تبليغاتX
frozen words - لطفا نه خوش آمد بگید و نه تسلیت

 

 

 

تو درست مثل لباسی می مونی که عجیب ازش خوشم میاد.ممکنه تازه نباشی و بعد از این همه مدت کهنه شده باشی . ممکنه لباسهای از تو خوش آب و رنگ تر هم داشته باشم . ممکنه زیاد هم بهم نیای  . شاید وقتی می پوشمت سر و وضعم مثل گداها بشه و فکر کنم که شاهانه لباس پوشیدم . شاید تو یه حراجی خریده باشمت و مارک خاصی هم بهت آویزون نباشه . اما خوب من از تو خوشم میاد ! یادم رفت بگم که اخیرا روی این این لباس چند تا لکه ی بزرگ وایتکس ریخته و حسابی خال خال و بی ریختش کرده  .بابت این اتفاق کلی افسوس خوردم چون دیگه محاله مثل روز اولت بشی.هر چند که بوی اون عطر  آبیه لابلای بافتهات تزریق شده اما برخلاف میلم دیگه نمی تونم بپوشمت.مطمئنم که دیگه این بار اطرافیان شاکی می شن که آخه دختر این چه وضعه لباس پوشیدنه ؟ با این حال هنوز دلم نمیاد بندازمت دور . آخه ازت خوشم میاد ! خوب... یادگاری نگهت می دارم چون منو یاد روزهای خاصی می ندازی .تو لباس خوشبختی هستی که دورانداخته نشدی و قراره نماینده ی خاطراتم از این روزها باشی !

 

 

 

 

شونزده روز دیگه هم به اون روزهای نقطه چین وار و حضور لکنت گرفتت اضافه کن . مهارتت در ترمال کردن لحظات عاشقانه و آروم به طرز وحشتناکی تحسین بر انگیزه ! مثل خون دماغی می مونی که با هزار بدبختی بند اومده و با یه عطسه دوباره شروع می شه .مثل حس یبوست . مثل سرماخوردگی که گلودرد نداره اما تا دلت بخواد پر از آب ریزش بینیه .  مثل مبلغ پرداخت شده ای که دوباره سر برج خودشو به عنوان بدهی پیشین تو قبض جا می کنه. وقتی یادت میفتم نفسم بند میاد. دست خودم نیست . بدبختی اینجاست که حتی یک لحظه هم از ذهنم بیرون نمیری. چقدر تنفس تو این هوا سخته !

هیچ چیز جالب تر از این نیست که جسم و روح و زندگی و آینده ی یه نفر رو به معنای واقعی به فاک بدی و در نهایت به خاطر به اصطلاح درک و شعور بالاش ازش تشکر کنی و بری دنبال زندگیت !جالب نیست ؟ این روزا آدما به خاطر ویران کردن هم از هم تشکر می کنن !

 

 

 

 

از هفت سال پیش تا به حال هر کس با من رابطه ای داشته بی شک از هلن هم به عنوان عزیزترین و نزدیکترین دوستم چیزهایی شنیده . خوب حالا دیگه همه می دونن هلن .... اصولا توضیح در مورد این قضیه اون هم بعد از رفتنش کار مزخرفیه . ترجیح می دم به جای اختصاص دادن یک پست طولانی به این حادثه سکوت کنم . تو این مدت بارها سعی کردم چیزی در موردش بنویسم اما نتونستم . به نظرم گاهی هیچ چیز به اندازه ی سکوت نمی تونه گویای حس واقعی آدم باشه .

همیشه می دونستم که هلن تا کمتر از نیمه ی راه همراهمه . اما نمی دونستم این اتفاق چطور پیش میاد . تا آخرین روز هم نتونستم چیزی از این حس بهش بگم .ترسیدم نگران شه . تنها کسی بود که هیچ وقت مجبور نبودم به خاطر حسهای عجیب و غریبم توضیحی بهش بدم .بی تردید باورم می کرد ...(یادم رفت چی می خواستم بگم)

شنیدن خبر بیماری هلن چنان ضربه ای به من و حباب اطرافم وارد کرد که حتی بعد از رسیدن خبر فوتش هنوز به خاطر ضربه ی اول به زمین چنگ می زدم .درست دو هفته وقت داشتم که باور کنم این همون حادثه ایه که ازش می ترسیدم . فرصت کمی بود . هر لحظه دلتنگ ترم می کرد .حالا دیگه اما روز به روز آروم تر شدم ... یک ماه و چند روز از رفتن هلن گذشته . باورم نمی شد که از هلن هم تنها یک مشت خاطره بمونه اون هم درست لابلای این روزهای تلخ .

 

این اولین پستیه که بدون کامنت هلن وارد آرشیو می شه .

 

 

 

 

 

شدم مثل این راننده های ناشی که وسط جاده چالوس بنزین تموم می کنن و درست سر یه پیچ تند ، در حالی که نا امید روی کاپوت نشستن، پیت به دست با آدما بای بای می کنن . بقیه هم بی تفاوت از کنارش رد می شن و می گن:"هه !  این احمق رو ببین تو رو خدا !  تویی که هنوز نمی دونی آدم تو مسافرت وقتی به پمپ بنزین رسید باکشو چک می کنه حقته تا صبح اینجا الاف بشینی ! " آخرین بار که همچین جمله ای رو از راننده ی متفکر شنیدم با خودم گفتم شاید بنده خدا باکش سوراخ شده باشه . ما چه می دونیم ؟ ولی حالا که خودم پیت به دست و نسبتا امیدوار ایستادم کنر جاده نمی دونم چطور به این راننده های متفکر حالی کنم که بابا غفلت از من نبوده ، قسم می خورم این قارقارک یهو مصرفش رفت بالا ! کی باورش می شه که با این قد و قواره ی ریزه میزش یک ساعته این همه بنزین سوزونده باشه ؟ جالبه که به کمتر از سوپر هم راضی نمی شه !

می دونم که دارید تحملم می کنید و شاید حوصله تون ازم سر رفته اما باور کنید این روزا بد جوری رو زمین ولو شدم .اعتراف می کنم که بلند شدن سخته اما از پسش بر میام . جالبه که وسط این همه شلوغی و فریاد احساس می کنم که به طرز وحشتناکی آرومم ... تلخی های این روزها عجیب توی دلم جا باز کردن ، دوستشون دارم .

راستی امیر ، بیتا ، ساسان ، مهسا ، وحید و ایمان عزیزم ممنون از بابت ایمیل ها و احوال پرسی ها و لطفی که به من دارید و شرمنده از بابت بی ادبی بنده که به خاطر شرایطم جوابتون رو ندادم اما اینجا یک دنیا ازتون تشکر می کنم .   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 4:7  توسط cupid |