تبليغاتX
frozen words

 

 

 

 

لیوان محتوی آب کرفس را برای بار چندم بالا  آورد و این بار تا ته سر کشید . این روزها همه چیز به آسانی عادت می شود . حتی نوشیدن این آب سبز رنگ که البته خالی از لطف نیست ...

 

چند ساعتی فرصت داشت تا طراحی آرم نیمه کاره را کامل کند . فرصت زیادی نبود  . آن هم با در نظر گرفتن خرابی دکمه ی سمت چپ ماوس که هر از گاهی بازی در می آورد . به حصیر روی دیوار خیره شده بود  . انگار که به دنبال راه تازه ای برای حل مساله ای کهنه می گشت . ناگهان حضور نور سبز رنگی که دست و پایش در تاریکی اتاق از تار و پود حصیر بیرون زده بود  توجهش را به خود جلب کرد . نور سبز آن هم در فاصله ی بین دیوار و حصیر . اما منبع چه بود ؟ شاید درخشش یک تکه زرورق یا حشره ای سبز رنگ . اما آنجا ؟ پشت حصیر ؟ پس چرا تا به حال ندیده بودش ؟ بی آنکه به عواقبش بیاندیشد با پیچ گوشتی کوچکی مشغول جدا کردن پونز های روی حصیر شد که آنرا به دیوار چسبانده بودند . کار پر دردسری بود اما کشف منبع نور سبز هم مانند نوشیدن آب کرفس خالی از لطف نبود !

 

بالاخره حصیر از دیوار جدا شد.

دیدن سوراخ بزرگ روی دیوار  کنجکاوی و تعجبش را چندین برابر کرد . سوراخی به قطر حدودا چهل سانتی متر  . یا بهتر بگویم حفره ای به قطر چهل سانتی متر . اطراف دهانه اش پر از تار عنکبوت بود .  حفره ای که انتهایش دیده نمی شد و از همه جالبتر  وجود حباب سبز رنگی به اندازه ی کف دست در داخل حفره ! اما آنجا ؟ درون دیوار اتاقش ؟ مطمئن بود که  هیچ وقت حفره ای پشت حصیر وجود نداشت . 

 

درون تونل جز نور حباب سبز چیزی پیدا نبود . آن سوی دیوار اتاق خواب همسایه واقع شده بود اما حفره آنقدر عمیق به نظر می رسید که انگار تا فاصله ی یک کیلومتری ، شاید کمی بیشتر یا کمتر ، به جایی ختم نمیشد . تب کنجکاوی به تک تک سلولهای تنش رخنه کرده بود ... حباب حرکت کرد و چند متر عقب تر ایستاد انگار که جایی را نشانه رفته بود و همسفر می طلبید ، بی آنکه به چیزی بیاندیشد قدم به داخل حفره گذاشت . تنگ بود اما با اندامی متوسط و شاید لاغر می شد به آسانی درونش خزید . صدای موزیک آرامی از درون اتاقش به گوش می رسید که هر لحظه کم رنگ تر می شد. بوی نم مشامش را پر کرد . کف حفره پوشیده از شن سفید و بسیار هموار بود . به نظر می رسید برای کندنش وقت زیادی صرف شده باشد . بی آنکه بداند سفری آغاز کرده بود .

 

 دیگر اثری از موزیک داخل اتاق نبود . ساعتی به دست نداشت از زمان غافل شده بود  طبق محاسباتش اگر حفره  روال عادی اش را می پیمود باید زودتر از اینها به خانه ی همسایه می رسید . اما حفره عمیق تر از آن بود که حتی به انتهای کوچه ختم شود . سرعت حباب بیشتر شد  خسته بود اما کنجکاوی بر ذهن و منطقش ریشه دوانده بود کمی بعدتر حفره تبدیل به هزار تو شد ، باید فاصله اش را با حباب کم می کرد تا راه را گم نکند. پس از یک سراشیبی تند نوبت به یک سربالایی رسید . انگار که از اعماق زمین بالا می آمد.

