تبليغاتX
frozen words

 

 

  • خوب ... اینم از این .

          نیما جان ممنون . هر چند که وظیفت بود اما خوب ... ممنونتیم برادر !  

  • امروز زیر اون بارون در حالی که حسابی خیس شده بودم و مثل ژله ی یخ زده می لرزیدم و تو قحطی یه سقف کوچیک منتظر بعضیا بودم ، داشتم به این فکر می کردم که این بارونی که داره مث سگ میباره واقعا  نمی فهمه که بابا جون بسه ! این دفعه دیگه دلیلی برای این همه عصبانیت وجود نداره ؟ هنوز فکرم به آخر نرسیده بود که یه قطره ی گنده افتاد رو دماغم . (شک دارم که آّب باشه ! ) تو گیر و دار قطره های بعدی بودم که یهو بارون بند اومد . البته بند نیومده بود. همه جا بارون می بارید جز بالای سر من . یه چتر سیاه گنده بالای سرم باز بود و آقای جوونی کنارم ایستاده بود .به خاطر شریک شدن چترش با من ، عذر خواهی کرد و با اون صدای بمش بی مقدمه گفت " یکی دو دقیقه ای میشه دارم نگات می کنم . باور کن اگه این بارون چشم داشت و می دید که با چه خشونتی بهش زل زدی حتما تو اولین فرصت دمشو می ذاشت رو کولش و این شهر رو ترک می کرد ! "  لبخند زدم و تشکر کردم . حوصله نداشتم از حرفای جالبش استقبال کنم . با همون لبخند مسخره کلماتش رو دونه دونه بدرقه کردم تا جایی که دیگه حرفی برای گفتن نداشت .  اگه بارون نمیومد مجبور نبودم کنارش بایستم . فقط کافی بود یک قدم ازش فاصله بگیرم تا آسمون تیر بارم کنه !   

 

  •  کاش حتی برای یک لحظه بی خیال اون همه منم منم می شدیم و باور می کردیم که بیشتر از اونی که فکر می کنیم شکننده هستیم .  

 

 

 

 

    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 23:31  توسط cupid | 

 

 

 

 

 

 

درست مانند گلوله ای از نور ، از تنم جدا شدم. نوری فیروزه ای رنگ. تنها بودم ، به جز من نور دیگری  آنجا نبود . کسی به من نگفته بود که باید به کجا بروم اما انگار که نیرویی من را به سمت خود می کشید . بدون آنکه تردیدی در انتخاب مسیرم داشته باشم به بالا رفتم . همیشه شنیده بودم که روح انسان پس از مرگ به بالا پرواز می کند ، انگار دوباره وقتش بود . راستی گفتم روح! باورم نمی شد که روح باشم . نگاهی به خود انداختم ، بیشتر شبیه هاله ای از انرژی بودم تا چهره ای که همیشه از یک روح در ذهن داشتم . گلوله ای از انرژی که از حرارت و دما و رنگ خاصی برخوردار بود . مطمئن بودم که روحم ! یک روح واقعی نه از آن قلابی ها و افسانه ای ها که همیشه در قصه ها و فیلمها از آن دیدم و شنیدم .  داشتم پرواز می کردم اما بدون بال . می دانستم که قانون نیوتن هنوز پابرجاست  اما به روی من تاثیری نداشت .گاهی سرعتم را کم و زیاد می کردم اما وقتی بیش از حد کم می شد انگار همان نیروی ناشناس متذکر می شد که بجنبم و معطل نکنم . مثل کسی که در نهایت باید به خانه بازگردد و به صلاحش است که بیش از این در خیابان هرز نگردد .

