تبليغاتX
frozen words

 

 

 

 

 

حضور غیر منتظره ات در آن جشن از دیدن تار موی تاب خورده و بلندی درون کاسه ی سوپ هم نفرت انگیز تر بود . تو و آنجا ! عجب تناقضی ! از آخرین دیدارمان درست یک سال می گذشت . تمام این مدت حضورت را دور از خودم به وضوح حس می کردم اما دو سه روزی می شد که از همیشه نزدیک تر بودی .می دانستم که همین روزها آفتابی می شوی . می دانستم که باید همین حوالی باشی !  اما نه آنجا ! نه در آن مهمانی ! مشکل ترین و پیچیده ترین افکار از ذهنم می گذشت جز ارتباط تنگاتنگ تو با دوستانم !

 

تمام آرامشم یکباره بر زمین ریخت و درست مانند ژله ای ترک خورده به رویش پهن شد .باهوش تر از آن بودی که متوجه دستپاچگی پنهانم نشوی ! اما ظاهر بی تفاوتم از همیشه دیوانه ترت می کرد . حفاظی از شفاف ترین شیشه ! این تنها وسیله ی آزارت بوده و هست . تنها ابزاری که همیشه من را برایت دست نیافتنی جلوه می داد !  

 

خوب می دانستم که صدای برخورد پاشنه های سوزنی ام با سنگ فرش سالن بند بند تنت را می لرزاند و به تشنگی ات می افزاید . خوب می دانستم که نگاه هایم چون همیشه از آن سویت عبور می کنند و باز هم برهنه خواهی شد . خوب می دانستم که هنوز هم مشامت از بوی عطرم خالی نشده و چون آن روزها با کوچکترین نسیم هوایی ات می کند .خوب می دانستم که وجودم چقدر آزار دهنده و لذتبخش است . آزار و لذت ! این همان چیزی بود که تحملش مرا در تو مقدس می کرد . آزار و لذت ! همان چیزی که تو دوستش می داری ! نمادی از تو و تمام لحظات با تو ! 

 

راستی امروز تو انقلاب آقاهه وسط پیاده رو ایستاده بود و داد می زد " شورت خارجی سیصد تومن !" . آخه یکی نیست بگه اصلا این خارج شما کجاست که شورت سیصد تومنی تولید می کنه ؟ بعدشم بابا جون خوب چرا داد می زنی ؟ اینو وردار بنویس رو یه کاغذ ، از گردنت آویزون کن که مردم خودشون بخونن ! تو هم این قدر داد نزنی و شب خواب شورت نبینی !

ببخشید یهو یادم اومد طاقت نیاوردم نگم . اما ادامه :

 

تنها وسیله ی ارتباط مستقیم تو و من در آن لحظه داخل دستم لرزید . دوستش می دارم . امیدوار کننده است . پاکت نامه ی گوشه ی صفحه را می گویم .اما این بار پیغامی از تو برایم آمده بود . که درست روبرویم در آن سوی تالار مشغول رقصیدن بودی .

" می خوام بیام بلندت کنم که با هم برقصیم. خواهش می کنم رد نکن . باشه ؟ " پیش از آنکه جوابی برایت ارسال کنم به سراغم آمدی . تا به خود آمدم دستانت مقابل چشمانم بود . با همان لبخند مهربان ، خشن و چندش آور! دستم را گرفتی و کشیدی و بلندم کردی . بیچاره دستم ! اسیر هیولایی بزرگتر و قوی تر از خود شده بود ! وقتی بلند شدم ، رهایش کردی و این بار به قصد همراهی (طبق عادت همیشگی ات) ، به سراغ بازوی برهنه ام آمد . علاقه ی مفرطت به فشردن بازو ها همیشه برایم علامت سوال بود . اما این بار ، دلم می خواست با تمام وجود  روی کت و شلوار شیک و آراسته ات بالا بیاورم . تصور کراواتت در آن حالت اسیدی لبخند مرموزی بر لبم نشاند که تو را، غافل از افکار پلیدم ، امیدوار می کرد !

