تبليغاتX
frozen words

 

 

 

 

-     چرا وایستادی ؟ مگه اینجا کجاست ؟

-          آخر خط ! اینجا همونجاییه که من و شما باید پیاده شیم !

-          تو این برف ؟

-          آره .تو همین برف ! بدو تنبلی نکن !

پیاده شدم . چترم را بر فراز حریم خودم باز کردم . با تعجب نگاهم می کرد . آخر تازه وارد است . هنوز نمی داند که بدون چتر زیر برف دوام نمی آورم . او نیز از اتومبیل پیاده شد .

-          بفرما . اینم یکی دیگه از بامهای تهران .

-          این سومین و البته خلوت ترین بامیه که در طول دو هفته ی اخیر نشونم دادی .

-          فکر کردی چند تا سبک مغز مثل ما تو این شهر هست که توی این برف به سرش بزنه بیاد اینجا ؟

نگاهی به اطراف انداخت . کسی نبود . خودش ادامه داد :

-          البته تا حالا که هیچی !

-          آخه توی این برف چطور انتظار داری بشه کل تهرانو دید اونم تو وضعیتی که آدم جلوی پاشو به زور می بینه !

-          هه... تو نمی دونی دختر . همینش خوبه دیگه ! اینجا چیزایی داره که کل تهران نداره !  

با وجود خیسی بدنه ی اتومبیل سنگینی تنم را به رویش رها کردم و لبه ی کاپوت نشستم .  چند قدمی دور تر از من ایستاد و چشمهایش را زیر برف بست . لحظه ای نگذشت که افکارش به آسانی بر ذهنم نشست . منظم بود و طبق برنامه . درست مانند کتابخانه ای که تک تک کتابها را در آن ، با نظم مبهمی کنار هم قرار داده باشند . با این تفاوت که خواندن متون آن تا زمانی میسر بود که چشمها بسته باشند .

از پشت پلکهای بسته ام نگاهم به نقطه ی سیاهی خیره بود که هاله ی نارنجی رنگی به دورش می چرخید . هاله حرکت کرد و سیاهی باز ماند . اندکی بعد سیاهی حرکت کرد و هاله به دنبالش . نیمه ی چپ تنم گرمتر و سنگین تر شد . چتر ، سبک تر و سبکتر . تا جایی که کاملا به بی وزنی رسید . گرمای دستی را در فرو رفتگی حلقه ی کمرم حس می کردم . همان دستی که فرمولش را چند لحظه پیش درون یکی از کتابها خوانده بودم ! چشمهایم را باز کردم !

آمدم چیزی بگویم که پیش دستی کرد و سیگاری را که تازه روشن کرده بود بر زمین انداخت و جسدش را زیر کفشها پنهان کرد . کفشهایش شبیه کفشهای هیچ کس نبود . اما چندمین کفشهایی بود که به حرمت نگاهم سیگاری به زیرشان له شد .

فشار  حلقه ی کمر بیشتر شد . نیمه ی چپ ، گرمتر و سنگین تر و ... چشمها عیمق تر . چشمهایی که در راس ساعت مقرر سررسیده بودند و از جنس همان لحظات بودند . شک ندارم که بودند . آن شب ، همان شب که فردایش به نوشیدن قهوه ای تلخ پشت میزی کوچک ختم شد ، همان شب که جسمم در خانه خواب بود و من ، آنجا در خیابان خلوت، پشت قدمهایش ، محو و کمرنگ ایستاده بودم ، شنیدم که چگونه حرفهای پشت میز قهوه ی فردا را با خود زمزمه می کرد ! همان شب می دانستم که فردا چه خواهم گفت .فردایی چون فردای آن شب را به دفعات گذرانده بودم اما آن فردا ، فردایی تکراری نبود ....

-          خوب چیه چرا داد می زنی ؟

-          دختر معلومه حواست کجاست ؟ لبه ی چترو گرفتی رو سرم . هر چی آب بود ریخت تو یقه م .