باورم نمی شد که باز هم مرده باشم . این اولین باری بود که به این سرعت از تنم جدا شدم . آخرین چیزی که با چشم دیدم چراغ اتومبیلی بود که درست بعد از افتادن تنم روی زمین بالای سرم ترمز کرد ... اکنون  از جو خارج شده ام  . مثل همیشه باید به دنبال حفره ای می گشتم . حفره ای که جنس دیوارهایش از  نوعی گاز باشد . آخرین بار سالها پیش به دنبال این حفره گشته بودم، اما هیچ گاه با مشکلی برای پیدا کردنش مواجه نشدم. سالها بعد، پس از اینکه برای بار آخر به زمین بازگشتم دیگر هیچ وقت به این حفره فکر نکردم انگار که ذهن زمینی ام کاملا از وجود آن بی خبر بود ، تا امروز. برای چندمین بار وارد حفره شدم . حفره ای که به زمین و مشتقاتش مربوط نمی شد و شاید رابطی بین کهکشان خودمان با دیگر کهکشانها باشد .اما اطمینان داشتم که تخیلی نیست .

 می دانستم که راه زیادی را پیموده ام ولی خسته نمی شدم . مطمئنم که اگر هنوز از تنم جدا نشده بودم و از جنس زمینی ها بودم تا به حال از پا در می آمدم و ناچار با پاهای تاول زده بر کف خیابان پهن می شدم. درست نمی دانم چقدر داخل حفره بودم و چند کیلومتر راه رفتم . اما احساس می کردم که سفرم داخل حفره رو به پایان است .دیگر پس از این همه مدت خوب می دانستم که چقدر راه در پیش دارم . البته نمی توانم دقیق بگویم چند ساعت ، چند روز یا چند سال . اینجا زمان به روش زمین محاسبه نمی شود . گفتم که ، اینجا هیچ چیز زمینیی وجود ندارد .  

بالاخره به انتهای حفره رسیدم . اولین بار نبود که سر از برزخ در می آوردم . درست یادم نیست از آخرین باری که به اینجا فرستاده شدم چند سال می گذرد اما انگار همین دیروز بود که با یک دنیا تجربه ها و وعده های جدید ، برای جبران گذشته و آغاز یک زندگی تازه ،برزخ را برای بار آخر پشت سر می گذاشتم و به زمین باز می گشتم .

فضایی بزرگ و عمیق و زیبا که مشابهش را در هیچ مکانی روی زمین ندیدم . به همین دلیل توصیفش به زبان زمینیها غیر ممکن است .هیچ یک از حسهای زمینی در برزخ به کار نمی آید . اینجا هیچ چیز ملموس نیست . همه چیز از نور ساخته شده . همه ی ساکنین از نور هستند . درست مثل من . گلوله های انرژی به رنگهای سفید ، زرد ، آبی و بنفش .خبری از رنگهای دیگر نیست.  تعداد گلوله های بنفش بسیار کم است اما در عوض تا چشم کار می کند ، تا آن دوردستها ، گلوله های زرد لابلای هم می پیچند . تعداد آبی ها از زرد ها کمتر و از بنفش ها بیشتر است . تمام وسایل و ابزارها از تار و پودهای به هم بافته شده ی نور سفید و زرد کم رنگ درست شده اند . شهر عجیبی است . همه با هم صحبت می کنند اما صدایی از کسی شنیده نمیشود . چرا که اینجا کلام معنا ندارد تمام گلوله ها از طریق انرژی خاص خودشان با دیگران ارتباط برقرار می کنند و در واقع با فرستادن امواج به سمت هم ، با هم حرف می زنند ، صدای هم را می شنوند ، یکدیگر را لمس می کنند و حتی می بینند . بعضی ها مثل من از زمین آمده اند و بیشترشان از  منظومه های دیگر. اما کسی با کسی غریبه نیست . همه از طریق همان نیروی ناشناس هدایت می شوند و جریان زندگی در برزخ را طی می کنند . کسی به هیچ کدام از ما نگفته که اینجا از چه قوانینی باید اطاعت کنیم اما نظم عجیبی بر اینجا حاکم است .حتی روحهایی که از دیگران شرور تر به نظر می آیند نیز در اینجا اجازه ی قانون شکنی به خود نمی دهند ...