 

رقصیدن را بهتر از هر چیزی آموخته ای . مهارتت در انجام انواع حرکات موزون چه به روی تخت در حال... ، چه کنج دیوار در حال خفت کردن و چه آنجا در حال قر دادن تحسین بر انگیز بود .

 

مست بودی و کمی بی اراده . اما کاملا هوشیار .نگاهت نمی کردم اما نگاه تو لحظه ای تنهایم نمی گذاشت . حضور چشمهای هرزه ات را به روی تک تک نواحی ممنوعه ی تنم احساس می کردم .درست مثل رانندگی ات ! همیشه تابلوی ورود ممنوع را نادیده می گرفتی ! عجب آهنگ طولانی و مضری ! تمام نمی شد . نه آهنگ، نه نگاه !

 

نگاه خمار و صورت گر گرفته و رگهای متورم دستانت مرا در اتاقی تاریک ، بی تاب و وحشی ،در بیشرمانه ترین حالت ممکن می طلبید و چشمهای خالی از احساس من و تن سرد و دستهای مشت شده ام تو را  در همان اتاق ،خالی از نفس، دراز به دراز ، در حال مرگ !

 

افسوس که موسیقی به انتها رسید !

 

 اندکی بعد مهمان جدیدی آمد . می شناختمش. منتظرش بودم . اصلا به خاطر او آنجا بودم . و چه خوب شد که شاهزاده ی عزیزم با اسب سفیدش به موقع سر رسید و سنگینی نگاهت را از دوشم تکاند . کمی دیر آمد اما بی آنکه بداند مرا از تو دور کرد . باز هم تو ماندی و هرزه گیهایت !

 

 

 

 

 

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 23:12  توسط cupid | 

 

 

 

 

 

 

هر بار که از شنیدنت پر می شم بارها و بارها ازت می پرسم که آخه دختر ! جونت به لبت نرسید ؟

 

 

برای توی دیوونه :

 

چشم هايش را بست .
روی پلک هايش نوشته شده بود :
معرفت ندارم .
چشم هايش را که باز کرد ،
دوباره عاشقش شد
ی.

 

هوم ؟

 

 

.......................................................

 

 

آقا این وصله ها به من نمی چسبه. منظورم همین جملات به اصطلاح شما عاشقانه و شاعرانه و مغرورانه و چه میدونم دستای پشمولانه و از این جور چیزاست ! ممنون از نظرهاتون . ممنون از توجهتون و ممنون از پیشنهادتون !

پیشنهاد بدی نبود .فقط اینکه کاش وقتی تفاوت یا چیز غیر عادی در متن می بینین راحت ازش رد نشین و تذکر بدین . خلاصه اینکه کلا این پست رو حذف می کنم . چون از اصول ذهن خودم هم خارجه . اول گفتم اسم نویسنده رو در پایین متن ذکر کنم اما بعد یادم اومد که از اول  قرار نبود چیزی جز ذهنیت خودم  در این صفحه دیده بشه . این شد که حذفش کردم . قرار شد امتحان کنیم اگه جواب داد ادامه بدیم که خوب نشد . یعنی بهتر که نشد !

مال بد بیخ ریش صاحابش !

 

به هر حال هر چی می کشم از دست مهرنوش می کشم . تف سر بالاست دیگه .کاریش نمی شه کرد !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 10:54  توسط cupid | 
 

 

 


کلمه ها تکليفشون معلومه . تا وقتی تنهان ، معنی مشخصی دارن . اما وقتی کنار هم قرار می گيرن ، کلی رنگ عوض می کنن . کلمه ها راحتن . واسه اينور اونور رفتن ويزا نمی خوان . کسی هم بهشون گير نمی ده .
مثلا امروز پنج تا کلمه داشتيم :
صبحانه ... بروتشن ...
مانتوی مشکی ... آسایش ... دخترک

 می شه یه چیزی تو مایه های : با بروتشن های تازه ای که خريده بودم، دلم خيلی صبحانه می خواست . در ضمن حتما بايد می رفتيم بيرون برای خريدن يه مانتوی مشکی ، و مونده بوديم که دخترک رو هم با خودمون ببريم يا نه (اسم دخترک رو آسایش فرض می کنیم ! ) . به همين سادگی .
 