-          می شه بفرمائید شما تو حریم من چه کار می کردی که آب از شیروونی چترم ریخته رو سرت ؟

خندید . چهره ی خندان ، جذاب ترش می کند. اگر آن دو حفره ی کوچک روی گونه هایش به هنگام خنده ایجاد نمی شدند ، هیچوقت نمی توانست آنقدر جذاب باشد ! 

-          همینه دیگه . یکی نیست بگه آخه من غریبه اینجا کنار این خانم غریبه چه کار می کنم ؟

-          کاری نداره . از خانم بپرس تا بهت بگه !

....

دقایقی بعد سبک مغزهای دیگر( به قول غریبه)  نیز از راه رسیدند و همراهمان شدند . خانمی پیاده شد و به روی کاپوت خیس نشست . کسی هم در کنارش . احتمالا نیمه ی چپ تنش گرم تر و سنگین تر می شد !

آن طرف تر آقایی در حالی که دود سیگارش را به روی برفهای معلق فوت می کرد به در اتومبیل تکیه داد . کسی هم در کنارش بود و شیروانی چتر را به داخل یقه اش  خالی می کرد !

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 17:39  توسط cupid | 

 

 

 

 

 

 

 همه چیز از فردای روز عملش شروع شد .فردای روزی که تکه ی نه چندان کوچکی از بدنش را برای همیشه در سطل آشغال اتاق عمل جا گذاشت . وقتی که درن( لوله ای که یک سرش به کیسه ای متصل است و سر دیگرش به داخل محل جراحی شده فرو رفته و تا چند روز بعد از عمل برای خارج کردن ترشحات داخل زخم در محل جراحی باقی می ماند)  بیست و چهار ساعت بعد از تعویض اولین پانسمان از داخل زخم تازه بیرون زد. در حالی که از درد به خودش می پیچید پرستار احمق به واسطه سابقه ی چندین ساله اش درد را طبیعی فرض کرده بود . غافل از عفونتی که به خاطر سهل انگاری خانم در پیش بود .

درست یک ماه از عمل جراحی اش گذشت و  در این مدت هر چند  عفونت زخم رو به بهبود بود اما درد، یک لحظه هم تنهایش نمی گذاشت . دز آنتی بیوتیک ها را بالا برده بودند . قدرت بالای آنتی بیوتیک و مصرف مداوم آن ( که بیشتر وریدی بود ) باعث بالا رفتن غلظت خون شده بود . به طوری که مجبور بودند کمی قبل از تزریق دارو خونش را با مقداری سرم رقیق کنند تا دارو با درد کمتری وارد رگها شود .این برنامه هر روز به مدت یک ماه تکرار می شد . دو ماه گذشت . زخم بهبود پیدا کرد و دیگر خبری از عفونت نبود . کسی که حتی یک شب را در سلول بیمارستان گذرانده باشد می تواند درک کند که یک ماه تمام روی آن تخت ، آفتاب و ماه و باران را از پشت پنجره دیدن چه زجر آور است .

هنوز مدت زیادی از تجربه ی دوباره ی سلامتی نگذشته بود که در عرض یک هفته دردهای عجیبی به سراغش آمد . به طوری که در مدت کوتاهی دیگر قادر به تکان دادن اندامها نبود . دوباره تخت بیمارستان . دوباره پنجره ی بسته . دوباره لامپ مهتابی بالای تخت . دوباره سوزن کلفتی که مدام روی رگهای ورم کرده فرو می رفت .

 امیدی به خانواده ای که سالها پیش از هم پاشیده شده  بود و پدر و مادرش را آن سوی دنیا و دخترک را کنار مادربزرگ رها کرده بود ، نبود .در این میان تنها چیزی که تحمل درد را برایش ممکن می کرد وجود آن غریبه بود . حضور و تلفنها و دلداری های مداومش بود که مانند مسکنی قوی تسکینش می داد .

