تبليغاتX
frozen words

 

 

 

 قبل از اینکه قضیه ی امروز رو بگم در مورد خشونت و این حرفا یه توضیحی بدم و ببندمش . والا راستش من خودم هم فکر می کنم که به ندرت متن یا شعر خشنی رو نوشته باشم اما نمی دونم چرا بعضی از دوستان مصر هستن که من دختر خشنی ام . نمی دونم چرا . دلیلش رو باید از همون دوستانی پرسید که یا در کامنتهاشون به این موضوع اشاره می کنن و یا در ای میلهایی که می فرستن . جالبه کامنت نمی ذارن اونوقت یه ایمیل بلند بالا می نویسن ! به هر حال من هم با دوستانی که با نظر خودم موافقند موافق هستم !

 

خدمت شما عرض کنم که  زندگی من حتی یک روزش هم معمولی و بدون حادثه نگذشته .این قضیه برای خودم هم جالب شده چه برسه به اطرافیان ! گاهی اوقات به شنونده حق می دم که باور نکنه و تو دلش بگه ایول عجب خالی بند خوبیه ! اما خوب مهم نیست . این رو هم در جواب ایمیل اون دو تا دوست بی نشونی گفتم که یه جورایی خیلی رک گفته بودن که دیگه خالی نبندم و از این جور حرفا ! نمی دونم چرا فکر می کنن که حتی اگر من آدم خالی بندی هستم با توصیه ی فرد ناشناسی دست از خالی بندی بر می دارم !

 

راستی هر چند که چندان مهم نیست اما از این به بعد کنار پستهایی که واقعی هستن یه ضربدر می ذارم که دوستان دچار ابهام نشن ! این هم به خاطر اینکه یه نظمی به نوشته ها داده باشم  و اما قضیه ی اتوبوس سواری امروزم :  

 

اتوبوس خیلی شلوغ بود . دیگه داشت می ترکید . من هم نشسته بودم روی صندلی اول ، روبروی در . تخته و بند و بساطم رو هم به میله تکیه داده بودم . . بیشتر آدمای توی اتوبوس دانشجو بودن . روبروم یه آقای جوون اما هیز و چندش آور ایستاده بود و بدون توجه به اطراف با چشمای خمار و لزجش به من خیره بود . عصبی شدم . دستم رو گذاشتم رو صورتم و تکیه دادم به صندلی و ترجیح دادم برای فرار از اون نگاهها یه چرت کوچولو بزنم . رفته بودم تو فکر و داشتم واسه خودم حساب کتاب می کردم .انگار تو این عالم نبودم.  یهو احساس کردم دو تا دست سردکوچولو دستم رو محکم فشار داد .  غافلگیر شدم . دستم رو از رو صورتم برداشتم دیدم یه دختر بچه ی خیلی خوشگل با چشمای بادومی ، حدودا پنج شش ساله ، کنارم ایستاده و زل زده به چشمام . تا چشمم به چشماش خورد خندید . دستامو گرفته بود تو دستاش و نگام می کرد . یهو بی مقدمه گفت :

-          ناخونات مصنوعیه ؟

-          نه عزیزم

-           بلندشون نکن . مریض می شیا ! من یه بار بلند کردم مریض شدم . تو هم نکن . باشه ؟

-          چشم !

-          این تخته هه مال شماست ؟

-          آره قربونت برم !

-          روش چی نوشتی ؟ می شه برام بخونی ؟

براش خوندم . دوباره پرسید :

-          اینی که خوندی خارجی بود ؟

-          آره عزیزم خارجی بود .

-          معنی فارسیش چی می شه ؟

 منم بهش گفتم . یهو لپمو کشید و پرید بوسم کرد . همین که بوس می کرد گفت : وای تو چقدر با نمکی ! خندم گرفت . برگشتم دیدم نصف آدمهای تو اتوبوس ، از اون آقا هیزه گرفته تا هم سن و سالای خودم دارن لبخند زنان به ما نگاه می کنن . راستش یه خورده شرمنده شدم . ( احتمالا تو دلشون می گفتن که این دختر بچه هه چقدر بد سلیقست  ! ) مامانش تو ردیف کنار من نشسته بود .بچه رو کشید به سمت خودش و گفت : مزاحم خانم نشو ! اما دخترک دوباره اومد پیش من . من هم با لبخندم اجازشو از مامانش گرفتم  . نشوندمش روی پاهام و دست کوچولوشو که تو دستام گذاشته بود بوسیدم . محکم بغلم کرد و گفت تو چقدر مهربونی ! دیگه هیچ چیز نگفت و سکوت کرد  .  داشتم موهاشو که اومده بود تو صورتش مرتب می کردم و اون هم با خودش شعر کودکانه ی پاییز رو زمزمه می کرد . بهش گفتم :

-          دختر گل اسمت چیه که انقدر دوست داشتنی هستی ؟

-          اول شما اسمتو بگو!