 حالا دوباره بر می گردیم عقب و یه جور دیگه امتحان می کنیم : آقای الف پنج تا کلمه ازم خواست . منم کلمه هامو به طرفش نشونه رفتم . راحت رفتن اونور آب . شدن اين شکلی :


 در باب پيشرفت :

پيشرفت هميشه چيز خوبي است .

از صبحانه تا برانچ ؛
از نان داغ بربري و پنير تبريز ،
تا پنير خامه ايِ فيلادلفيا لاي بروتشنهاي سفت و ريز ؛
از چلوکباب براي ناهار ، تا سوشي براي لانچ .

از اتوبوسهاي مردانه تا ورزشهاي زنانه ؛
از روپوش مشکي
دخترک براي دانشگاه ،
تا جاي خط سينه بند دخترک شناگر ورزشگاه ؛
از عرق سگي بد مزه وارطان ،
تا مارگاريتاي مخصوص هندوانه ...

از خانه تا کارخانه ؛
از سادگي شادي تا مسوليتِ آزادي ،
از آسايش ، تا فرسايش .
از زندگي ، تا خستگي .
از جواني ، تا بي خانماني .

پيشرفت هنوز هم چيز خوبي است .


مي خواهم از اينجا تا خود خانه مان پيشرفت کنم .
وقتي که رسيدم به تو هم زنگ مي زنم ، يا نه ...
اينبار ايميل مي کنم ...
آدرست را ندارم ، نامه ام را به تمام آدمها فوروارد مي کنم ...
تا همه ببينند که خانه من چقدر جاي خوبي است .

 

پیشرفت همیشه چیز خوبی است .

 

 

 

 

 

 

امروز دو تا پست داشتم . اگه خواستی یه نگاهی هم به پایین بنداز .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 20:43  توسط cupid | 

 

 

 

 

برايم نوشت :
" اين شعريست از قبانی که ميدانم می خوانيش ، حرف های دلم را چه شاعرانه برايت نوشته .
نامه ای از زير آب
اگر دوست منی ، کمکم کن تا از پيش ات بروم .
اگر يار منی ، کمکم کن تا از تو شفا يابم .
اگر می دانستم که عشق خطر دارد ... دل نمی دادم .
اگر می دانستم که دريا عميق است ... دل نمی زدم .
و اگر پايان را می دانستم ، آغاز نمی کردم .
دلتنگ شده ام ... به من بياموز که اشک ، چطور جان می دهد در خانهء چشم ؟ ... به من بياموز که قلب ، چگونه می ميرد و دلتنگی خود را می کشد .
اگر پيامبری ، از اين جادو و از اين کفر ، نجاتم ده ... عشق تو ، کفر است . رستگارم کن ... اگر توان داری ، از اين دريا بيرونم بکش ، که من شنا نمی دانم ... و موج آبی چشمانت ، به ژرفايم می کشاند ... من ، در عشق ، نازموده ام و بی قايق ... اگر پيش تو بها دارم ، دستم را بگير ... که من سراپا عاشقم ... که من در زير آب ، نفس می کشم ...
من
غرق
غرق
غرق می شوم . "