 

بازوهایش به فریاد در آمده بودند . اکسیژن کم بود و تنفس دشوار . خیس عرق بود . احساس می کرد  چندین کیلو از وزنش کاسته شده . حفره تمامی نداشت . خسته شده بود . نه راه پس داشت و نه پیش . لعنت به این کنجکاوی که اگر نبود می توانست فرصت دیگری برای نوشیدن لیوان دیگری آب کرفس و لم دادن روی صندلی گردانش داشته باشد . اما اگر این تونل انتهایی نداشته باشد چه ؟ آن وقت تکلیف چیست ؟   باید می ایستاد تا نفسی تازه کند اما حباب خستگی سرش نمی شد  . اگر می ایستاد ممکن بود گمش کند و برای همیشه درون حفره جا بماند . آن وقت شاید سالها بعد ، فسیلش را درون  ویرانه ها پیدا می کردند . حداقل برای رهایی از این سرنوشت شوم باید می خزید و خستگی را به فراموشی می سپرد .

 

آواز آرامی را بی رمق با خود زمزمه می کرد  ناچار بود برای آنکه از حال نرود به خواندن ادامه دهد . درست لحظه ای که فرارسیدن مرگ زودهنگامش را درون حفره تجسم می کرد و توان کوچکترین حرکت جدیدی را در خود نمی دید ، در انتهای سر بالایی نور سفیدی را در کنار حباب سبز دید انگار به انتهای حفره رسیده بود  . باورش نمی شد . چند قدمی بیشتر به رهایی نمانده بود . درد بازوهایش دیگر اهمیتی نداشتند  . در کمتر از چند دقیقه به آن سر حفره رسید . هوای تازه . نور . آزادی !

 

انگار که از دیواره ی کوهی سردرآورده بود . کوه بلندی که  سبزی درختان زیتون در اطراف آن ابهتش را چندین برابر می کرد . بی تردید مطمئن بود که قبلا هم در این مکان بوده حتی یک لحظه هم به وجود حس آشنایی که درونش بود شک نمی کرد . به راحتی به یادش آورد. باورش نمی شد . یونان ، کوه " پارناسوس "  ودامنه ی سر سبزش! آن هم در فاصله ی چند کیلومتری از اتاقش . اما چطور ممکن بود ؟

 

این مکان و خاطراتش حتی از خاطرات کودکی اش هم برایش شفاف تر بودند . دقیق نمی دانست اما قرنها پیش در زندگی چهارمش (شاید چهاردهم ) درست سی و دو سال و دویست و دوازده روز در دامنه ی این کوه زندگی کرده بود . چطور می توانست آن سالهای سبز را در کنار درختان زیتون فراموش کند ؟ هیچ چیز عوض نشده بود . همه چیز حتی بته های کوچک هم در جای خود بودند . عجیب بود . این همه سال .این همه قرن بدون کوچکترین تغییر .

 

در آن سالها او  ، همسر و سه فرزندش در  خانه ای در دامنه ی کوه پارناسوس زندگی می کردند. منطقه ای نسبتا مرفه نشین . نام " آلک منا " همیشه برایش آشنا بود . چرا که تمامی آن سالها به این نام می خواندنش .  همسرش دریا نورد بود و درست شش سال قبل از مرگ او و فرزندانش در طوفان مهیبی درگذشت .  یک سال پس از آن دو سال در قحطی سپری شد . سه کودک دوام نیاوردند و  در هفته های آخر بر اثر بیماری ناشناخته ای ( احتمالا وبا )  از پا در آمدند . سه سال بعد با هجوم ملخها به مزارع گندم و باغهای زیتون و در نهایت خانه های اطراف مرگ تدریجی آلک منا نیز در کنار دیگر مردم فرا رسید . لحظه ی مرگش را به خاطر نمی آورد اما مطمئن بود که از آن واقعه جان سالم به در نبرده بود . امروز ، ترس و تنفر بیش از حدش را از حشرات از آن سالها با خود به یادگار دارد.