در نهایت پس از کلی آزمایش مشخص شد که مبتلا به بیماری نادر کولاژن (عفونت نسوج ) شده .تک تک سلولهای بدنش در حال تجزیه بودند . عجب شانسی ! یک بازی جدید . آن هم از نوع نادرش . طبق قانون بازی ، کسی که مبتلا به کولاژن باشد در مدت کوتاهی تمام بافتهای متصل کننده و حتی ستون فقراتش متلاشی می شود . تا جایی که بیمار را از پا می اندازد . دلیل بیماری مشخص نبود . به هر حال عفونت بعد از عمل بهانه ی به جایی بود که غفلت پزشکان را برای تشخیص دلیل بیماری توجیه می کرد .

چند ماه گذشت . اوضاع جسمی و روحی به یک اندازه وخیم بود . تلفنهای غریبه کمتر و کمتر شد تا جایی که به پیشنهاد خانواده ی محترمش پس از سه سال کاملا دست از دخترک کشید و برای همیشه ترکش کرد . دختر مریض و ناتوانی که حتی قادر به تکان خوردن نبود و چیزی از عمرش نمانده بود نمی توانست پاسخگوی رابطه ی بی دردسر و بی دغدغه ای باشد ! اندکی پس از رفتن غریبه بود که رفته رفته دیگر دوستان با معرفتش نیز پای از قصه پس کشیدند و رهایش کردند .هر چند که تنهایی ، تا حدودی تحمل دیگر دردها را نیز برایش دشوار می نمود اما دو سال به همین منوال گذشت . سرسخت تر از آن بود که از این بازی جان سالم به در نبرد . پس از مدتی طولانی وقت آن رسیده بود که دوباره طعم سلامتی را بچشد . 

چیزی نگذشت که دستش را به زندگی چسباند و بلند شد . رفتن غریبه زخمهای عمیقی بر روحش زده بود . زخمهایی که با ترمیم هزاران سلول التیام نمیافت .باید فکری می کرد. برای رهایی از دلتنگی ها و فشار ها باید راهی جدید بر می گزید ......

 تا به خود آمد ، برهنه به روی تخت غریبه ای در اتاق غریبه ای خوابیده بود. ناله های سوزانش که غریبه را به وجد می آورد و خود را به درد ، تمامی نداشت . کابوسی جدید . یک بازی جدید !

چهار سال از شروع این بازی می گذرد و او همچنان به زیر نوازش و حرارت تنهای غریبه ناله های لذت سر می دهد .

 

 

 

 

 

 

امروز بعد از امتحان ، برای شکار یه آژانس ناقابل به هر دری زدم به دلیل بارش برف نا کام موندم . خلاصه نا امید به سمت خیابون راه افتادم بلکه یه دربست به تورم بخوره . یا شایدم من به تورش بخورم ! این شد که با اون همه بار و بندیل راه افتادم تو خیابون . بالا تر از میدون ولی عصر بود که یه 206 سفید جلوی پام ترمز کرد . مثل همیشه سعی کردم بی تفاوت باشم . شیشه رو کشید پایین. این بار راننده خانم بود . یه خانم حدودا بیست و هشت نه ساله . ریز نقش و جذاب. هر چند می خندید اما نگاهش پر از غم بود . چشمهای خسته ای داشت .با لبخند شیرینی گفت" چرا معطلی دختر .مگه نمی بینی شانس بهت رو آورده . بهت نمیاد زیر برف خیس شدن رو دوس داشته باشی.خوش دارم تا هر جا که می خوای برسونمت." خندم گرفت . بی تعارف سوار شدم . خودش رو پونه معرفی کرد . برام جالب بود که چطور یک همچین پیشنهادی به من داد . از جسارت خودم هم مثل همیشه متعجب بودم که چطور اینقدر راحت سوار شدم !