برايش ننوشتم . اينجا می گويم تا بخواند و بداند :
" بگذار من نيز از قبانی برايت بگويم که گمان می کنم بخوانيش . شاعرانه تر از من ، تاب آورده است .
استاد عشق ، استعفا می کند
دوست من
سخنم را گوش مده ، که من درس عشق نمی گويم ... و سخنم بيشتر ، شطح و روياست ... نوشته هايم را بها مگذار ... که از موسيقی دريا ، شميم علف ها ، و تنفس بيشه ها ، عشق می سازم ... به قصه هايم گوش مده ، که می دانم چقدر به دردسرت انداخته ام . و گيجت ساخته ام با خواندن شعرم ... و می دانم ، زبانم در درون تو چه نقشی زده است  ، و انديشه ام ... عاقل باش ، که من پيامبر عشق نيستم . و به ياد ندارم آيه ای آورده باشم ، که من خود نيز ، آيه هايم را باور ندارم ... "

ديگر دلی ندارم برای سپردن
که هر چه داشتم ، سال ها قبل سپردم و
اکنون سبکبار و بيدل ، رهسپارم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 15:54  توسط cupid | 

 

 

 

 

عدد ها رو دوست ندارم .
حساب و محاسبه و حساب کتاب و محسوب و حاسب و ... رو هم دوست ندارم .
اصلا اين عدد ها با من لج هستن . با هر چی قاطيشون می کنم ، بازم برعکس عمل می کنن .
روز ها رو می شمرم که زودتر بگذرن ، يواش می شن .
هفته ها رو می شمرم که دير تر بگذرن ، تند می شن .
ستاره ها رو می شمرم که راهو گم نکنم ، کم می شن .
ثانيه ها رو می شمرم که وقت کم نيارم ، زياد می شن .
تو رو که می بينن ، با هم مسابقه می ذارن که زودتر عقربه ها رو بچرخونن .
منو که می بينن ، همه شون می گيرن می شينن و از جاشون تکون نمی خورن .
مشق هامو که می بينن ، تعداد صفحه ها رو زياد می کنن .
کتابهای خوشمزه رو که می بینن ، از سر و ته صفحه ها کم می کنن .

خلاصه که همه ش ساز خودشونو می زنن . هر جا سر و کله شون پيدا بشه ، شکل حرفا هم عوض می شه . حرفا از شعر ، تبديل می شن به معامله . از لبخند ، تبديل می شن به مذاکره . از آرامش ، تبديل می شن به محاسبه .


اينه که می خوام بندازمشون دور . ديگه هيچی رو نميشمرم . نه روزا رو ، نه شبا رو ، نه ستاره ها رو ، نه دونه برفا رو ، نه کلمه ها رو ، نه خط ها رو ، نه نقطه ها رو ، و حتی نه خنده های تو رو .
می ذارم هر وقت خواستن ، بيان . هر وقت خواستن ، برن . تا کم کم يه بی نظمی منظم درست بشه . که نه عددی داشته باشه ، نه قانونی ، نه حدی ، نه حسابی .
که همه چی رها بشه . شايد منم رها بشم و سبک . اونقدر سبک که مثه يه بادکنک برم اون بالاها . رو ابرا . و بعد ، يه خواب عميق ِ عميق ِ عميق
!

 

خلاصه اگه تو اين هياهو و شلوغ پلوغی زندگی روزمره ، وقت کردين سرتونو بالا کنين و يه نگاهی به آسمون بندازين ، ممکنه يه بادکنک ببينين که نخش پاره شده و داره واسه خودش اون بالا ها می چرخه ، شايد من باشم !