 

اما این حوادث چه ارتباطی با حباب سبز رنگ، تونل و دنیای امروز  داشتند  ؟ سوالهای بی جوابش یکی پس از دیگری در ذهنش می چرخیدند . کسی در آن اطراف نبود . شاید می توان گفت پرنده پر نمی زد. چیزی همراه خود نداشت. پس از ساعتها خزیدن خسته و گرسنه بود .  سایه ی درختی را نشانه رفت و زیرش نشست . نسیم خنک تنش را قلقلک می داد  ...

 

 

 

 

 

ادامه دارد .

 

 

 

  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 22:12  توسط cupid | 

 

 

 

 

Now he's gone I don't know why

 

 

تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه

شب شب شعر و شوره شب شب ماه و نوره

تو عزیز ترین عزیزی تو به عمق ملکوتی

زندگی بی تو پر عشق و حاله

بری اونجا اونجا که دیگه به تو دست آفتاب نرسه

التماس و اشتیاق و ته چشم برج ندید

He even kisses me like u used to do

قد و بالای تو رعنا رو بنازم

تو دلت غم نشینه قربون اون دلت برم

یه مرغ نازی داشتم آی خوب نگهش نداشتم

Temptation in my heart I'm burning I fall apart

با تنت برهنگیمو بپوشون

دارمت برو دارمت هنوزم دوس دارمت

 

he didin't even say goodbye

 

 

تو به دلقک نمی خندی

The sweet love story that is older than the sea

بر حلقه ی نفرین شده تنها نگین تو شدم

یه روزی یه وقت یه جا می شنوی قربونت شدم

چی کار کنه این عاشق خجالتی

More than twist in my sobriety

رفتنت ... کی می شود باورم

عاشقی با قد رعنا نمی خوام

تا دام در آغوش نگیرم نگرانم

Give me ur heart make it real or else forget about it

تو خودت قند و نباتی شکلاتی شکلاتی

قرار عاشقانه هم شتاب در شتاب شد

 

He didn't take the time to lie

 

 

چشم من باشد به راهت هنوز

عجب غافل بودم من اسیر دل بودم من

 ای بوی تو گرفته تن پوش کهنه ی من

ای قشنگ تر از پریا تنها تو کوچه نریا

به افتخار عشق تو می گم که بازنده منم

Je peux vous dire messieurs-dames

حدس گر گرفتنت در تنور هر نفس

تو زخمه ی ساز منی صدای آواز منی

 

bang bang that awful sound

 

 

هر چی دلت میخواد ببر گیتارو با خودت نبر

گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی

ای شکسته خاطر من روزگارت شادمان باد

if life were like the movies, i'd never be blue

با تو تا همیشه جز تو مگه می شه

مثل من برات یه عاشق پیدا نمی شه

We scratched and hurt each OTHER'S growing pain

وقتی عاشق شوی راز دلتو گفته نتونی

Speak softly, love so no one hears us but the sky

این که یه تصویر از سقوط آدما نیست

بی خبر یه روز اومد در زد و رفت

تو قلبم تورو دارم اگه خونه به دوشم

Lying in your loving arms again

کی مثل من به دام تو اسیره

بین ما یه عالمه راه درازه

 

bang bang my baby shut me down

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:59  توسط cupid | 

 

 

 

 

در راستای ترویج فرهنگ " خود اشتغال زایی "  پس از کلی تعمق و تامل و تفکر و  غیره به این نتیجه رسیدم که با طراحی تصاویر گویا و در عین حال مختصر به روی تکه های کوچک مقوا و تبدیل اونها به کارت پستال (البته از نوع کاملا خاص )  و سپس ، فروختن اونها به فروشنده های خاص در مغازه های خاص ( از اون مغازه ها که مه غلیظی از دود عود و تفکر به اصطلاح ضد بورژوآ خودشون و مشتریهاشون رو خفه کرده !) مقداری پول به جیب بزنم !