خوشم اومد . بچه ی خنگی نبود ... من هم اسمم رو بهش گفتم . ادامه داد :

-          چه ماهی به دنیا اومدی ؟

جواب این یکی سوالش رو هم بی معطلی دادم . باز ادامه داد :

-          وای . یادته ؟ الان داشتم یه شعر در مورد پاییز می خوندم . پس نگو داشتم اونو واسه تو می خوندم . ( دوباره بوسم کرد) مثل برگای پاییز خوشگلی !

خانمی که کنارم بود بی مقدمه گفت : آتیش پاره رو ببین چه زبونی می ریزه !

وانمود کرد که حرف خانم رو نشنیده . بی تفاوت یه نگاه بهش انداخت و دوباره رو به من گفت :

-          برگها رو دیدی که زرد و خوشگلن ؟ تو مثل اونهایی .

-          آخه عزیز دلم ... تو به این خوشگلی . خودتو تو آینه دیدی ؟

-          آره ولی تو خوشگل تری . من زشتم . تو مهربونی . همه ی مهربونا خوشگلن .

-          یه نگاه به دور و برت بنداز . ببین همه خوشگلن . (داشت به مردم نگاه می کرد) تو این آدمهایی که اینجا هستن کسی زشته ؟

-          نمی دونم .

-          هر کس یه جور خوشگله ! تو هم همین طور . تازه از همشون خوشگل تری !

-          پس یعنی من هم مثل تو خوشگلم ؟

-          آره قربونت برم !

-          اما پاییز من از همه با نمک تره !

و دوباره بوسم کرد . گفتم :

     - وروجک اسمتو به من نگفتیا !

     - آخ آخ راست میگی . یادم رفت . اسمم کاملیاست . اما چون سخته به مامانم می گم منو نرگس صدا کنه . می گه نه ! یه اسم دیگه هم دارم . که خیلی سخت تره !

     - چیه ؟

     - نمی دونم چی چی منش !

فهمیدم که اسم فامیلشو می گفت .... بغلم کرده بود و بهم تکیه داده بود . مثل یه پری کوچولو . انگار که مال این دنیا نبود . نگاهش ، کلامش ، افکارش ، رفتارش با همه متفاوت بود . بهش حسودیم شد . به پاکی و صداقتش ...! اول شهرک بود که مادرش دستشو گرفت و با هم پیاده شدن . وقتی که داشت پیاده می شد بوسیدمش اون هم  رو هوا واسم یه بوس فرستاد و گفت : پاییز من خدافظ ! وقتی رفت احساس کردم یه جورایی تو اتوبوس تابلو شدم . چون کاملیا خیلی بلند حرف می زد . داشتم به این فکر می کردم که دخترک چی تو چهره ی من دیده بود که تو چهره ی بقیه دیده نمی شد . برای اون من چه فرقی با بقیه داشتم که فکر می کرد یه عالمه خوشگل و مهربونم !  اصلا تو این شلوغی ، این یهو از کجا پیداش شد ! انگار اومده بود که تکونم بده و بره ! به هر حال خیلی دوست داشتنی بود !

حالا همه یه طرف نگاه مردم که تمومی نداشت هم یک طرف !

      

 

   

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 22:4  توسط cupid | 

 

 

 

 

دیروز وقتی داشتم باهاش حرف می زدم اومدم صداش کنم که یهو اسم تو رو آوردم . نمی دونم چرا بعد از این همه سال یهو از زیر اون همه واژه پیدات شد . جفتمون ساکت شدیم . فکر می کردم از اینکه اسم تو رو آوردم ناراحت شه اما مثل همیشه دلتنگی رو پشت نقابش گذاشت و چیزی نگفت .سالهاست که ملاحظه مو می کنه . چند ثانیه ای به سکوت گذشت . لبخند تلخی زد و آهی از ته دل کشید. گفت که اون هم ، هنوز به نبودنت عادت نکرده . می گفت فکر نمی کرد که غیبتت حتی بعد از این چند سال گاهی به این پررنگی احساس بشه .  بدون اینکه متوجه باشه دوباره  مثل همیشه خاطرات مشترکمون رو ورق زد .

از بس که از تو برام گفت ، دیشب خوابت رو دیدم . می دونی که اصولا وقتی بیدار می شم تمام اون چیزی رو که تو خواب دیده بودم فراموش می کنم. عادت بدیه . اما همیشه با من بوده ! بر خلاف همیشه خواب دیشب بد جوری تو ذهنم باقی موند . اون هم با تمام جزئیات . شاید به خاطر حضور تو بود !