دوباره همان نیروی عجیب به جلو هدایتم کرد.در بین راه، چهره های آشنای زیادی را می دیدم که مشغول معاشرت با دیگران بودند ، چهره هایی که در زندگی های متوالی در اطرافم نقشی را ایفا می کردند . اما به دلیل ضیق وقت نتوانستم ارتباطی با آنها برقرار کنم چرا که پیش از هر کاری باید به جایگاه خودم بروم . اینجا هر کس متعلق به گروه و مکان خاصی است . در عین حال کسی ، کسی را گم نمی کند . خیالم راحت است که بعدا ، سر فرصت،می توانم با تک تکشان ملاقات کنم . طبق قانون فعلا باید به تازه واردها ملحق شوم تا به پرونده ی آخرین زندگی ام رسیدگی شود . هیچ وقت از این مرحله بیم و هراسی نداشتم .بر خلاف آن چیزی که در بین زمینیها و ساکنین کرات دیگر شایع شده اینجا کسی را به خاطر اعمالش بازخواست نمی کنند . بلکه بنا به میزان احتیاجش ، جلسات مشاوره برایش ترتیب می دهند تا در آینده دیگر دچارشان نشود .

اکنون به جایگاه نزدیک شدم . نمی دانم به حساب زمینی ها چند روز ، ماه و یا سال در برزخ بمانم اما دیر یا زود باید به زندگی باز گردم . شاید روی زمین و شاید در کهکشانی بسیار دور از آن .

   

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 19:2  توسط cupid | 

 

 

 

زمان : سه شنبه ، دوم رمضان، ساعت یازده صبح

مکان : تاکسی

چراغ ضبط روشن . "مثل پس دادن درسه ،آدم از چشات می ترسه، پیش شعرایی که گفته آدم از نفس میفته  "

آینه ی روبرو آنقدر عریض بود که هر سه نفر براحتی یکدیگر را دید میزدند .

سمت چپ : همان دختر باریک اندام و قد بلند با چند حلقه موی فر که از درز صورت و مقنعه بیرون بود( بیشتر از این از خودم تعریف نمی کنم. پس میفتین :) ...! )

وسط : آقایی جوان . قد بلند و خوش اندام . با ظاهری کاملا آراسته و معقول  .

سمت راست . آقای جوان دیگر ( دوست آقای جوان اولی ). از اولی ساده تر و کم حرف تر به نظر می آمد .اما ظاهرش بی شباهت به اولی نبود و کلا نقشی به عهده نداشت جز خندیدن .

 

_ خانم روزه ای ؟

  _ نخیر .

  _ آدامس ؟

  _ بله ... ممنون !

  _ خوشم اومد که تعارف نکردین .

لبخند

  _ اهلش نیستم . ببخشید اگه فکر می کردین بر نمی دارم !

خنده ی بلند

  _ این چه حرفیه ... ای بابا! حالا اینم وقت گیر آورده و در نمیاد.

  _ این باید پاره شه .

  _ پس خودتون زحمتشو بکشین لطفا .

صدای پاره شدن.

  _ بفرمایید. فکر کنم یکی دیگه بیشتر توش نباشه  .

  _ نوش جان ! ... چیزه... می تونم پررویی کنم و یه چیزی بگم ؟

لبخند

  _ بفرمائین !

  _ انصافا دستای خوشگلی دارین .

  _ هه ! ممنون .

هر سه در حال جویدن بودند . 

دوباره کرم جانش حرکت کرد. نوبت به تیر بعدی بود .

  _ ببخشید شما قبلا "مدرسان شریف " می رفتین ؟ من احساس می کنم شمارو اونجا دیدم .

  _ نه . خوشبختانه قسمت نشد و از بین اون همه کلاس کنکور هیچ وقت سر از مدرسان شریف در    نیاوردم .

دوباره خنده ی بلند

  _ چطور ؟ مگه چند بار کنکور دادین ؟ یعنی از منم بیشتر ؟ من هفت بار کنکور دادم تا بالاخره موفق شدم .

   _ عجب اراده ای ! ولی خوب ... به هر حال من هیچ وقت مدرسان شریف نبودم .