 

مونده بودم که چه طرحی می تونه در عین سادگی از بقیه جلو بزنه . اولین گزینه ای که باید حذف می شد استفاده از سبکهای موجود در بازار و تاریخ و ذهن مردم و کتابهای درسی و حتی سطل آشغال بود ! با این حساب چی باقی می موند ؟ آهان ... سبک خودم ! " گورتیسم " ! این تنها سبک امروزی و منحصر به فردیه که تا به حال در بیشتر موارد جواب داده .

 

گویا ترین طرحی که به نظرم اومد  " چشم " بود . از بچگی به طرز عجیبی عاشق این عضو بودم  . چشمها پیچیده ترین و معتبرترین معرف برای هر شخصیتی هستن . هوم ... طرح جالبی بود .  

 

به نظرم خودنویس مناسب ترین ابزار برای ترسیم قاطع این همه ظرافت بود . ظرافت و انعطاف . ظرافت و عمق ، ظرافت و خطهای منحنی . با حذف گزینه ی " پاک کن " ! هوم ... کار مشکل و دلچسبی به نظر میومد .

 

در مدت زمان کوتاهی دور و برم پر از مقواهای کوچک و چشمهای ریز و درشت شد . احساس می کردم کلی آدم اطرافم جمع شدن و با اون چشمهای عجیب و غریبشون دارن نگاهم می کنن . انگار سوژه ی دیگه ای جز تماشا نداشتن . حرکت می کردن . هر  طرف که می چرخیدم دنبالم میومدن . چند بار سعی کردم یهو جا خالی کنم و از زیر دستشون در برم اما خیلی راحت پیدام می کردن . بدون اینکه پلک بزنن به چشمام خیره بودن . نمی دونم چرا زاویه ی دیدشون از مردمک چشمهای من تجاوز نمی کرد . من مونده بودم و یک عالمه نگاه . یک عالمه عمق پر از شادی ، غم ، خشم ، آرامش ، پیروزی ، تنفر ، عشق ، تملق ، لذت ، تردید ، سکوت ، تمسخر  ، فریاد ، ترس ، شرم ، اطمینان ، شکست و ... اما یه جورایی تک تکشون رو می شناختم  !همه  این چشمها مال خودم بودن . در واقع این چشمها تک تک نقشهایی بودن که تا به حال پذیرفته بودم .  

خوب ... در نگاه اول خیلی لذتبخش بود . اما یهو  دلشوره ی عجیبی به سراغم اومد . گیرم هفتصد هشتصد تا از این چشما کشیدم و به مغازه ی مورد نظر بردم و آقاهه از طرحم استقبال کرد و کلی مشتری به سراغ کارتها رفت و چشمها رو رو هوا زدن و بردن خونه و من هم مقداری پول به جیب زدم  . اما از کجا معلوم که گیر کی بیفتن ؟ از کجا معلوم که اونها هم همین ارتباطی رو که من با چشمها داشتم باهاشون برقرار کنن ؟ از کجا معلوم که عمقی درشون ببینن ؟ نکنه پاره شن و زیر پا له شن ! نکنه اون جور که می خوام دیده نشن ! نکنه کسی متوجه منظورشون نشه !

 

نه نه ... اشتباه نشه ... با قضیه ، احساسی  برخورد نکردم . فقط نگران این شدم که نکنه با انتقال نادرست پیام ، به چشمها و در واقع طرح مورد علاقه م  اجحاف کنم . نه ... حوصله ی این همه سو ء تفاهم  رو نداشتم .

 

اونها چشمهای چسبیده پشت شیشه ی عقب مینی بوس نبودن !