به یه مهمونی دعوت شده بودیم . نفهمیدم صاحب مهمونی کی بود اما گویا از دوستان مشترکمون بود . من تا ساعت هفت کلاس داشتم . رو همین حساب قرار شد اونجا همدیگرو ببینیم . ساعت هشت و نیم بود که رسیدم . صدای موزیک تا پایین میومد . عجیب بود . خونه خونه ی شما بود اما تو هم مثل من و دیگران اونجا مهمون بودی . بدون اینکه به آدرس نگاه کنم رسیدم دم در . آخه خونه ی شما رو مثل کف دستام می شناختم . در رو باز کردن . بوی آشنایی تو فضا پیچیده بود . بین اون همه بو ، بوی عطر تو  مشامم رو پر کرده بود . مطمئن شدم که رسیدی و یه گوشه ای منتظرم نشستی .ته سالن روبروی در، کنار اون مجسمه سیاهه با بچه ها نشسته بودی و مثل همیشه معرکه به راه بود . تا من رو دیدی صحبتت رو قطع کردی و اومدی سراغم . همون سلام گرم . همون قربون صدقه ها ... با اینکه می دونستم چند ساعت پیش صدات رو شنیدم اما احساس می کردم مدتهاست که صدات تو گوشم نپیچیده . دوست داشتم همه ساکت شن و صدای تو فضا رو پر کنه ...  من رو به اتاقت بردی تا لباسم رو عوض کنم . تمام مدت از کنارم تکون نخوردی مثل همیشه با اون نگاه مرموزت سر تا پامو ورانداز می کردی . انگار که مدتها بود من رو ندیده بودی . برات تازگی داشتم . گفتم "تورو خدا اونجوری نیگام نکن . خجالت می کشم . " گفتی " هیس ! دارم از فرصت استفاده می کنم . شاید دیگه گیرم نیاد . " شروع کردی به تعریف و تمجید . گفتی هر چی بزرگ تر می شم بیشتر به دل می شینم . جوری ازم تعریف می کردی که انگار اولین بار بود من رو می دیدی یا اینکه یهو متوجه ی این همه تغییر در من شده بودی . انگار نه نگار که هر روز همدیگرو می دیدیم . در عرض چند ثانیه زیباترین کلمات رو روی سرم ریختی . چند تا دونه جذابیت ناچیزم رو چنان به رخ دنیا می کشیدی که حتی یک لحظه به خودم حسادت کردم. جالبه درست مثل اون موقع ها به مسخره تاییدت می کردم . حرست در اومد . اومدی جلو دستاتو دور کمرم گره زدی و گونه مو نرم بوسیدی ... تنم لرزید. یه حسی بهم می گفت دیگه بین ما نیستی و خیلی وقته که رفتی از طرفی انگار قرار بود به سفر بری . هر دو می دونستیم که فردای اون روز راهی میشی ...    پنج دقیقه بعد از اتاقت اومدیم بیرون . موسیقی زیبایی زمین رو به لرزه در آورده بود . تا به حال نشنیده بودمش . همه مشغول رقصیدن بودن . نمی دونم چرا والس می رقصیدن . خبری از رقص های نا هماهنگ خودمون نبود . دستم رو گرفتی و به وسط کشوندی . می دونستم که مدتهاست والس نرقصیدم اما بیشتر حرکات ، خوب تو ذهنم مونده بود . تو مثل همیشه بدون اشکال می چرخیدی . یکی دو بار پاهاتو لگد کردم . گفتی " دقت کن دختر . مگه چند وقته نرقصیدی ؟ " نمی دونم چرا این سوال رو پرسیدی چون خودت بهتر از هر کسی می دونستی که من برای سالسا و والس ( که خودت بهم یاد داده بودی ) فقط یک پارتنر داشتم .از آخرین باری که با هم رقصیدیم سالها گذشته بود بعضی از حرکات از ذهنم پاک شده بود . گفتی " بشمار " یادته ؟ اون موقع ها که با هم تمرین می کردیم همیشه می گفتی حرکاتت رو بشمار . دیشب هم درست مثل قدیم . خودت شروع کردی و من هم پشت سرت . چپ یک دو . عقب یک . جلو یک . راست یک دو . عقب یک جلو یک .راست مکث . چپ مکث ... خیلی زود تمام حرکات یادم اومد . باز هم تونستم مثل اون موقع ها تو چشمات خیره شم و بدون خطا برقصم . چه لذتی داشت . مدتها بود که در آغوش کسی نرقصیده بودم . مدتها بود که چهره تو از نزدیک ندیده بودم . کلی تغییر کرده بودی . انگار اون موقع هم می دونستم که مدتهاست ندیدمت . چشمهات هنوز خاکستری بود . درست مثل قدیم . صورتت جا افتاده تر اما همون طور اسخونی و مردونه . مدل موهات عوض شده بود . مثل همیشه شیک و آراسته و معطر .  شاید قدت هم یه خورده بلندتر شده بود . راستی گفتم قد ! راست گفتی ! انگار کلی بزرگ شدم .یادمه اون موقع ها قدم تا روی سینه ت بیشتر نمی رسید اما دیشب درست تا سرشونه هات بودم . یک لحظه از بالا به جفتمون نگاه کردم .چقدر متناسب . احساس کردم خیلی به هم میایم . تو این چند سال به ندرت با کسی رقصیدم که هم قد تو باشه ... حتی یک لحظه هم نگاه از من بر نمی گردوندی . تمام مدت به هم خیره بودیم .چه حس خوبی داشتم . مدتها بود که این قدر صادقانه راه چشمهامو  برای کسی باز نکرده بودم. مثل همیشه آرامش تو چشمات موج می زد . چقدر مهربون و دوست داشتنی . حالا می فهمم که چرا تمام احساسهای پاک نوجوونیم رو اونقدر ساده و بی ریا به پات می ریختم .قبول کن که لیاقتش رو داشتی ! خواستم سکوت رو بشکنم . گفتم  چیه ؟چرا اونجوری نیگام می کنی ؟ گفتی :" دارم از فرصت استفاده می کنم . شاید دیگه گیرم نیاد "  باز هم این جمله . دومین بار بود که در جواب سوالم این جمله رو به زبون آوردی . ولی چرا ؟