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 23:4  توسط cupid | 

 

 

 

 



بيشتر اون چيزايي رو كه بايد در مورد زندگي ياد مي گرفتم،چيزايي مثل “چگونه زيستن“،“چگونه عمل كردن“ و “چگونه بودن“،همه رو در كودكستان ياد گرفتم.“عقل و خرد“ ، نه در سر لوحهء دانشنامهء دانشگاهي،بلكه درون زمين شن بازي كودكستان قرار داشت.
اينا چيزاييه كه من ياد گرفتم:
هر چيزي رو قسمت كن...عادلانه بازي كن و جر نزن...مردم آزاري نكن...هر چيزي رو كه پيدا كردي برگردون سر جاش...بعد از اينكه بازيت تموم شد،ريخت و پاش هات رو جمع كن...چيزي كه مال تو نيست رو برندار...هر وقت كسي رو ناراحت كردي،زود ازش معذرت بخواه...قبل از غذا خوردن دستاتو بشور...سيفون توالت رو بكش...كلوچهء تازهء گرم با شير سرد براي سلامتي مفيده...متعادل زندگي كن:يه خورده ياد بگير،يه خورده فكر كن،يه خورده نقاشي و رنگ‌آميزي كن،آواز بخون،برقص،بازي كن،كار كن،از هر كدوم يه خورده...بعد از ظهر ها بخواب،يه خواب كوتاه...وقتي مي ري بيرون و وارد دنياي واقعي مي شي:مواظب ترافيك باش،دست بقيه رو بگير،مواظب باش حواست پرت نشه...هميشه اون دانه هاي كوچيك توي ليوان پلاستيكي رو به خاطر داشته باش،ريشه ها به طرف پايين مي رن و گياه به طرف بالا،كسي درست نمي دونه چه جوري و يا چرا،اما همهء ما شبيه اين دانه ها هستيم...ماهي هاي طلائي،موش هاي سفيد،و حتا دانه هاي توي ليوان پلاستيكي،همه مي ميرن؛ما هم همينجور...و بعد اون كتابي رو كه در مورد ديك و جين بود به ياد بيار و اولين كلمه اي رو كه ياد گرفتي،بزرگترين كلمه:“نگاه كن.“...هر چيزي رو كه تو احتياج داري بدوني،يه جايي اين دور و بر ها وجود داره.قانون طلايي(قانون طلايي انجيل:آنچه مي خواهي ديگران در حق تو روا دارند،تو نيز با ايشان آنچنان كن.)،عشق،بهداشت،محيط زيست،سياست،و زندگي سالم.

واقعا فكر كنين عجب دنيايي مي شد اگه همهء ما آدما:
هر روز حدود ساعت سهء بعد از ظهر كلوچه مي خورديم با شير و بعدشم يه خورده زير پتو دراز مي كشيديم...يا چي مي شد اگه يه قانون ملي داشتيم تو جهان مبني بر اينكه “هر چيزي رو كه پيدا مي كني به صاحب اصليش بر گردون يا بذار سر جاش“ يا“وقتي بازيت تموم شد،ريخت و پاش هاتو جمع كن.“...و جالب اينجاست كه هنوز هم كه هنوزه - صرف نظر از اينكه چند سالمونه - وقتي وارد دنياي بيرون مي شيم،بهتره كه دست همديگه رو بگيريم و پهلو به پهلوي هم باشيم...از هم جدا نشيم....

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 21:15  توسط cupid | 

 

 

 

 

 

عاشقانه ای نا آرام


هرگز به بودن يا نبودنت نمی انديشم .
سايه ای هستی سنگين و سياه ،
که سايه وار با زندگی من در هم آميخته ای .
بغض و اشک و نفرت را با تو شناختم
بار معنای تلخ ترين کلمات را در کنار تو درک کرده ام
و برايت دل سوزانده ام .

تحقيرت می کنم دوست من
تحقيرت می کنم .

برايت نگفته بودم ؟
آدم ساده ای هستم ، با ذخاير نا چيزی از نفرت و حسرت
اما تو تنها احساس مهجور ماندهء مرا بارور کردی
و به من فهماندی
که من نيز می توانم تا سر حد مرگ از کسی متنفر باشم .

اين ها را برايت نوشتم تا بدانی در طول اين سالها چه سهمی از قلب من داری
شايد روزی
اگر فردای مرگم باشد
طولانی ترين عاشقانهء نا آرامم را هم بخوانی
پس منتظر باش .
وعدهء ما ،
فردای مرگم .