 

 د آخه مگه اینجا کله پزیه ؟ فروختن  مهمترین و ارزشمندترین عضو ! می دونی یعنی چی ؟ یعنی تنها چیزی که این روزا باقی مونده ! یعنی خیلی چیزهای دیگه که نمی تونم بگم .

 

ای لعنت به این وجدان وقت نشناس !

 

در نهایت طرح فروش چشمها رو رد کردم . جمعشون کردم  و لای پوشه ی تنگ و تاریکی گذاشتم . پشیمون نشدم !

 

به این نتیجه رسیم که حد اقل من آدمی نیستم که بتونم از این راه پولی به جیب بزنم ( شاید به این خاطر که هنوز کفگیرم به ته دیگ نخورده !) . خلاصه این شد که تصمیم گرفتم همچنان به حرفه ی مقدس و بی دردسر تدریس و گهگاه  پذیرش طرحهای مختصر ، بدون گارانتی و بی نیاز به وجدان ( یه چیزی تو مایه های بزن بده بهش بره ! از سرش هم زیاده و این حرفا ! ) مشغول باشم !

 

مارو چه به خود اشتغال زایی ! 

 

 

 

 

   

  

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 22:59  توسط cupid | 

 

 

 

  •   پیشاپیش از بابت اینفرمال بودن بیش از حد متن عذر می خوام . وقت نکردم ایراداشو بگیرم .زیادی خودمونی شده !

 

خدمت شما عرض کنم که نیما یه خاله ی خوب و مهربون داره که ماهی یه بار مارو به خونه شون دعوت می کنه . ما یعنی نیما و دوستاش (من و الهه و پوریا و مهسا و علی) که می شیم شیش تا !همون شش عضو ثابت روزگار !

 

خاله آدم خیلی جالبیه . جوونی سختی داشته و حالا بعد از سالها داره آرامش رو تجربه می کنه( البته اگه ما بذاریم !) . به طرز وحشتناکی صبور و آرومه . در حدی که خیلی راحت از پس خل و چل بازیهای ما بر میاد و کلی  تحملمون می کنه . خدا این خاله های مهربون رو زیاد کنه ! خوب،  بهتره از موضوع اصلی دور نشم . 

 

جای شما خالی نهار خوشمزه ای میل کردیم و بعد از نهار  مثل شیش تا بچه ی آدم نشسته بودیم و بازیمونو می کردیم . علی و پوریا طبق معمول پای تخته نرد نشسته بودن و واسه هم کری می خوندن . بقیه هم سرگرم ورق و دنبال یکی دو تا دونه آس ناقابل و حکم به مقدار لازم !

 

درد سر از اونجا شروع شد که خاله مجبور شد به خاطر زایمان دوست صمیمیش از خونه بره بیرون و دو سه ساعتی ما رو تنها بذاره . بنده خدا با کلی سفارش و یادآوری نکات ایمنی لازم و عذر خواهی و این حرفا رفت که بیاد !

 

نمی دونم چی شد که علی یاد همسایه ی دیوار به دیوار خاله افتاد و یهو حال دختر سرهنگ رو از نیما پرسید .هوم... بهتره قبل از اینکه جلوتر برم در حد یه بیوگرافی کوتاه از سرهنگ و دخترش بگم :یه سرهنگ بازنشسته ی منضبط و خشن که با دختر نسبتا خوشگلش تو خونه ی دیوار به دیوار خاله زندگی میکنن . منتها به دلیل اینکه خونه خیلی بزرگه ، برای دو نفر آدم زیاده و نظافت و رسیدگی به تمام اتاقها براشون سخته ، مدتهاست که به غیر از اتاق پذیرایی و دو اتاق خواب و یه سرویس بهداشتی تمام درهای دیگه قفل و کاملا متروکه ! سرهنگ سالها پیش از همسرش جدا شد و بعد از بازنشستگی کلا خونه نشین شد . فقط گاهی برای پیاده روی و یا خرید از خونه خارج میشه . دختر نسبتا خوشگلش هم به دلایل نا معلومی چند سال پیش از داشکده اخراج شد و مدتهاست که به دلیل رفت و آمد های مشکوکش عنوانهای زیادی به خودش چسبونده !