چیزی نگذشت که تمام غصه های این چند سال روی سرم خراب شد. اشک تو چشمام حلقه زد. دلم یک دنیا گرفت . یادم اومد که دیگه بین ما نیستی و خیلی وقته که مردی ... همین جا بود که از خواب پریدم . دلتنگ و پریشون ... حدودا نیم ساعت بعد دوباره خوابم برد .

این بار تو قبرستون بودم .هوا ابری بود و باد میومد . جای غریبی بود . دور از اینجا . خیلی دور . کنار تخته سنگ آراسته ای نشسته بودم . سیاه بود . مرمر سیاه . روش یه چیزایی نوشته بود که هر چی سعی کردم نتونستم بخونم . نمی دونم . نه انگلیسی بود. نه فارسی . خط عجیبی بود . اما خوب می دونستم که اون سنگ متعلق به توست . احساس می کردم که کنارش نشستی و با همون نگاه عمیق به چشمام خیره شدی . باز هم همون احساس آرامش پرم کرده بود . دوست داشتم ساعتها کنار اون سنگ بشینم . رعد و برق زد . قطره های درشت بارون سنگ رو خال خال کرد . بیرون قبرستون اتومبیل نقره ای رنگی منتظرم بود . سه نفر دیگه هم داخلش نشسته بودن . نمی دونم کی بودن اما یکیشون صدام کرد و گفت بهتره قبل از اینکه خیس شم برم تو ماشین . بر خلاف میلم از قبرستون اومدم بیرون . سوار اتومبیل شدم و از اونجا رفتیم .

ساعت نزدیک هفت بود . دیگه باید بلند می شدم . فرصتی برای رویای سوم باقی نبود . باورم نمی شد که دیشب تا صبح با تو گذشت ! حس عجیبی داشتم . سنگین بودم . پکر و بی حوصله . اما لبریز از آرامش . از همیشه آروم تر !

 

 

 

 

یه خورده نثرش به هم ریخته شد ولی بزنم به تخته انگار اثری از خشونت تو این متن نبود !

 

 

 

 

 

 

     

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 1:9  توسط cupid | 

 

 

 

پس از آن حوادث تنها چیزی که می توانست نقطه ای در انتهای جمله بگذارد تا خطی دگر را در امتداد آن تلخی ها از سر گیریم سفری کوتاه بود که هوای شهرمان مهیا کرد .

این بار" شمال " بوی کودکیهایم را می داد . هوایش چون همیشه با ورودمان نیمه ابری شد و مه آلود . انگار که پاییز در آنجا پاییز تر بود . برگها زرد تر ، قهوه ای تر ، نارنجی تر . خرمالوها ریخته بودند و برگهایشان باقی بود . پرتقالها همچنان قرص و محکم به روی شاخه . از همیشه نارنجی تر ( باز هم نارنجی ! ) نسیمش بوی خاصی داشت . درست مثل آن روزها . گویی که با هر نفس به آغوش بزرگترین لذتها می رفتم . اوج هر نفس اوج لذتی بود که انتها نداشت ...

حال و هوای صبح پنج شنبه مرا به حیاط قدیمی مادر بزرگ کشاند . نمی دانم چرا تمام مدت به دنبال حس کهنه ای بودم . باغ بی مرز پرتقال با درختان انبوهش در انتهای حیاط همچنان پابرجا بود . چند دقیقه ای گذشت تا به انتهای باغ رسیدم . رویای کودکیها پیش چشمم بود . چهار پایه ی قطوری که شیروانی بیست متری به رویش بود . خانه ای که فقط سقف داشت و اتاقک زیر شیروانی آن هم تنها با دو دیوار . از کودکی ها تنها همین صحنه بود که به طرز عجیبی دست نخورده باقی بود . همان پایه های چوبی . همان نردبان . همان شیروانی . همان سقف کوتاه با کفپوشی از انبوه کاه ... سالها بود که از نردبان بالا نرفته بودم . پایه هایش شل شده بودند . پوسیدگی از سبزی پوست نردبان آشکار بود . با این حال آرام آرام گرفتم و بالا رفتم .تخته های کف اتاقک کاملا پوسیده بودند .  انگار همین دیروز بود که مادربزرگ برای اولین بار مرا با خود به آنجا برده بود و با همان لحن ابریشمین ، به عزیزترینش اسرار ورود به اتاقک را یاد آور می شد . هنوز یادم مانده بود که پس از ورود باید حواسم به میخ کنار نردبان باشد که سرش از آن سوی چوب بیرون بود . پس از اولین قدم تخته ی اول شل بود . با جهش از روی آن در قدم بعدی تخته ی پنجم و ششم هم نقص فنی داشت . پس از آن دیگر خطری نبود و می توانستم آرام و بی دغدغه به روی کاه ها غلت بخورم... اندکی بعد از آن روز بود که من و چهار کودک دیگر موفق به فتح آنجا شدیم . آنجا برای همیشه مخفی گاه مان شد . تمام چند روزی که در آنجا بودیم هر روز صبح درست پس از صبحانه به آنجا حمله می کردیم و بعد از ظهر پیش از غروب آفتاب رهایش می کردیم ...

