تبليغاتX
frozen words

 

 

 

 

اینجا دقیقا تا بیست روز دیگه تعطیله . اومدم کرکره ها رو بکشم پایین  گفتم قبلش به شما هم اطلاع بدم که تو این مدت منتظر پست جدیدی نباشید  . می تونید تا اون موقع خوشحال باشید و برای چند روز از خزعبلات بنده راحت !   

 

تا یادم نرفته یادآوری کنم که اگه کاری دارین برام آف لاین نذارین . می دونید که نمی رسه بهم مدتهاست خرابه . می تونید روشهای دیگه رو امتحان کنید . سعی می کنم در اسرع وقت جواب بدم ... :) .....  !

 

 

پس تا اول بهمن بای .

 

           >:D<

           

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 16:4  توسط cupid | 

 

 

 

 

 

 

می خواهم به جایی دور خیره شوم

 

نگاهم را بگذرانم از رویای آبها

 

تا به جایی رود که عطر رویش شقایق در سنگ پیچیده

 

عطر سپید بوسه در گریه های درنگ

 

نمی دانم ، دیر و زودش را ترانه ای باید !

 

یا چیزی که شما تحملش می نامید !

 

انگار خاطرتان را می خواهم

 

این است آنچه صبورم کرده !  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 16:10  توسط cupid | 

 

 

 

لیوان بلورین را برای بار دوم به زیر بطری برد و این بار تا نیمه پرش کرد . شکر که سالها بود در این خانه شراب مهیا بود و نوشیدنش جز مستی عواقبی نداشت . مادر چون همیشه به آن بی میل بود و از تلخی اش بیزار . اما پدر ، پای همیشگی ، محو عطر و رنگش .

 

یلدای سه نفره . بار دیگر شراب و برگه ،خرمالو و حافظ . بار دیگر یک مشت طعمهای ناب ...

 

 

آخرین جرعه را سر کشید و به روی صندلی تاب خورد . خواب آلود بود و بیدار . خواب نمی طلبیدش  . چنان در فضا به پرواز درآمده بود که پرنده ای به گردش نمی رسید . کسی با او بود . نمی شناختش . خواست کوله ی پرسشهایش را باز کند ، سکوت همراهش به تمامی راه غبار بی حرفی نشانده بود . خواست برایش بنویسد که باد تمامی کاغذ ها را یکباره به هم ریخت. خواست نگاه کند به کوچ بی مقصد قبیله ی دونفری شان ، ریگ امانش نداد . خواست بر رد پاهایش قاصدک بکارد ، طوفان شد . خواست به ترنم خوش خرام موسیقی که همراهش زمزمه می کرد گوش بسپارد ، از ابر رعدی جهید و تک درخت واحه را خاکستر کرد .خواست قطره ی پنهان در گوشه چشمانش را با دست بگیرد ، باران زد و اشک در میانه ی صورتش گم شد .  خواست از پشت آن همه سیم  دل به دریا بزند و یک بار بگوید دوستش دارد ، رخوت غرور به نفسهایش چنگ زد . خواست کلاغ را پیش از آنکه قصه به سر شود لابلای خطوط رها کند  ، تا بجنبد قصه تمام شد .خواست آرام از راه بلد کاروان دو نفره شان دور شود و ... شد !

 چه بی وقفه خواستنی ها را می خواست . رویای پر هوسی به دام افکنده بودش ...

 

کمی پیش از آنکه پری به اتاقش بیاید و همچون یلدای گذشته سراغ انار و شرابش را بگیرد اتاق را غرق در دود عود کرد تا اساسا به پیشواز قدمهایش رود . اندکی بعد فرشی از دود تا آسمان پهن شد . دودی از عطر لیمو ...

 

بار دیگر طرح. بار دیگر رنگ . بار دیگر تردید .در کلنجار انتخاب ، گوشه ی آستینش در رنگ نشست . خواست به دادش برسد که بازوی رهایش شیشه ی رنگ را روی زمین خواباند و زمین را تیره خیس کرد ...  ! تا می توانست خود را پهن کرد . رنگهای دیگر از درون شیشه هاشان تشویقش می کردند . او هم با خوشحالی  ریشه می دواند ...

 

 

دانه های انار را گوشه ی لپش می گذاشت و با انگشت ، از بیرون ، فشارشان می داد . لذتش را با هیچ یک از لحظات رقیق ، نگاه های هرزه ، لبخندهای چرک و بد بو طاق نمی زد  . باید بی گمان از آسمان بعضی آدمیان گریخت . گاهی باید دریغ شد . چه خوب می ترکیدند ! تکرار قدمهایش در کوچه های دیروز ، لذت مستی را بی رحمانه می بلعید . از هوای مه آلود بغض های نشکسته ی آن روزها که بگذریم ، عجب لذتی داشت لحظه ای رسیدن به نمناکی . این بود آنچه مانع از توقف قدمها می شد .

 

دمدمکهای صبح بود که به خواب رفت . ساعتی بعد ، مادر پنجره را بست . دود از فضا رفته بود . از پری خبری نشد . چه امیدوار و منتظر جام شرابش را پر کرده بود !  گفته بودند که در تاریکی یلدا نیز از پی اش نروید . نمیابیدش . حتی با عطر عود !

 

 

 

 

راستی قضیه ی ضربدر رو هم بی خیال شدم . حق با شماست .

 

 

 

 

  

    

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 1:35  توسط cupid |