برای خوک عزیزم

 

 

.........................................



سيم کارت بيچاره ناغافل صبح چند روز پيش مرد .. يا شايدم خودکشی کرد ، کسی چه می دونه .. هر چی که بود ، فقدانش کاملا موثر واقع افتاد ! .. در واقع می تونم بگم کاملا دچار حس cast away زدگی (!) شدم که از قضا همچين بد هم نبود .. يادم افتاد قبلنا از آدمايی که موبايل دار نمی شدن چقدر خوشم ميومد .. يه جورايی دوباره آدم برمی گرده به دوران آرامش و بی خبری ماقبل تاريخ .. کافيه کمی اراده ، کارلوس کاستاندا ، فيلم های خاک گرفته ی يک قرن پيش و باقی مخلفات رو هم قاطيش کنی و يواش يواش برگردی به همون دوران از دست رفته !

                                                 ………………………………………….

يادته .. قرار بود تمرينامو شروع کنم .. گفتی اولين تمرين ، سخت ترينشه .. اگه از عهده ش بر بيای ، بقيه ش ديگه به صورت طبيعی در درونت جاری می شه .. اون موقع سخت برام معنی نداشت ، قبول کردم .. گفتی : برای قدم اول ، از من استفاده نکن .. جملات و کلامت رو از من خالی کن .. هر وقت موفق شدی که من رو به زبون نياری ، بيا برای درس دوم ..
و من ، بعد از هزار روز هنوز پر از منم .. تمام گفتار و رفتارم پره از من .. می دونم چی باعث تشديدش شد ، خوب می دونم .. برای فراموشی حال ، به جايی فرار کردم که ذره ذره تخريبم کرد .. و حالا که خيلی از بی راهه ها رو رفته م ، خيلی از مرزها رو شکسته م ، و ميوه ی ممنوعه رو بارها و بارها مزه مزه کردم ، به اين جا رسيدم که هيچ کدوم اون لذت پايدار رو بهم نمی دن .. اون آرامش اساطيری رو .. اون آرامش ته دنيا رو ..
حالا ديگه چيز جديدی برای تجربه نمونده ، چيز جذابی که بخوام به خاطرش مرز نوردی کنم ، چيزی که ارزش نفی زندگی روزمره رو داشته باشه ..
حالا دلم فقط همون آرامش عميق رو می خواد .. چيزی که از درون بجوشه و ذوبم کنه .. که بتونم به بقيه ببخشم بی اون که تموم بشم .. فرصت زيادی هم نمونده .. يک سال و اندی ، ها ؟ ..
مهم نيست که تا کجا بتونم موفق بشم .. حداقلش اينه که تلاش می کنم فضا رو آماده کنم ، انتهاش مهم نيست .. يادم هست که : معجزه برای قلبی اتفاق می افتد که آرام و خاموش آن را پذيرا شود .. بايد خودم رو دچار آرامش کنم .. آروم آروم ..

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 0:8  توسط cupid | 

 

 

 

 

 سر سخت تر از اون بود که با اولین زور بیرون بیاد . زن بیچاره باید حالا حالاها تقلا می کرد تا کله ی مبارکش رویت شه . چیزی نگذشت که سیاهی مورد نظر دیده شد و کم کم اومد جلو و بالاخره آزاد شد .  درست مثل بادکنکی که نخش رو بریده باشن !

 

چشماش گرد و درشت بود ( اول چشماشو گفتم چون از بقیه ی چیزاش تابلو تر بود )دماغش هم به  بزرگی و گردی چشماش(عجب تناسبی ! ) . روی سرش سه تا مو داشت و ابروهاش رو درست مثل دو تا تکه ابر بالای چشمای درشتش چسبونده بودن . قد و قواره ی بدی نداشت . وسط پاهاش مثل بقیه یه زائده ی کوچیک داشت (زائده که چه عرض کنم ، مایه ی دردسر! ) انگار پسر بود ! خلاصه رو هم رفته موجود نسبتا جالبی از آب در اومده بود . دست خداش درد نکنه !