یادم آمد که شاید اسرار کوچکم همچنان لابلای دیوار چوبی اش باقی باشد . درست گوشه ی سمت چپ دیوار در امتداد تخته ی دهم . یعنی بالاترین تکه ای که آن زمان دستم می رسید . به سراغش رفتم . انبوه کاه از وسط اتاقک شروع می شد . مجبور بودم آنها را به گوشه ی دیگر منتقل  کنم . دقایقی بعد گوشه ی سمت چپ خالی شد . تکه ی دهم به روی دیوار، اندکی پایین تر از شانه هایم بود. به راحتی پیدایش کردم . کثیف بود و کپک زده .  کیسه ای پر از سنگهای رنگین . که اکنون خانه ای برای جانواران ریز شده بود . برایم عجیب بود که پس از سیزده سال همچنان بر جای خود باقی ماند و کسی جز من به سراغش نرفت ...

 هنوز هم دو سوی اتاق با شاخه های نارنج دیوار شده بود . نارنجها دست نخورده به روی شاخه ها باقی بودند . همان نارنجهایی که آن روزها بر سر چیدنشان دعوا بود . خوب یادم هست که همیشه چیدن سخت ترین و دورترینشان پای من بود ...

 دلم می خواست باز هم به روی کاه ها دراز بکشم و چشمهایم را در سکوت قورباغه ها بخوابانم ... دوباره لذت ، دوباره همان حس شهوت انگیز ! اه ... دوباره زنگ بی موقع لرزانک داخل جیب ! متاسفانه صدای آن سوی خط عزیز تر از آن بود که پاسخش را ندهم . صدایش گرفته و پریشان بود . قرار شد از سفر که باز آمدم دو گوش شنوا با خود به خانه اش ببرم . احتمال عاشقی اش بسیار بود . به گمانم باز فروغ خوانده باشد . به گمانم باز شانه های بلوزم با اشک و ریمل خال خال شود . به گمانم هنوز هم شیفته ی سایش حنجره ام بر متن سکوت باشد. به گمانم باز دیوانه ی واژه هایم شود . هنوز ورد هایم را یاد نگرفته . به گمانم باز تا صبح هزار بار بگوید" لعنت به تو دختر ! باز هم بگو ! بگو تا هضم کنم! "

نردبان شکست و به خود آویزانم کرد . جز خراشی کوچک چیزی عایدش نشد ! 

 

 

 

         

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 13:21  توسط cupid | 

 

 

 

 

پاییز چهل و نه بود که بیماری عزیز بالا گرفت و اوضاع و احوالش وخیم شد . دکترا می گفتن مرضش لا علاجه و کاری از دستشون بر نمیاد  . چند ماهی نگذشت که عزیز عمرشو داد به شما . من موندم و آقا جون و داداش اکبر و داداش اصغرم . داداش اصغر از همه ی ما کوچیکتر بود و سرش تو کار خودش بود . اون موقع من همش شونزده سالم بود . داداش اکبر یه چند ماهی از من بزرگتر بود اما خوب با این حال مث سگ ازش می ترسیدم . از بچگی هر خطایی که ازم سر می زد تا می خواستن منو سر جام بنشونن می گفتن الان داداش اکبرت میاد . وای به روزی که خان داداش سر می رسید و به سرش می زد که تنبیهم کنه ! منم عینهو موش مرده ها خودمو پشت عزیز قایم می کردم که یه وقت با کمرش ناکارم نکنه . بیچاره عزیز ، نور به قبرش بباره ، همیشه نصف کتکارو اون می خورد . ولی خوب جرات نمی کرد چیزی بگه . آخر سر هم می نشست وسط حیاط و همه ی مردای عالمو رو از دم نفرین می کرد (البته بیشتر منظورش به آقا جونم بود ) ،آخه آقا جون همیشه خنثی بود . اصلا انگار نه انگار که این سه تا بچه از تخم و ترکه ی خودشن . از صبح تا شب لم می داد گوشه ی اتاق و با مخلفات منقلش صفا می کرد . چهار زانو می نشست روی متکای چهل تیکه شو و تکیه می داد به بالش لوله ای بد قوارش . یا نشعه بود یا خمار. همیشه حالم از دود سیگارش به هم می خورد .  از وقتی یادم میاد آقا جون رو تو همین حس و حال دیده بودم . عزیز همیشه می گفت اگه آقا جونت دو زار جذبه داشت داداش اکبرت اینجوری هار نمی شد ... خلاصه سرتونو درد نیارم ، عزیزم که رفت من موندم و سه تا سیبیل . از صبح تا شب تو اون خونه ی لعنتی جون می کندم و می چپوندم تو شکماشون . آخر سر هم پاداشم می شد شستن لباسای بو گندوشون ....