  _ عجیبه احساس می کنم قبلا جایی دیدمتون .

احتمالا این بهترین راه برای امتحان شانسش بود . مخ زنی به بهانه ی چهره ی آشنای سوژه !

لبخند

  _ احتمالا قیافه ی من از اوناییه که مشابهش تو خیابون زیاد دیده می شه ! شما بهتره زیاد به این موضوع فکر نکنین.

  _ ای بابا اختیار دارین . اتفاقا موارد نادر همیشه تو ذهن آدم می مونن .

راننده و خانم چادری کنارش با چندین علامت سوال در بالای سرشان هر از گاهی به عقب سرک می کشیدند  . کمی شاکی همراه با احساس تاسف عمیق نسبت به بی بند و باری در جامعه . چرا که احتمالا بی ناموسی و روابط نا مشروعی در صندلی عقب در شرف وقوع بود !

بعد از کمی سکوت و پچ پچ وقت رها کردن تیر سوم بود .

  _ یه سوال ! بپرسم ؟

  _ خوب بپرسین

  _ می دونم که اینجا اروپا نیست اما اگه کسی به شما پیشنهاد خوردن یه فنجون قهوه رو بده قبول می    کنین که همون موقع هر کاری دارین بذارین کنار و قهوه رو بچسبین ؟

کمی مکس ...

  _ خوب از اونجایی که تو بعضی موارد برام مهم نیست کجای دنیا باشم اگه طرف جنتل من باشه حتما می پذیرم .

وسطی رو به سمت راستی کرد .

  _ ایول ! باختی ! ...... آخه می دونی خانم؟ من و این شرط بستیم .این گفت قبول نمی کنه . قرار شد هر کی باخت قهوه رو اون حساب کنه !

  _ خوب بابا صب کن ! خانم گفتن اگه طرف جنتل من باشه ! ولی این چه ربطی به من و تو داره ؟

  _ بیخود خودتو با من قاطی نکن ! ...... خوب پس طبق چیزی که گفتین الان باید بریم سراغ قهوه !

  _ حواست کجاست جنتل من ؟ ماه رمضونه ! ..... اگه نبود میومدم . اما شرمنده .

  _ ای بابا ! لعنت به این شانس . خوب میذاریم واسه بعد افطار ! خوبه ؟

  _ نه دیگه ! بحث الان بود . اما حالا که شدنی نیست کلا منتفیه !چون بعد از افطار کارم زیاده دیگه وقتی برای قهوه باقی نمی مونه .

  _ آره می دونم من خودمم باید برم ماشینمو از تعمیرگاه بگیرم . ولی به هر حال امتحانش ضرر نداره ها ! اصلا یه کاری می کنیم ! گل یا پوچ ! هر کی باخت حرف حرف اونه ! قبول ؟

آخرین تیر موجود هم پرتاب شد .

  _ باشه قبول ولی جر نمی زنیا !

  _ هر چند که اگه جر بزنم به نفعم می شه ولی باشه . خیالت راحت ... فقط می شه اون کاغذ آدامسمو پس بدی ؟

کاغذ هنوز مچاله شده در دستش بود .

  _ خوب بذار خوب پاسکاریش کنم که سرنوشتم به این یه ذره کاغذ بنده ! .......... اینم از این ! البته امیدوارم زیاد از هوشت استفاده نکنی هر چند که اینجا بیشتر بحث بحث شانسه !

کمی سکوت ....

 

  _ این پوچه !

  _ شت ! نه ! امروز روز شانس من نبود . ... یعنی تموم شد ؟

  _ آره دیگه .نشد ؟ من بعد از چراغ باید پیاده شم . به هر حال خوشحال شدم . آقا بفرمائین !

  _ نه آقا خانم با ما هستن . بذا تو کیفت من حساب می کنم .

  _ آخه نمی شه که !

  _  چرا نمی شه . می تونی امتحان کنی . یادمه اهل تعارف نبودی !

  _ هنوزم نیستم.باشه !  و ممنون . خوشحال شدم .