 

چیزی نگذشت که کلی پیشرفت کرد.  چار دست و پا راه می رفت . صدا هارو می شناخت .نور رو می دید . تک و توک یه چیزایی بلغور می کرد . گریه هاش رو  پارتیشن بندی کرده بود و خلاصه کلی واسه خودش زندگی می کرد .اون روزا بزرگترین لذتهاش از خودن و پی پی کردن تجاوز نمی کرد .

 

کیف مدرسه ش روز به روز سنگین تر می شد و ذهنش آشفته تر .دیگه کم کم زائیدن زیر فشار اون همه تازگی براش عادی شده بود . حالا می تونست حس زنی رو که تو پرده ی اول زندگیش دید کاملا درک کنه ...

 

چیزهای زیادی وجود داشت که از بودنشون بی خبر بود . اما خوب... چند وقتی بود فکر می کرد که چیزی برای دونستن باقی نمونده  . آخه این اواخر صداش شبیه جوجه دایناسور شده بود و هر از گاهی نوک دماغش یه جوش چرکی گنده سبز می شد .دیگه وای به روزی که تمام صورتش مثل دماغش خال خالی می شد و قیافه ش رو شبیه جزامی ها می کرد .اما خوب چیزی نگذشت که بالای لبش سه تا موی نامرئی در اومد !  

 

خیلی زود نوبت به جشن فارغ التحصیلیش رسید . یه کلاه مربع شکل که یه منگوله ازش آویزون بود بالای چشماش گذاشته بودن و یه ورق کاغذ لوله شده توی دستاش ! خسته بود . خوابش میومد . انگار نه انگار که برای اون روز کلی لحظه شماری کرده بود . درست حس همون زنی رو داشت که بعد از اون همه زور زدن ، از روی اون تخت مسخره به روی تخت دیگه ای می ذارنش و به اتاق دیگه ای منتقل می کنن .

 

اواسط راه بود که یه روز بالاخره از حرکت ایستاد . موجود عجیبی چشماش رو به خودش خیره کرده بود . شبیه خودش بود . همون چشمای درشت ، همون دماغ گرد ! البته با چند تا تفاوت خیلی کوچولو !  دور چشماش رو با یک مشت مژه های ریز و درشت سیخ سیخ کرده بودن (درست مثل خورشید ! ) . پنج تا مو داشت و دور موی سوم یه کش قرمز پیچیده بود . یه خورده پایین تر از گردنش دو تا ... دو تا ... هوم نمی دونست چی بود .واقعا نمی دونست. شاید بادکنک شاید گلابی یا هر چیز دیگه ای که بتونه اون شکل رو درست کنه ! دامنش کوتاه بود و روی کفشاش پاپیون داشت . انگار دختر بود ! دلش می خواست که ببرتش خونه تا بیشتر نگاش کنه .خلاصه بردش !

 

یکی از موهای روی سرش افتاده بود . در حالی که دو تا مو روی سرش داشت به دو تا موجودی که هر کدوم سه تا مو روی سرشون بود لبخند می زد .خسته بود . خوابش میومد . این بار برای همیشه!

 

......

 

دور موی سومش یه کش سیاه پیچیده بود . دماغش پف داشت . دامنش هم سیاه بود . و حتی یه کفش سیاه با پاپیون سیاه ! از کنار سنگ بلند شد . توی دستمالش فین کرد . لباساش رو تکوند و آروم آروم رفت. این بار برای همیشه !  

 

سنگ قبرش سیاه بود . ساده و مستطیل و محکم ! نه منگوله داشت نه پاپیون !  

 

 

 

 

.........................................

 

 

اینم از کلیشه ای ترین جمله ی روز :

سال نو مبارک !

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 0:24  توسط cupid |