دو سال به همین منوال گذشت . دیگه طاقتم طاق شده بود . احساس می کردم شکسته شدم . یه جورایی شده بودم . از همین مرضای جدید اومده بود سراغم . چه می دونم ... فکر کنم همین غمزده ممزده بود . خان داداش تا بی کار می شد می زد تو سرم و می گفت "خاک تو سرت شدی عین املا . همین کارارو می کنی که هیش کی نمیاد بگیرتت ما هم از دستت راحت شیم دیگه ." دروغ می گفت . نمی دونم چرا اما دروغ می گفت .این هاجر خانم همسایمون سه تا پسر یال قوز لنگه ی داداش اکبرم داشت و هر وقت منو می دید می گفت " آخه زری جون حیف تو نیس با این بر و روت نشستی کنج خونه و شوهر نمی کنی ؟ " تازه از این گذشته خودم بارها از پشت در شنیدم که خان داداش به آقا جون می گفت "حالاحالاها زری رو شوهرش نمی دم." یه سه چهار باری ام خواستگارا رو از خونه فراری داده بود . . حقم داشت . اگه من می رفتم کی می خواست کثافتاشونو جم کنه . دو روزه بوی تعفنشون همه جا رو پر می کرد . دیگه حالم از هر چی مرد به هم می خورد ...

حتی خرید خونه هم پای خودم بود . نامردا از مردونگی فقط عربده زدن و چهار تا دونه موی پشت لب و یه (...) به ارث برده بودن  . جونم براتون بگه که تو همون گیر و دار یه روز واسه خرید زنبیل به دست از خونه زده بودم بیرون . وقتی داشتم بر می گشتم سنگینی زنبیل امونمو بریده بود . زد و از شانس یتیم شده ی ما وسط راه دسته ی زنبیل پاره شد و همه ی مخلفاتش ولو شد رو زمین . تف به این شانس . خم شدم که میوه های پخش و پلا رو از رو زمین بردارم که دیدم آقا مرتضی پسر اعظم خانوم دو سه تا گوجه فرنگی از اون ور کوچه برداشت و آورد گذاشت تو زنبیلم . گفتم :" اوا ... تو رو خدا شما زحمت نکشین ." گفت :" نه خواهش می کنم زری خانم . زحمت کدومه . شما در پاکتا رو نگه دارین من میوه ها رو بذارم توش ..." منم دیگه چیزی نگفتم . صورتم از خجالت سرخ شده بود . همچین که میوه ها رو جمع می کرد شاکی شده بود که " آخه زری خانم این همه بار واس شما سنگینه . خوب بگو یکی بیاد کمکت ." گفتم : "ای آقا ... کی اهمیت میده  ؟!؟! تو خونه ی ما از این رسم و رسوما نبوده و نیست دیگه خود شما بهتر می دونی که! " زنبیلو گذاشت زیر بغلشو تا سر کوچه مون برام آورد . موقع خدافظی ازش تشکر کردم . اون هم گفت که بهتره بیشتر مواظب خودم باشم . چون اینجوری از پا در میام و از این حرفا .

نمی دونم چرا ولی وقتی اومدم خونه حرفای آقا مرتضی بد جوری تو کله ی صاب مرده م مونده بود . یه جورایی شده بودم ... این آقا مرتضی خداوکیلی بر عکس خان داداش من مرد خیلی محترم و با غیرتی بود .از قدیم قدیما همدیگرو می شناختیم . خونشون دو تا کوچه بالاتر از ما بود. سن و سالی هم نداشت . همش ده دوازده سال زودتر از من دنیا رو آباد کرده بود . همچین خوش قد و بالا بود . یه جورایی که قد و قواره ی ریزه میزه ی من یه خورده بالا تر از کمرش می رسید . همیشه یه کت و شلوار و جلیغه ی سیاه  می پوشید و یه تسبیح دونه یاقوتی قهوه ای دستش می گرفت . هیچ وقت پاشنه ی کفشاشو نمی خوابوند . همچین صاف و صوف و اتو کشیده بود. دو تا دکمه ی بالای پیرهنش همیشه باز بود و موهای زیر گلوش یه جورایی دل دخترای دم بختو می برد . مو های مجعد و پر پشتی داشت  . سیبیلاش (بزنم به تخته ! ) عینهو فرمون دوچرخه به پرپشتی موهای سرش. همچین یه خورده شیکم داشت و خلاصه از حق که نگذریم هیکل میکلش کلی ردیف بود . یادمه اون موقع ها که ننه ش با عزیز درد دل می کرد همیشه می نالید از اینکه مرتضی می گه من زن نمی گیرم و دلمو پیش کسی نمی ذارم ...