  _ منم همین طور .البته اگه ماه رمضون نبود می شد خوشحال ترم بشم !

لبخند

  _ خدافظ .

  _ قربونت . خدافظ.  

 

 

 

 

...........................................................................

 

 

 

 

 

زمان :شنبه ،ششم رمضان . ساعت دوازده و نیم ظهر .

مکان : پارکینگ

این بار تنها دو نفر . هر دو دختر .( حوصله ی توضیح بیشتر ندارم )

 

  _ ای وای ! هانی دسته کلیدمو تو شرکت جا گذاشتم .

  _ کوفت ! الان می گی دختر خوب ؟ پس در پارکینگو چه جوری باز کردی ؟

  _ بابا کلید پارکینگ رو سوییچ ماشینه. کلید بالا رو دسته کلیدمه !

  _ من که عمرا تو این ترافیک دوباره برم بیرون . می خوای بری خودت برو !

  _ نه بابا کجا برم . زنگ می زنم با آژانس بفرستن . البته اگه کسی باشه. معمولا آقا اسماعیل تا ساعت دو تو شرکته مگر اینکه امروز زودتر رفته باشه .......ای بابا این ماه رمضونم دردسری شده ها ! 

هر دو وسط کوچه ایستاده بودند . یکی مشغول شماره گیری بود و دیگری به انتهای کوچه خیره مانده بود .

  _ ای بابا هیچ کس بر نمی داره . حالا یه امروز که ما کارشون داریم همه مفقود شدن .

  _ نکنه همه رفتن خونه !

  _ امکان نداره . احتمالا رفتن جایی. بر می گردن . هر چند دقیقه یه بار می گیریم ببینیم چی می شه . ولی به هر حال شده شب تو کوچه می خوابم و شرکت نمی رم .

  _ پوف.... تو دوست داری وقتی به ته کوچه نگاه می کنی چی ببینی ؟

  _ در حال حاضر آقا اسماعیلو ! که دسته کلیدمو گذاشته تو سینی چاییش و داره برام میاره . اما یادم باشه سر فرصت به این سوالت جواب بدم . 

بی آنکه حرفی رد و بدل شود هر دو به داخل رفتند و  انتهای پارکینگ روی آخرین سکو که مشرف به حیاط کوچکی بود نشستند.

  _ هه ! بازم اینجا ! از آخرین باری که با هم اینجا نشستیم چند وقت می گذره ؟

  _ فکر کنم یه ماهی می شه . پدرام تازه گورشو گم کرده بود . یادته ؟

پک عمیقی که به سیگارش می زد مجال پاسخ سریع را از او می گرفت . چشمانش ریز شده بود و با سر  تایید می کرد . همچنان که دود را به بیرون فوت می کرد ادامه داد

  _ آره .خوب یادته ها ! و چقدر جالبه که پدراما همه شون اسکلن .... هه ! پسره ی پررو ! ولی تاحالا دقت کردی ؟ چرا اینجا ؟ این همه جا واسه نشستن هست !

  _ بله ! نکته همین جاست جوون . اینجا تنها جاییه که هم دنجه و هم آنتن به مقادیر زیاد یافت می شه ! اه  چه بوی بدی میاد . معلوم نیست چه کوفتی سوزوندن .

  _نه بابا طبق معمول بوی غذای مینا خانمه.خوبه این تنها زندگی می کنه و کسی مجبور نیست دستپختشو بخوره ! ای بابا !   جدی جدی کسی تو شرکت نیست . کاش یکی مث من چیزی جا گذاشته باشه و برگرده .

  _ این دوچرخه رو ببین .شاهد چه صحبتهایی که نبوده !

  _ آره انگار بدشم نمیاد. همچین ساکت فالگوش وا میسته و با اون چراغای مسخرش زل می زنه تو چشای آدم که من خودم گاهی به وجود گوشهای نداشتش شک می کنم .  راستی ! پرسیده بودی دوست دارم وقتی به ته کوچه نگاه می کنم چی ببینم؟  ها ؟

سیگار چهارم را آتش می زد .