 

نیما که با سوال علی برق شیطنت تو چشماش موج زد خندید و سری تکون داد . این طور که می گفت سرهنگ چند روزی بود که خونه رو به فروش گذاشته و بود و قرار بود با خانواده ی دو نفره ش به جای کوچکتری نقل مکان کنن . پوریا باشنیدن این جمله کلی شاکی شد  که بابا هی بهتون گفتم یه بار بیاین بریم این دختره رو ببینیم اصلا چه شکلی هست، واقعا همونیه که می گن یا نه. هی گوش نکردین و پشت گوش انداختین حالا هم که دارن می رن ! علی گفت کاش راه داشت قبل رفتن یه کاری می کردیم ! من گفتم بابا بی خیال چی کار به کار مردم دارین . اونم زندگیش اینجوری می گذره دیگه . هنوز حرفم تموم نشده بود که نیما داد زد ایول !نیشش تا بناگوش باز بود و گونه هاش مثل همیشه چال افتاده بود . گفت که خاله یه بار بهش گفته بود که سرهنگ هر روز بعد از چرت بعد از ظهرش راس ساعت چهار تا پنج برای پیاده روی از خونه می ره بیرون ! رو همین حساب امروز بعد از رفتن سرهنگ ، می تونیم به هوای دیدن خونه بریم از حال و هوای این خانم با خبر شیم و فضولیمون یه نفس راحت بکشه ! من و مهسا و الهه کلی شاکی شدیم که بابا آخه این چه کاریه . شماها که این خانم رو می شناسین دیگه دیدنش به چه دردی می خوره ! حالا این همه آدم تو این شهر هستن که مثل این خانم زندگی می کنن . خوب این هم مثل بقیه ! اما خوب همه این حرفا بی فایده بود . این سه تا دیوونه به طرز عجیبی در مورد این قضیه کنجکاو بودن و می خواستن سر از کار این خانم در بیارن . هر چی نصیحت می شنیدن کنجکاویشون بیشتر می شد . این جوری شد که ما دخترا خودمون رو کشیدیم کنار و یه دست حکم سه نفره رو شروع کردیم . قرار شد اون سه تا هر غلتی می خوان ، بخورن !  

 

اول قرار شد سه تاییشون برن اما بعد به پیشنهاد نیما به توافق رسیدن که یکیشون بره سراغ خونه ی سرهنگ و دو تا دیگه مراقب اوضاع باشن .

خونه ی سرهنگ و خاله از دو جهت به هم مربوط می شد . اولی کانال کولر اتاق پذیرایی بود که البته فقط در انتقال صدا موثر واقع می شد و اون یکی پاسیویی بود که از یه طرف به اتاق پذیرایی خاله ، دقیقا همون در شیشه ایی که من بهش تکیه داده بودم ،و از طرف دیگه به یکی از اتاقهای متروکه ی خونه ی سرهنگ راه داشت . البته با وجود سکیوریتی بالایی که این خونه ها دارن ارتباط بین اونها از طریق پاسیو کاملا غیر ممکن بود (البته غیر ممکن که نه ، بهتره بگم دشوار ! )

 

زد و این وسط قرعه به نام پوریا افتاد . قرار شد پوریا به عنوان مشتری بره سراغ خونه (البته آمار بنگاه و این جور چیزهارو هم نیما بهش داد) ، علی دم در وایسته و کشیک بده تا به محض رویت شدن سرهنگ اون دو تای دیگه رو با خبر کنه . نیما از کنار کانال کولر تکون نخوره و هر وقت که خبر خاصی شد یا اتفاقی افتاد با قاشق دو ضربه به کانال بزنه .

 

خلاصه که حماقت پشت حماقت !

