تبليغاتX
frozen words

 

 

 

 

ظهر بود و آفتاب درست بر راس ساعت مغزم می تابید . گرمای سیاه و زمختش را بر لطافت کمرنگ پوستم حس می کردم . خورشید زمین را بی رحمانه خفت کرده بود و با پاهای باز و تنی مست و سنگین از شهوت تابستانی  به رویش خوابیده بود . زمین چهره در هم کرده بود و تیرهای چراغ برق را با دو دستش محکم می فشرد . اما... عجیب نبود تن دادن زمین به این معاشقه ی اجباری !

 

درست نود و سه روز بی وقفه از کودکیهای صبح گرفته تا بلوغ بعد از ظهر ، پیاده رو از تجاوز لحظه به لحظه ی آفتاب در امان نیست . هر روز ، ناله های زمین که به اوج رسید ، حوالی ساعت پنج بعد از ظهر ، درست هنگامی که آب شهوت خورشید در جوی جاری می شود  از رمق می افتد و تا فردا صبح  پیاده رو را رها می کند.

 

 و چنار ها چگونه از آب خورشید سیراب می شوند ؟ از آن آب لزج !

 

 اما امروز زمین خسته تر از همیشه است . او نیز چون من دلتنگ روزهای نارنجی شده است.  انگار نه انگار که تنها هفت روز از صفحات سبز تقویم سپری شده . هفت روز داغ و کش دار درست به عمق یک سال ! یک سال بدون نارنجی .

 

در تمام عمرم فصلی طولانی تر از تابستان ندیدم !

 

دیگر  نتوانستم قدم از قدم بردارم. ایستادم. تنم خواب رفته بود و گز گز می کرد .نگاهی به عقب انداختم. بانی ناتوانی ام پیدا شد ، راهی طولانی پشت سرم بود. بیچاره کفشهایم تمام سنگفرشهای طول "ولی عصر" را بی وقفه لیسیده بودند و من بی رحمانه آنها را به دنبال خویش می کشیدم . گویی که بی گناه به مسلخ می رفتند.  پیاده رو آنقدر عریض بود که اگر در عرض آن تلو تلو می خوردم مانعی در کار نبود . برخورد عابر زمختی را با تنم حس کردم... به دیوار تکیه دادم . نفس هایم مانند خطهای سفید وسط جاده تکه تکه شدند. در کمتر از چند ثانیه بدون کوچکترین مقاومت ، تمام نیرویم بر زمین ریخت و زمین دو دستم را به دهان گرفت . بیچاره زمین ! خود از درد به خود می پیچید و به ناچار من را نیز متحمل شده بود .

 

چشمهایم را بستم . به یاد روزهای نارنجی نفسی تازه کردم و دوباره به راه افتادم . خوب می دانستم که به هر قیمتی که شده نباید بایستم .  این روزهای سخت غنیمتند. وقت تنگ است . دیر بجنبم شاید به اندازه کافی بزرگ نشوم . باید بیاندیشم ، بیاندیشم به آنچه بی رحمانه بر خود می گذرانم . بیاندیشم به آنچه در مرگ آورترین لحظات با روحم کرده ام. بیاندیشم... و سرد بگذرم .

 

مدتهاست که آرزو می کنم به وسعت اندیشه هایم زمان در دست داشته باشم .

 

اگر آن مردک چاق  زود تر از من بر صندلی جلوی تاکسی نمی نشست می توانستم فرصت شیطنتهای دست هرزه ی مرد غریبه را در صندلی عقب از او بگیرم . کاش می فهمید که تحمل دستانش از همیشه نفرت انگیز تر است !  کاش می فهمید که خسته تر از آنم که حتی نگاهی از سر خشم به او بیاندازم .

 

افسوس که خشمگین نیستم ، خسته ام!

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 21:41  توسط cupid |