مثل بقیه ی خانمها که وقتی به هم می رسن بعد از مطرح کردن بحث تیپ و قیافه از کار و وضعیت تعهل هم می پرسن همون سوالها رو تکرار کرد و من هم سرسری جواب دادم .با تعجب گفت : " ببینم تو سوالی از من نداری ؟ " گفتم نه .تا همین اندازه کافیه .ادامه داد : " آخه تو که چیزی از من نمی دونی . می دونی ؟ " سوتی دادم . حواسم نبود که قرار بود ندونم ! بازم این حس لعنتی ! نتونستم جوابی بهش بدم . نگاش کردم و لبخند زدم . خندید و گفت: " یعنی می خوای بگی خیلی تابلو ام ؟ " بلافاصله گفتم "نه اصلا . باور کن . "( واقعا هم همین طور بود .) بعضی از آدمها ظاهرشون چیزی جز یه اتفاق ساده نیست ! پشت چراغ بودیم . به چشمام خیره شده بود . با لبخند تلخی گفت " اقرار می کنم یه خورده از این دو تا تیله ای که زل زدن به چشمام می ترسم . ترس نیست . یه حسی شبیه ترسه ! نمی دونم مسخرست نه ؟ باور کن خیلی عجیبن . نمی دونم دوست دارم  بعد یه مدت طولانی واسه یکی وراجی کنم . خیلی مرموزی دختر . نطقمو باز کردی ! ..." چند تا جمله ی دیگه تو همین مایه ها رد و بدل شد . نمی دونم واقعا چی نطقش رو باز کرد . اما صادقانه تر از اونی که فکر می کردم قسمتی از زندگیش رو برام به تصویر کشید . تا چند تا خیابون پایین تر از خونه من رو رسوند . به خاطر هم صحبتی کلی تشکر کرد و بی هیچ نشونی خداحافظی کرد و رفت .

 این هم یکی دیگه از اون اتفاقهای عجیب که همیشه صحبتش هست !

 

 

 

 

 

(هوم... اوایلش یه خورده شبیه مقاله های علمی شد ! تقصیر من نیست . صحبتهای پونه چیزی جز این نبود ! ) 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 23:27  توسط cupid | 

 

 

 

 

 

همیشه وقتی دارم دنبال واژه می گردم دستام ناخواسته با چیزی مشغول می شه . هر بار با شی بی ربط و متفاوتی که با تمام بی ربطیش بدجوری واژه به ذهنم خالی می کنه .نمی دونم رو چه حساب اون شی انتخاب می شه. احتمالا بستگی به مود دستام داره . این روزا همه چیز مودی شده چه برسه به دستای من ! یه بار با قبض تلفن یه بار با جعبه ی سی دی ها ! یه روز با روزهای تقویم یه روز با بند شلوار ! یه وقتایی با آدمک چوبی(مامف) یه وقتایی هم با دماغ سیگنت (همون موش خاکستریه) . بیچاره ها دیگه از دستم عاصی شدن .

امروز طبق معمول وقتی دستام دنبال سوژه بودن بادکنک نارنجی رو روی میز از زیر اون همه کاغذ و آت و آشغال پیدا کردن .هنوز چیز زیادی ننوشته بودم که بادکنک دیگه طاقت نیاورد و زیر دستام له شد . همش تقصیر ناخنها بود . بادکنک رو با گوشه ی تیزشون زخمی کردن .بادکنک مرد ! عجب سرنوشتی . چرا اون ؟ چرا باید از بین اون همه وسیله قرعه به نام بادکنک میفتاد و می مرد ؟ برام جالب بود که هنوز  از روی میز تکون نخورده بود . آخه درست چهار ماه از اون شب می گذره و بادکنک هنوز از روی میز تکون نخورده بود .یادته کدوم شب ؟  شب تولد پسرک گردو فروش رو می گم .

اون شب همه جا پر از بادکنک بود . زمین ، دیوار، سقف .خونه شون داشت از بادکنک می ترکید. از هر روزن کوچیک یه بادکنک بیرون زده بود.  هر کی وارد خونه می شد امکان نداشت با دیدن سقفی که زمینش از بادکنک های ریز و درشت پر شده بود به وجد نیاد . اونقدر زیاد بودن که نمی شد چشم ازشون برداشت . با چنان وسواسی کنار هم چیده شده بودن که بی تفاوت ترین نگاه ها رو به سمت خودشون جلب می کردند . واقعا جالب بودن !