   _ دوست دارم یه آینه ی بزرگ ته کوچه باشه که تمام کوچه رو معکوس توش ببینم.تا حالا خودمو تو کوچه ندیدم .

 دوباره سکوت به حرف آمد . هر دو آرام بودند . انگار نه انگار که قرار نبود در آن وضعیت باشند . یکی زانوهایش را بغل کرده بود و سرش را به آن تکیه داده بود و همچنان با دکمه های سبز و قرمز گوشی ور می رفت و هر از گاهی به سیگارش پک می زد . دیگری یک دستش روی زمین و دست دیگرش صاف و کشیده به روی زانوی تا شده اش آرام به عقب و جلو تاب می خورد و آهنگی را با خود زمزمه می کرد . انگار که چیزی به ذهنش خطور کرده باشد خم شد و  به پایین سکو داخل حیاط نگاهی گذرا انداخت و خندید .

  _ چیه ؟

  _ اینجا رو دیدی ؟ یهو به ذهنم رسید که چند تا سیگار تا به حال اینجا انداختی !

  _ بی خیال ! صد تا بیشتره . آخه شبا از تو بالکن هم شوت می کنم این وری .

  _ ای بترکی دختر ! خیر سرت قرار بود کمش کنی .

  _ کم کردم قربونت برم . امروز از بی کاری پشت هم اومدم واست . خودت می دونی .مدتهاست روزی دو تا بیشتر نشده........ الو ! سلام آقا اسماعیل کجایین شما  ؟..... ای بگم مهندس چی نشه که چکشم می ده شما براش نقد کنین .آقا اسماعیل من دسته کلیدمو رو میزم جا گذاشتم می شه بدین یه آژانس برام بیاره ؟ ...... چشمتون بی بلا لطف می کنین................

چند دقیقه بعد مینا خانم تنها همسایه ی موجود در ساختمان ظاهر شد .پیرزنی تپل با ناخن های قرمز ! که احتمالا آشپزی بلد نبود. 

  _ سلام

  _ سلام

  _ به به عسلای من . ببینم اضافه کاری می کنین ؟ معمولا عصرا به سرتون می زد میومدین پاتق !

  _ ای بابا پاتق کدومه مینا خانم . کلید خونه رو تو شرکت جا گذاشتم .

  _ د.. خوب مگه من مردم که اینجا نشستین . بیاین بریم بالا ! ناهارم حاضره . من یه دقه می رم سوپر و بر می گردم . میریم ناهارو با هم می خوریم .

  _ نه مینا خانم ممنون . ما روزه ایم .

  _ ای شیطون ! حد اقل سیگارتو خاموش کن بعد خالی ببند ! پاشین ببینم .

  _ آخه زنگ زدم شرکت کلیدو برام فرستادن .

  _ خوب به هر حال خونه هم برین الان چیزی واسه خوردن ندارین . بیخود بهونه نیار . ناهار مهمون من .بعدشم هر جا می خواین برین برین ! بلند شین ببینم !

........

  _ صد دفه می گم اون لا مصبو خاموش کن .بعدم میمردی نمی گفتی کلیدت جا مونده ؟

  _ راس می گی حواسم نبود . ببینم حالا مگه نمی شه روزه باشی سیگارم بکشی ؟

  _ دیوونه .

  _ بی خیال . می تونی چشماتو ببندی و به غذای خوش بوی مینا خانم که قراره همه شو دوتایی بدیم پایین  فکر کنی !

  _ ای وای ! حالا تو خونه رانیتیدین داری ؟ حوصله ی معده درد ندارما!

  _ خدا بزرگه جوون . به خدا توکل کن !

....

  _ ببینم دخترا چی دارین با هم جیک جیک می کنین ؟

  _ هیچی . چقدر این غذاتون خوشمزه شده . دستتون درد نکنه !

 

.....

 

 

 

 

  _ آخ آخ ولی جدی جدی معدم درد می کنه ها !

  _ لطف کن و اصلا صحبت نکن که بالا میارم !

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 20:44  توسط cupid |