زنبیل رو گذاشتم کنار حوض ، چادرمو انداختم گوشه ی پله ها و رفتم سراغ میوه ها . دونه دونه همه ی پاکتها رو خالی کردم توی حوض. پاکت سیب رو که برگردوندم دیدم یه تسبیح دونه یاقوتی قهوه ای افتاد تو حوض . شک نداشتم که مال آقا مرتضی بود . احتمالا اون موقع که سیبارو می ذاشت تو پاکت تسبیح از دستش افتاده بود اون تو و متوجه نشده بود . تسبیح رو خشک کردم و قایمش کردم توی لباس زیرم . تو خونه ی ما جا از اون امن تر پیدا نمی شد ... با خودم گفتم فردا به هر بهونه ای که شده از خونه می زنم بیرون و تسبیح آقا مرتضی رو بهش می دم . نمی دونم چرا از این بابت خوشحال بودم . انگار همچین بدم نمیومد یه با دیگه چشمم تو چشم آقا مرتضی بیفته . نمی دونم چه مرگم شده بود !

 

فردا صبح صبحونه ی داداش اصغر رو براش حاضر کردم و فرستادمش مدرسه . منتظر شدم که داداش اکبر هم بره سراغ کاسبی ش . همین که در خونه رو پشت سرش بست چادرمو سرم کردمو از خونه زدم بیرون . آقا مرتضی طبق معمول دم حجره واستاده بود . تا منو از دور دید اومد جلو و احوالپرسی کرد . خلاصه با کلی خجالت و رنگ عوض کردن تسبیحشو بهش دادم . آقا مرتضی هم همچین با خوشرویی ازم تشکر کرد . فکر می کردم می خواد یه چیزی بگه اما نگفت . نمی دونم . لابد بازم فکرای صدتا یه غاز کرده بودم !

غروب که شد نمی دونم چرا دلم شور می زد . انگار یه خبرایی بود . اون روز اصلا دوس نداشتم خان داداشم بیاد خونه . اما خوب ...تو این روزگار قرار نبود هیچی به میل ما باشه . وقتی داداش اکبر رو تو حیاط دیدم ترسیدم . چشماش درشت شده بود . درست مثل اون موقع ها که می رفتم پشت عزیز قایم می شدم . در رو چهار طاق باز کرد و اومد تو . همچین با عصبانیت هوار کشید که " این مرتیکه تو رو کجا دیده که خاطر خوات شده ؟ گفتم کی ؟ گفت همین مرتضی . وقتی داشت ازت تعریف می کرد و تو رو ازم خواستگاری می کرد می خواستم سیراب شیردونشو به سیبیلش گره کنم . گفتم لابد خالی می بنده که همدیگرو دیدین . به خودم گفتم اگه راس باشه سر به تن جفتتون نمی ذارم . اول تو رو می کشم بعدم اونو . راسته زری ؟ " وقتی سکوت من رو دید مطمئن شد که واقعا یه خبرایی هست . نفهمیدم چی شد که وقتی به هوش اومدم تمام تنم کبود شده بود و درد می کرد . دیگه خسته شده بودم . دوست داشتم یه جوری جلوی این کرگدن وایسم اما چه جوری ؟

فردا صبح با عصبانیت لنگه ی در رو پشت سرش بست و رفت . مطمئن بودم که شر به پا می کنه . چند دقیقه ای گذشت که زنگ در رو زدن . باورم نمی شد . آقا مرتضی بود . وقتی دیدمش کلی ذوق کردم . وقتی کبودیهای روی صورتم رو دید روشو برگردوند و گفت" تف به غیرتش بیاد . زورشو به ضعیفه می رسونه . پس دیشب کار خودشو کرد !" من هیچی نگفتم و سرم رو انداختم پایین . دوباره خودش ادامه داد . عجله داشت . برگشت گفت" زری خانم تو باید از اینجا بری . اگه به من اعتماد داری وسایلتو جم کن . امشب وقتی همه خوابیدن میام دنبالت . با ننه م صحبت کردم . بنده خدا قانع شده که ساکت بمونه و هیچی نگه . گفت از طرفش بهت بگم که خیالش از بابت جفتمون راحته و به آرزوش رسیده . امشب که از اینجا رفتیم همین فردا صبح عقدت می کنم و واسه همیشه سرور خودم می شی . زری خانم چرا ساکتی ؟ پایه ای یا نه ؟" انگار دلم مال خودم نبود . نفهمیدم چی شد . بی چون و چرا قبول کردم .

اون شب ساعت یازده بود که همه خوابیدن و از خونه زدم بیرون . آقا مرتضی سر کوچه منتظرم بود . دستشو به سمتم دراز کرد . دستمو محکم تو دستش گرفت و با هم اونجا رو برای همیشه ترک کردیم .