از همون اول ، همه سر اینکه کدوم یکی از بادکنکها رو موقع رفتن با خودشون ببرن به جون هم افتادن . بادکنک های بیچاره هم با بهت و تعجب به ما نگاه می کردن . بعضی از رنگها چون از بقیه کمتر و جذاب تر بودن سرشون به شدت دعوا بود . در نهایت قرار شد عزیز تر ها رو بترکونیم تا انتخاب راحت تر شه و حق به حق دار برسه . بیچاره ها به جرم تعداد کمشون مردن !

این وسط هیچ کس از من نمی پرسید که کدوم یکی از بادکنک ها رو بیشتر از بقیه دوست دارم .حتی پسرک گردو فروش با اون نگاههای از همه چیز با خبرش !   آخه مثل روز برای خودم و اون و همه روشن بود که کدوم بادکنک مال من میشه . واسه همین هیچ کس جرات نمی کرد به سراغش بره و اون رو مال خودش کنه . چه برسه به اینکه بخوان بهش تجاوز کنن و بترکوننش !

آخر مهمونی بادکنکهای بیچاره مثل برده هایی که قرار بود به فروش برن کنار هم ردیف شده بودن و با یک عالم غصه به هم نگاه می کردن .پسرک گردو فروش بادکنک ها رو دونه دونه به صاحبهاشون داد . نوبت من شد . بدون کوچکترین تردید به سمت بادکنک نارنجی و بزرگی رفت که درست وسط سالن از سقف آویزون شده بود ! خیلی جذاب بود . مثل صدف برق می زد . بادکنک رو از نخش جدا کرد  ، در ماژیکی که دستش بود با دندوناش کند و روی بادکنک چند کلمه ای نوشت و امضا کرد و زیر امضا رو بوسید و لبخند زنان بادکنک رو به دستم داد . " هر چند که می دونم یه بادکنک نارنجی رو بیشتر از من دوست داری ولی وقتی داشتم بادش می کردم فقط یاد تو بودم . " خندید و رفت .

بادکنک بیچاره مرد . گردنش شل شده بود و از اون ور انگشم آویزون بود . بیچاره ! روی شکمش هنوز دست خط و امضای پر از اغراق غریبه به وضوح دیده می شد :

 " تقدیم به کیوپید عزیز و مهربان و همیشه خندانم . وصف زیبایی هایت را به زبان پرتقالی و نارنجی بادکنک واگذار می کنم . که خود از آن قاصرم !

امضاء . پسرک گردو فروش !

همان که روزی از کنارش خواهی گذشت و او زمزمه کنان می گوید بمان !

26 مهر  84 "

 

دلم نمی خواست بادکنک بمیره . اما مرد ! با این حال جنازه شو گذاشتم داخل کشو . کنار آرشیو رهگذرا !

 

 

 

........................................................

 

 

از همه تون ممنونم که تا اینجای کار با کامنت هاتون همراهم بودین .باور کنین تک تک اون کامنت ها، حتی یک کلمه ایها ، یک دنیا برام ارزش داشت . با این حال تصمیم گرفتم از اینجا به بعد بدون کامنت به نوشتن ادامه بدم . یه وقت سوء تفاهم پیش نیاد که از دست دوستان گله مندم . نه... دیوونه که شاخ و دم نداره . داره ؟

آدرس ایمیلم هم عوض شده . برای اطلاع دوستان می ذارمش اینجا .

Cupid.f@gmail.com

این رو هم بگم که آدم بی معرفتی نیستم . مطمئن باشید که حتما زمانهایی هست که به یادتون باشم !

خلاصه با تشکر از هلن ، الهه، امیر، امید، امین ، ایمان ، نیما ،وحید ، مهسا،ساسان ، مهدی، مریم ، مینا ، م.س.ت و ..... ، خانواده ی دکتر اکبری ، دبیرستان دخترانه ی ارشاد ، مسجد النبی ، شهرداری منطقه ی بیست و پنج ، اهالی محترم لواسانات ، بیمارستان میلاد ، پلیس راه چالوس و دیگر عزیزانی که ما را یاری کردند .   