 

طبق آمار علی سرهنگ راس ساعت چهار خونه رو ترک کرد و ساعت چهار پنج دقیقه بود که پوریا به سمت خونه ی سرهنگ رفت . تا دقایقی خبری ازش نشد . موبایلشم با خودش نبرده بود . بیچاره آذین ( معشوقه ی عزیز و از همه جا بی خبرش ) دو سه بار تماس گرفت و  نیما بهش گفته بود که پوریا سرش درد می کنه و خوابیده . اون بنده خدا هم کلی نگرانش شد !

 

ساعت نزدیک پنج شد خبری از پوریا نشد. مهسا طبق معمول ، موبایل به دست ، بی خیال وبی تفاوت گرم خوش و بش با دوست پسر عزیزش بود . الهه عصبانی و در حال جویدن ناخن و بد و بیراه گفتن به علی و نیما و پوریا من هم نگران و طبق معمول در حال حفظ  خونسدری و کم کردن دلشوره .  نیما دو تا ضربه به کانال زد و منتظر موندیم . علی از دم در آیفون رو زد و اعلام کرد که سرهنگ داره از ته کوچه میاد. به پوریا خبر بدین زود تر بزنه بیرون . نیما دو تا ضربه ی دیگه به کانال زد و بازم منتظر موندیم . خبری نشد .  نیما هر چند ثانیه یک بار این کار رو تکرار کرد . دیگه کار به جایی رسید که روی کانال ضرب گرفته بود و توی اون شرایط ما رو به رقص آورده بود . با این حال خبری از پوریا نشد . سرهنگ وارد خونه شد . نیما هنوز امیدوار و خوش بین مشغول قاشق زنی بود . ساعت از پنج و ده دقیقه گذشت که گفتیم بابا ول کن اگه می خواست بشنوه تا حالا شنیده بود . بی خیال شو ! احتمالا سرهنگ پوریا رو دیده و گیرش آورده و دو تا گلوله توی مخش خالی کرده ...

 

یه جورایی نا امید شده بودیم اما نمی دونستیم کار به کجا می کشه .  

من هنوز به در شیشه ای تکیه داده بودم . حس کردم سایه ی چیزی روی صورتم افتاده . برگشتم و نگاهی به بالا انداختم که از دیدن صحنه ای که جلوی چشمم بود نتونستم جلوی جیغ بلند و چشمای از حدقه در اومده م رو بگیرم . پوریا بود! در حالی که اشاره می کرد که ساکت باشم و خونسردیمو حفظ کنم. اما این بار هیچ چی نمی تونست جلوی دستپاچگی مو بگیره . بلا فاصله از جام بلند شدم و با همون قیافه ی وحشت زده به پاسیو اشاره کردم . پسرا به سمت پاسیو رفتن . مهسا و الهه انگار که می دونستن صحنه ی خوشی در انتظارشون نیست از جاشون تکون نخوردن .  صحنه ی بدی بود . پوریا لخت مادر زاد از پنجره آویزون بود و به سختی پاشو به این سمت دیوار قلاب کرده بود ! هر لحظه امکان داشت پاش در بره و از فاصله ی ده متر بخوره زمین . همه عصبانی بودیم اما نیما و علی همچنان که دنبال راهی برای پایین آوردن پوریا می گشتن به شدت می خندیدن فحشهای غلیظی نثارش می کردن. انصافا حقش بود !

 

اوضاع خیلی بی ریخت بود . من و مهسا و الهه بدون اینکه چیزی بگیم به سمت حیاط رفتیم و کنار آب نمای وسط حیاط نشستیم . نیم ساعتی گذشت و کلید داخل قفل در چرخید و خاله وارد حیاط شد . امیدوار بودم وضعیت داخل خونه اونقدر بد نباشه که پیش خاله شرمنده شیم . چهار نفری وارد خونه شدیم .  پوریا در حالی که یک دست از لباسهای نیما به تنش بود با دست و پای زخم و زیلی همراه اون دوتای دیگه مشغول تماشای تلویزیون بود . قبل از اینکه خاله سوالی در مورد این وضعیت بپرسه خودش اعتراف کرد که وقتی داشتن توی حیاط تو سر و کله ی هم می زدن افتاده توی استخر پر از برگ خشک و لجن ! و در نهایت به این روز افتاده !

