تبليغاتX
frozen words

 

 

 

 

 

این متن قسمتی از یک داستان نسبتا بلند که فکر می کنم بقیه ی قسمتهاشو هم کم کم وارد بلاگ کنم . حالا فعلا اینو داشته باشین تا ببینیم چی میشه .

 

 

 

آن روز صبح ، همان صبحی که دیگر تکرار نشد ... لابلای هوای خاکستری ذهن خواب آلودم در حاشیه پنجه ی نور صبحگاهی که از درز پرده به صورتم می تابید ، صدای ابریشمینش را همچون رویایی می شنیدم که بی وقفه در فضا می رقصید و آرام آرام مرا به دنیای خویش فرا می خواند . دنیایی از نور و طراوت و  رنگ ...از جاذبه ی تخت خواب دل کندم و پرده را کنار زدم. هنوز همه جا تار بود و نور چشمانم را چنگ میزد.در میان تصاویر نا مفهوم ، درست در وسط حیاط ، تکه ای از آسمان به زمین افتاده بود. نگاه نافذش ، گویی که به تسخیر دنیا آمده بود، یک آن از تمام وجودم گذشت و به دورترین نقطه ی آسمان کشاندم . لبخندی فرشته گون که بی تردید از جنس دنیای دیگری بود ، به نوازشم آمد . دستی برایم تکان داد و بوسه ای در هوا به پیشوازم فرستاد . حرکتی که بیش از چند ثانیه طول نکشید ، اما قسم می خورم رقصی به آن زیبایی فقط از آن فرشته بر می آمد و بس . فرشته ای پوشیده از حریری به لطافت پوست مخملینش به رنگ فیروزه . پیراهنی به رنگ آسمان و از جنس آسمان . پوششی که سیاستمندانه در حاشیه ی بازوها و سینه های کاغذینش نشسته بود و طرحی آسمانی به دنیا می زد . با دنباله ای که چمنهای حیاط قصر را به سجده می نشاند . هیچ کس چون من، چمنها را نمی فهمید . که چگونه به زیر پای زیبای دست نیافتنی ام از تشنگی له له می زدند . تشنه از عبوری هر چند کوتاه .

 

یادم نمی آید که چطور توانستم در آن مجال کوتاه خود را به حیاط برسانم . کودکانه در آغوشم پرید و  همچون خروارها پر، میان بازوهایم احساسش کردم .صورتش را به صورتم چسبانده بود و برجستگی گونه های خوش تراشش را در اعماق وجودم حس می کردم. ظرافتی که بی شک خالقش نیز مسحور آن بود . کاش می توانستم از آسمان به تماشای این ضیافت بنشینم و عظمت آن لحظات را فریاد زنم ...

 

صبحانه را در انتهای باغ ، کنار رودخانه خوردیم و طبق معمول مانند دو فیلسوف پر مدعا برای هم نطق کردیم و از ایده های روشن فکرانه ی خود به وجد آمدیم و چون همیشه ، زیبای دست نیافتنی بارها و بارها با ذهن آئینه گونش مرا در عمق خویش غرق کرد . مهارت عجیبی در زیبا تر جلوه دادن واژه های ساده و کوتاه از خود نشان می داد . آنچنان که ساعتها مفتون رقص لبهای سرخش به روی آن صورت جادویی می شدم ، مدام کلمات را در ذهن حلاجی می کردم و او همچنان از شکار کلمات ناب ، دریغ نمی کرد ...

 

شک نداشتم فرشته ای که آنگونه آرام روبرویم نشسته بود ، حادثه ای بود که تکرار نداشت . تندیسی از غرور و تکامل که دیگر هیچگاه دوباره تراشیده نخواهد شد . حال می فهمم که چرا بیرحمانه دست نیافتنی می دیدمش ، حقیقتی شیرین که فاجعه امانش نداد ....

 

غرق در سخنرانی به روی شاخه ی درختی که همچون پلی به عرض رودخانه می رفت نشست و پاهایش را ، که چندی پیش چمنها را به اسارت خویش نشانده بودند ، درون آب رها کرد . با ملاحت بی تکراری رود را نوازش می کرد . هیچ کس چون من ،حال رود را نمی فهمید . هیچ کس جز من و رود، به نوازش آن دو ستون استوار ایمان نیاورده بود . انگشتهایش درست در نقطه ی تلاقی آب و پوست مهتابی اش مانده بود و رود را تشنه به بالا می مکید . دنباله ی لباسش به روی آب نشسته بود و زیبایی اش ، آن طرح آسمانی را چندین برابر می کرد. در میان صحبت گاهی به عکس خویش در آّب ، که خود نیز از اعجاز آن بی خبر بود خیره می شد و گهگاه کودکانه به تصویر موهای مجعدش می خندید و با تمسخری دلنشین جذبه اش را در ذهن من بیدار می کرد . او زنی با موهای مجعد و پیراهنی آبی در آب می دید و من فرشته ای که در آبی آسمان نشسته بود و برگهای درخت به نوازشش خم شده بودند ...      

 

  " بلندیها کم نیستند . سراب هم نیستند . که واقعیت محضند . اما همچون سراب جاذبه ای عمیق در آنها نهفته . باید بدانی که رسیدن به آنها قصه را بیرحمانه کوتاه می کند . از آن پس به ناچار سر به زیر می افکنی و به تماشای دنیا می نشینی. نقطه هایی که دائم در تکاپو هستند . فریادت را می شنوند و لالند . شاید زیر لب از آن پایین چیزی بگویند اما تو نخواهی شنید . . بی صدا و بی احساس و از آن مهم تر ، بی  نگاه . در بلندیها دیگر چشمی نیست که تو را به خود خیره کند ..."

 

 این آخرین جملاتی بود که از آن زیبای دست نیافتنی به خاطر دارم ، با تمام جزئیات ، جزئیاتی که بند بند مرا تسخیر می کرد و او را لحظه لحظه جذاب تر ، باهوش تر و جدی تر ! تمام تصاویر در کنار او همچون خودش برایم جاودان شدند . آنچنان که گرد و غبار این سالها حتی ذره ای از وضوح حضور شیشه ای اش  در خاکستر وجودم کم نکرده است .  سی و هفت سال از آن روز می گذرد اما همچون برگهای دیگر خاطراتم با او ، دست نخورده بر جای خود باقیست .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 17:2  توسط cupid |