تبليغاتX
frozen words

 

 

 

 

دیگر خبری از آن همه نگرانی نیست . سکوت همه جا را پر کرده . درست مانند مایع غلیظی که آرام آرام به روی زمین پهن می شود و تمام چین و شکن ها را می پوشاند . دیگر ته فنجانم چیزی برای خواندن نیست . به گمانم چندی است که ذوب شده ام . زندگی همچون سکه ای در هوا می چرخاندم . من نیز قرص و محکم می چرخم ، می رقصم و می خوانم . نمی دانم تا کجا چنین چرخان بروم . هنوز نمی دانم بهت و خفقان حاصل از این همه حادثه را با کدام الفبا به زبان بیاورم .

این بار هم سکوت ، و نه فریاد !

الهه هم رفت . کودکی که بی قراری هایش چنان ساده و بی ریا بر شانه های لرزانم می شکست و دوستی که همیشه و همه جا در گوشه و کنار لحظه هایم حضور داشت و در نزدیکترین گوشه ی دلم می نشست و لابلای آن بغضهای پنهان ، ساز دل را عجیب ، خوش می نواخت .

دیگر کسی نیست که با صدای لرزانش ، چشم بسته " فروغ " بخواند و با هوای ابری دلش هوایی ام کند . دیگر کسی نیست که شانه هایم را وقت و بی وقت سیاه کند و دل را به درد آورد . دیگر کسی نیست که با شنیدن صدایم لعنت حواله ام کند و بی صبرانه در کنار لحظاتش بخواهدم . دیگر خبری از آن همه نگرانی نیست .

الهه هم رفت و قصه را بی رحمانه خاتمه داد . او نیز به خاطره پیوست .

زیبا ترین لحظات را با او به دل می سپارم و به پاس شبها و روزهایی که در کنارش ، کوتاه ، گذشت و به خاطره رفت ، باز هم سکوت می کنم . که چندی است شب و روزم فراتر از کلام است و بس .

این هم از اولین پست ، بدون الهه . درست مثل هلن که صفحات سینه چاک تقویمم غیبتش را فریاد می زند . روزهاست که از هم بی خبریم و در تمام این روزها صبور و آرام ، از لابلای برگ برگ این خزان ، هر دو را به آسمان بدرقه کردم . خوب می دانم که از دورترین نقطه ی خیالم با دو چشم لبریزشان در تک تک این دقایق ، که همچون قرن می گذرند ، همراهم بوده اند و از پشت شمشادها به فردا روانه ام می کنند . 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 19:23  توسط cupid |