 

 

 

 

 

 

      

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 15:35  توسط cupid | 

 

 

 

 

 

جعبه ی دستمال کاغذی رو برای بار چندم بردم جلوی صورتش . تقریبا بیشتر دستمالها رو از پا درآورده بود . نگاهم به دستمالهای نیمه جونی بود که دور و برش افتاده بودن . شاید بیشتر از ده تا گلوله ی نه چندان کوچیک ! مرطوب و مچاله و تقریبا سنگین . پر از اشک و فین ! هر چند که صورت زیبایی داره اما هیچ وقت از چهره ی بدریختی که موقع گریه کردن از خودش خلق می کنه خوشم نمیومد . حلقه ی چشمهاش تیره شده بود و کاملا گود رفته بود . پشت پلکها متورم اما چروک . چشمهای درشتش درست مثل دو تا خط باریک زیر ابروها ! ابروهاش هشت گاهی هم هفت !  بینی قرمزی که تورمش متناسب با چشمها هر لحظه بیشتر می شد بدجوری جلب توجه می کرد . نمی دونم چرا وقتی گریه می کنه دهانش مستطیل می شه  بدتر از همه اینکه با همین دهان چهار ضلعی می خواد تمام دلایل زار زدنش رو به طرز نا مفهومی توضیح بده  . برای همین برای بیان هر کلمه به دوبرابر زمان عادی وقت احتیاج داره و من هم طبق معمول به چند برابر گوش شنوا و چندین برابر تمرکز ! درست پنج روز از شروع اولین جدایی بزرگ زندگیش می گذره و عین این پنج روز از تمام روشهای خشونت آمیز و آنتی خشونت آمیز استفاده کردم و بی نتیجه موندم. عین این پنج روز همین طور دستمال کاغذی حروم کرده . عین این پنج روز کلی آدم رو از کار و زندگی انداخته. فکر می کنم حالا دیگه خواجه حافظ هم از قضیه با خبر شده باشه .  عین این پنج روز همین حرفها رو برام تکرار کرده . عین این پنج روز شنیدمش  . اگه همین طور پیش بره گوشم ازش کر می شه . اگه همین طور پیش بره دهانش برای همیشه مستطیل باقی می مونه و ابروهاش هشت شایدم هفت !

-          میوه بخور . چرا نمی خوری ؟ ببخش تو رو خدا اصلا یادم رفت بهت تارف کنم . آخه تو که دیگه مهمون نیستی !

-           نه قربونت عزیزم .از صبح تا حالا از بس اشک و فین بهم دادی سیر شدم .

-           خوب می گی چی کار کنم . من نمی تونم مثل تو باشم . عین خیالم نباشه . اگه مثل تو خونسرد بودم دق می کردم . آخه تو چه می دونی من چی می کشم ! هیچی نمی دونی هیچی . فقط ادعات میشه !   

-           کاش می شد یه خورده از اون حماقتت قاطی این فینا از دماغت بزنه بیرون و بریزه تو دستمال . بد بختی اینه که چسبیده ته مغزت ... یارو اومده خیلی معقول و منطقی خودشو از دست دیوونه بازیها و گیرهای مزخرف جنابالی خلاص کرده و رفته پی زندگیش اونوقت توی خنگ بشین اینجا زار بزن.

 باز زد زیر گریه .

- ای وای از دست تو . اصلا دیگه هیچی بهت نمی گم. به من چه . دیگه خسته شدم . هر غلطی می خوای بخوری بخور . بشین اونقدر گریه کن تا جونت بالا بیاد .

