت و درد و سراب و انسانیت خلاصه می شود. اینجا برهوت است.

 

دیری نپایید که رویای مستی پاهایش در خنکای آب چشمه به کابوس نیش عقربی سیاه به روی ماسه های خشک بیابان ختم شد و سردی ذلال چشمه درسیاهی آفتاب ظهر کویر کم رنگ و کم رنگ تر شد . دیگر فریادی نیست که درد را التیام دهد . از گلوی خشکیده چه فریادی برآید تا فرسنگها دورتر به گوشی رسد؟ چه فریادی جز سکوت و خفقان ؟! 

 

قصه ها چه زود تمام می شوند . انگار که آدمیان دیگر حرفی برای گفتن ندارند . این روزها قصه ها نیز ناجوانمردانه کوتاه شده اند .یکی پس از دیگری می آیند و می گذرند . بی ربط و تلخ و عمیق . فصل مشترکی در کار نیست جز درد و رنج ، تا آنجا که ممکن است . تا آنجا که روح زخمی انسان را به التماس درآرند و جسم کم تحملش را به حال خود رها کنند . آرام و بی تفاوت می گذرند بی آنکه حتی راهی برای التیام زخمها باقی گذارد .اندکی بعد کمی آن طرف تر، درست در نقطه ی تلاقی مرگ و زندگی ، همانجا که کودک رنج کشیده پنجه به دیوار می ساید تا پیروزمندانه از آن تلخی ها برخیزد قصه ای دگر آغاز می شود . قصه از نو ، رنج از نو ...

 

راه را به غلط نیامده بود پس چرا بیابان تمام نمی شد؟ به گمانش ماهها پیش قرار بود از آن گذشته باشد . مو به موی نقشه پیش رفته بود . پس چرا... نقشه ی کوچکش را به روی زمین باز کرد. کاغذی مچاله و پوسیده که خستگی راه بر چهره ی او نیز نقش بسته بود . به سختی قابل به خواندن بود . لابلای آن همه خطوط گنگ روی کاغذ ، خط قرمز مسیری بود که به آینده می رفت... و اما آخرین کابوسی که در نقشه به انتظارش نشسته بود ... خط قرمز ! محیط دایره ای بود که درست در وسط بیابان ترسیم شده بود. انگشت زخمی اش بی حرکت به روی خط قرمز مانده بود و شوری نمک زار نقشه می سوزاندش . این دایره ی قرمز چیزی نبود جز زاییده ی انگشت خونینش که بر روی صفحه ی سفید کاغذ کشیده می شد و لحظه لحظه پررنگ تر می شد . این بار از آن چشمها نه اشک می چکد و نه خون . اینجا برهوت است . پس ازین پس آدمیان خاک می گریند .

 

اکنون ملوث به کابوسی که یکباره تمامی رویاهایش را بر خاک نشاند، همچون دیوانه ای که جز دلخوشی های کوچکش بود و نبود چیزی را لمس نمی کند ، به خط ممتدی در پس سرش خیره مانده و کهگاه بادیدن آینده ای ، که شاید شیرین ترش را آن سوی این برهوت آرزو می کرد ، بی تفاوت لبخند می زند . 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 21:53  توسط cupid |