 

گزینه ی دیگه ای جز باور حرفهای پوریا برای خاله وجود نداشت و در نهایت کلی علی و نیما رو به خاطر زخم و زیلی کردنش سرزنش کرد که چرا طفلک معصوم رو به این روز انداختن و از این جور حرفا !  

 

 

 

 

 

  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 23:29  توسط cupid | 

 

 




يه عمر حرفای گنده گنده زديم ، چی شد آخرش ؟ هيچی !
يه عمر هی نشستيم کلی آسمون ريسمون بافتيم و اسمای دهن پر کن رديف کرديم ، چی شد آخرش ؟ هيچی !
يه عمر هی واسه هر کاری فکر آخر و عاقبتشو کرديم ، چی شد آخرش ؟ هيچی !
يه عمر ناظم مدرسه مون اومد گفت اين قدر " باری به هر جهت " نباشيد ، چی شد آخرش ؟ هيچی !
...


حالا ياد گرفتم که ديگه حرفای گنده گنده مو واسه خودم نگه دارم . اين جوری ، ملت نه شاکی می شن ، نه دچار سوء تفاهم .
حالا ياد گرفتم سه سوت سر و ته قضيه رو هم بيارم . اگرم نشد ، پاک کن که هست . از اساس صورت مساله رو پاک کنم .
حالا ياد گرفتم که بابا ، بی خيال پس فردا ، امروزو بچسب ، حالا کو تا فردا .
حالا ياد گرفتم که زنده باد زندگی " باری ، به هر جهت " .. کی گفته واسه هر کاری بايد دليل و موتيويشن و هدف و باقی مخلفات داشته باشم ؟ کافيه يه سکه داشته باشی تو جيبت ، که مثل هر سکه ی ديگه ای دو رو داشته باشه . ميندازيش بالا ، رو هوا می زنيش و خلاص ...

 

شير يا خط  


شير يا خط بهت می گه اگه بيشتر از ده دقيقه پاشو رو دُمِت نگه داشت دهنت رو بسته نگه داری يا بترکی .. خط اومد ، خفه شو لطفا .. به خير می گذره .

 

شیر یا خط بهت می گه که امروز بری سر کلاس یا نه ! اگه شیر بیاد مجبوری بری و سر کلاس چرت بزنی ... خط اومد .بگیر بخواب .  ایول زندگی خرسی !


شير يا خط بهت می گه امشبو باهاش بری بيرون يا بمونی تو خونه .. خط اومد ، بی خیال. بمون خونه نقاشیتو بکش !. حالش گرفته می شه ولی برمی گرده ، اين جوری بهتره !


شير يا خط بهت می گه گوشیتو روشن کنی يا نه .. شير اومد ، روشن می کنی .. به موقع زنگ می زنه و مجبور نمی شی لو بدی که دلت تنگ شده بود . چه خوب !

 

شیر یا خط بهت می گه امروز باشگاه برقراره یا نه ! خط اومد . بی خیال ورزش .  می تونی باشگاه رو به یه رستوران خوشبو و  یه آقای خوشبوتر بفروشی !


شير يا خط بهت می گه فرانسه بخونی يا اسپانيش ... شیر اومد ! اسپانيش .. بعدا می فهمی که نزديک بوده با چه عتيقه ای هم کلاس بشی و نشدی ، خدا رو شکر !


همينه ديگه .. به همين سادگی .. اين جوری نه مغزت دچار فرسودگی میشه ، نه بعدا دنبال مقصر يا دليل می گردی
!

يه سکه
ی دو رو ... و خلاص .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 21:51  توسط cupid |