همچنان گریه می کرد . جعبه ی دستمال کاغذی رو گذاشتم جلوش که راحت تر بهش دسترسی داشته باشه . سعی کردم دیگه هیچ صدایی ازش نشنوم . تمام امواجی که از حنجره ش بیرون می یومد از گوشم خالی کردم . چه سکوتی !  به سمت پنجره بلند شدم . خیلی زود همه جا سفید شد . این همون برفیه که امروز تمام مقواهامو خیس کرد . همون برفیه که اون آقای متشخص و شیک رو اونجوری وسط خیابون ولو کرد و عینکش زیر چرخای ماشین آب لمبو شد . همون برفیه که اونقدر روی صورت آدم می شینه تا تمام رنگهای موجود رو با هم قاطی کنه و از چونه و گونه آویزون شه . طوری که از خودت متنفر شی .

 دلم یه آدم برفی خواست . یاد آدم برفی خوشگلمون افتادم که وسط چمنا درست کرده بودیم . هر چی هنر و ظرافت داشتیم به پای آدم برفی ریختیم . اسمشو گذاشتیم "هکتور". درست اندازه خودمون بود . دستاشو زده بود به کمرش و پایین رو نگاه می کرد.  کلاهش حصیری بود . موهاش پوشالی .دماغش یه آب نبات چوبی صورتی( از اونایی که وسطش آدامسه) . هه !  چشماشم دکمه ای بود . یکی کوچیک یکی بزرگ . آخه یکیش مال مانتوی من بود . اون یکی مال بلوز اون غریبه ی نه چندان غریب ! وقتی مصالح کم آوردیم قرار شد از خودمون مایه بذاریم . این شد که دکمه هارو کندیم .  قرار شد هر وقت خواستیم آدم برفی رو بکشیم اول از همه دکمه ها رو به لباسهامون برگردونیم . اما خوب دلمون نیومد . ترجیح دادیم زنده بمونه . حتی اون روز که آفتاب هکتور رو له کرد کلی دلم براش سوخت ...

 دکمه ها وسط چمنها گم شدن و دیگه هیچ وقت سراغشون نرفتیم . وقتی آفتاب هکتور رو کشت دلم خیلی شکست . اما چیزی نگفتم . چند ماه بعد از رفتن هکتور غریبه ی نه چندان غریب هم رفت . دلم شکست اما چیزی نگفتم . یکی دو سال بعد یه آدم برفی دیگه با یه غریبه ی نه چندان آشنای دیگه درست کردم . آدم برفی مرد ، غریبه با هواپیما رفت . دلم شکست اما چیزی نگفتم . بعد از اون چند تا غریبه سر و کله شون پیدا شد .  بهم گفتن آهای دختر ، میگن بلدی آدم برفی درست کنی !  بیا یه دونه هم واسه ما درست کن . اما دیگه نرفتم . دلشون شکست . هیچی نگفتن . غرغر کنان از کنارم رد شدن و رفتن . احتمالا آدم برفیشون رو با غریبه های دیگه درست کردن   . یه بار خواستم با یه غریبه ی تقریبا آشنا یه هکتور دیگه درست کنم اما غریبه گفت وقت ندارم . می رم ، زود بر می گردم . وقتی برگشتم سر فرصت با هم یه آدم برفی درست می کنیم . غریبه رفت که بیاد . منتظرم . دلم شکسته اما چیزی نمی گم . حالا همین خانمی که گوشم از حرفاش کر شده به من می گه نمی دونم چی می کشه . هیچی نمی دونم . فقط ادعام میشه . دلم شکست . اما چیزی بهش نگفتم . آخه اون چیزی از هکتور و بقیه ی آدم برفی ها نمی دونه !

نگاش کردم . همچنان گریه می کرد . دهانش چهار گوش و ابروهاش درست مثل تصاویر انیمیشین ! گاهی هفت گاهی هشت !   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ممنون از ایمیل ها و تلفنها و دیگر لطفهاتون . شرمنده که فرصت نشد جواب میل هارو بدم . از همین جا تشکر می کنم . اونایی هم که فحش و دری وری همراه میل های بی نام و نشون و بی سر و تهشون حواله کردن هم می تونن تا هر وقت که دلشون می خواد عقده هاشونو خالی کنن . اصولا ناچیز تر از اونی هستن که روی اعصاب آدم برن .  

 

 

 

 

 

 

   

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 18:7  توسط cupid |