تبليغاتX
frozen words

 

 

 

 

ساعت یک ربع به شش صبح بود . باران تازه بند آمده بود و نسیم خنک مچ دستش را که از پنجره آویزان بود مانند پوست مرغ خال خال و متورم کرده بود . تمام ثانیه ها به سکوت می گذشتند . جز نفس صدایی از آن دو فرشته نیز شنیده نمی شد . تنها صدای سایش چرخهای اتومبیل با اسفالت خیس ، گوشهایش را قلقلک می داد .  

 

 ضبط اتومبیل روشن شد . سی دی مورد علاقه ی پدر شروع به چرخیدن کرد:  " آسمان چشم او آیینه ی کیست ، آنکه چون آیینه با من روبرو بود ، درد و نفرین ... " سنگین بود و  از حوصله ی هر سه نفر خارج. نیمه رها شد . مهم نبود بقیه ی آهنگها چه بودند . چراغ ضبط خاموش شد و دوباره لبهای سکوت به حرف آمد...

 

ساختمانی دلگیر . با انسانهایی لبریز از لبخندهای تهی . اتاق شماره ی صد و بیست و هفت و کیف شماره ی صد و بیست و هفت ، هدیه ای بود که در بدو ورود حواله اش کردند. داخل کیف، همراه با لوازم شخصی مورد نیاز یک دست بلوز و شلوار صورتی و چند دست خاطرات مشابه و مزخرف و دردناک چپانده شده بود . آستینها طبق معمول کوتاه اما تا می توانستند گشاد بودند.

 

دستش را به روی پیشانی گذاشت و به روی تخت دراز کشید . این بار بغض غلیظی در گلویش مانده بود که با هر تلنگر می شکست . این بار توان پنهان کردنش را در خود نمی دید .نه آنکه ترسیده باشد ، نه ! که از تکرار این حادثه غافلگیر نمی شد. اما این بار تنها بود . دیگر در انتظار کسی نبود که گاه یواشکی و گاه با هزار ترفند به ملاقاتش بیاید . تداخل متروک شدنش و تنها ماندنش با پوشیدن لباس صورتی چشمهایش را براق و لبریز می کرد .

 

از اولین دیدار خوب می دانست که به خود راه دادنش بزرگ ترین ریسک جوانی ، با اون بودن سبزترین رویای زندگی و رفتنش وحشتناک ترین تراژدی عمرش خواهد شد . با این حال پذیرفتش .اما... عاشقانه ی بی رحمی بود که باید به انتها می رسید . افسوس ، چه زودهنگام ! قصه ی کوتاهی بود از جنس لذتهای کودکی با ورقهای کاهی و رنگی .اما انگار که کاغذهای کتاب را در کوتاه ترین زمان ریز ریز کرده باشند و از بالاترین پنجره ی برج به پایین رها کرده باشند.او ماند و آسمانی پر از کاغذهای رنگین و خواندنی . پر از کاغذهایی که دیگر نمی توانند کتابی شوند . هر کدام به گوشه ای افتادند.

 

 خیلی زود مستی رویای سبز از سر پرید و جز تهوعی مزمن چیزی بر جای نماند .رویای سبزی که به تمامی با او گذشت و گذشت . رویایی که انتهایش به دالان سرد و تاریک و نمور از بغضهای شکسته ختم شد . وحشتناک تر از آن بود که در اولین دیدار مقابل چشمانش پرپر می زد.  

 

صدای غریبه ای که پیراهن سفید و تخت بدقواره ای برایش آورده بود بیدارش کرد . تختی که قادر است تنها در چند ثانیه تمامی امید ها و دلخوشیها را از انسان صلب کند . وقتی با لباس سفید به رویش دراز می کشی دیگر مهم نیست که تا چند لحظه پیش خنده های دلقک وارت را حفظ کرده باشی . سنگ هم که باشد نطقش کور می شود . تخت عجیبیست . مهارت چشمگیری در صبور کردن انسان دارد . هر بار که به رویش بخوابد به ازای هر دقیقه ماهها بزرگ تر می شود . رشد می کند و به عمق می رود .

 

دستانی نرم و دوست داشتنی که از بدو تولد همراهش بود صورتش را نوازش می کرد . بوسه ی دلچسبی بر گونه اش نشاند و به خدایش سپردش . در آسانسور باز شد . همه جا سبز بود . کف زمین، سقف ، دیوار و حتی انسانها ! سبزی دلگیر و دردناکی لابلای نفسهایش پیچیده بود . پیچید و پیچید تا به خوابی عمیق فرو بردش ...

 

پیش از آنکه بیدار شود پیراهن سفید عاریه را که قطره های قرمزی به رویش چکیده بود از تنش درآوردند و لباس صورتی را به تنش کردند . مهمانی تمام شد !

 

بار دیگر با نوازش پنچه های بد قواره و نخراشیده ی "درد" که با ظرافت و مهارت نفرت انگیزی بر بند بند تنش می رقصید بیدار شد . چد ثانیه ای گذشت . تمامی آن تلخی ها یکباره بر سرش ویران شد و این بار آهی از درد روح و جسم ، بغضش را پاره کرد . دردی که این بار بر خلاف همیشه آرام جانش بود و سنگ صبورش . دردی که به لطفش نیازی به توجیه اشکها نبود .

 

دوباره و چند باره دیدن درختان چنار خیابان ولی عصر از پشت پنجره . پنجره ای که رگبار بهار خال خالش می کرد . دوباره دیدن لانه ی کلاغ پیر و بد صدا به روی چنار . دوباره پشت همان پنجره و همان چشم انداز . این بار از پشت پنجره ی اتاق صد و بیست و هفت ! و این بار بدون او !  

 

 

 

  

 

 

  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 19:20  توسط cupid |