 

          

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 21:58  توسط cupid | 

 

 

 

 

باز هم به یاد آن شب افتاد ! پری کوچک مثل هر شب در چهار چوب پنجره نشسته بود و پاهایش را از آن سوی میله ها تاب می داد . دو دستش را به دور میله ها مشت کرده بود سرش را بین میله ها گذاشته بود و به کوچه خیره بود. احتمالا مثل همیشه در تعقیب و گریز دلی بود تا رهایش کند . با وجود آنکه مدتها بود که شبها به بدرقه ی خواب دخترک می آمد و خود را به قهوه ای مهمان می کرد و به حضور یکدیگر عادت داشتند اما آن شب دخترک نمی توانست حتی لحظه ای نگاه از او بر گیرد ...

 

فرصت زیادی نداشت . چند ساعتی بیشتر به صبح نمانده بود . باید آخرین طرحش را به اتمام می رساند . کاردک را در دستش چرخاند . نا خودآگاه مخلوطی از  قرمز و زرد در پالت ریخت . باز هم نارنجی . به خود آمد . نه، نارنجی نه . قرار بود این بار طرحی را بدون ترکیب نارنجی و سرمه ای به پایان برساند . پس از پایان هفتمین طرحی که با نارنجی آغاز شد و با سرمه ای ادامه پیدا کرد چوب خطش از این دورنگ پر شد و به خود وعده داد دست کم یک بار غیبتشان را در طرح هشتم ندید بگیرد . دشوار بود بر سر پیمان ماندن . از نظر او تمام این رنگها در نهایت به نقطه ای مابین این دو رنگ ختم می شدند ...

 

پری ، بر خلاف پری قصه ها موهای بسیار کوتاه و خوش حالتی داشت ( و نه بلند و صاف !) وقتی حرف می زد صدایش مثل انسانها بود و اکو نداشت . هیچ گاه گلویش را به هنگام صحبت صاف نمی کرد . چهره اش زیبا نبود اما جذاب بود .قامت کشیده و بلندی داشت. لطافت پوستش با وجود کرکهای ریز و کم رنگی که تمام بدنش را پوشانده بود از چند متری ملموس بود . بالهای بلند و بزرگی داشت . از شانه ها تا روی زمین . با پهنایی به طول دستانش با پوششی از پرهای نرم و سفید . درست به لطافت پوست تنش . محل تلاقی بالها و شانه ها کرکهای سفید و کوتاهی دیده می شد . مانند پوشش جوجه ای ده روزه ... مهربان بود و دقیق و حساس .آرام و قرار نداشت . سر به هوا بود و بی تفاوت . بلند می خندید و گریه می کرد .بیشتر به دخترکی شانزده ساله می مانست تا پری آسمانها !  

 

برای چندمین بار بود که قلم را بی جهت در ظرف آب می چرخاند . زرشکی و کرم . کرم و زیتونی . زیتونی و زرد . زرد و قهوه ای . قهوه ای و اکر . اکر و فیروزه ای . فیروزه ای و خاکستری . خاکستری و صورتی ... ترکیبهای بدی نبودند . اما چطور نمی توانست از میان این همه رنگ چند قلم را بر گزیند ! بی آنکه متوجه باشد چاله های پالت را پر از رنگهای خاکستری کرده بود . زرد خاکستری . صورتی خاکستری . بنفش خاکستری . سبز خاکستری ...

 

لیوان سفالی قهوه را با دو دستش گرفته بود و هر چه نفس داشت به داخل نی فوت می کرد . لیوانش پر از کفهای بزرگ و غلیظ شده بود . اولین بار که دخترک او را به قهوه مهمان کرد شیفته ی لرد های ته فنجان شد . از آن به بعد ترجیح داد قهوه را از ته بنوشد . دخترک نی شیشه ای خود را به او هدیه داد .  فنجان را دوست نداشت ، چون کوچک بود .    قهوه ی لیوانی آن هم با نی( کاملا غیر انسانی ) ! به طرز وحشتناکی شیرینش می کرد !  احتمالا تمام پری ها قهوه را با نی می خورند ! آن شب بر خلاف همیشه آرام بود و متفکر . قهوه را خورد و سکوت را شکست .

-     اون بالا همه از دستم شاکی شدن . کلی سرزنشم می کنن . امروز به خاطرم جلسه ی اضطراری گذاشته بودن . نتیجه رو به من نگفتن اما خودم خوب می دونم .هر چی باشه از قوانین خودمون با خبرم . نمی دونم اگه روز اول می دونستم که یه روز قراره دلم رو پیش یکی از شماها جا بذارم و این طوری تو هچل بیفتم جلوی خودم رو می گرفتم یا نه ! به هر حال دیگه برام مهم نیست . زدم به سیم آخر . دیگه بود و نبود این پر و بال و دونستن چهار تا دونه کار ساده که آدما بهش می گن معجزه برام اهمیتی نداره . چه فرقی می کنه که از نور باشم یا خاک !

-           چقدر عوض شدی . می دونی داری چی می گی ؟

-          آره دختر . من و شک ؟ امشب شب آخر . دیگه فرصتی برای فکر کردن ندارم . وقت عمله !

 

 قلم را درون آب فرو کرد . ابر غلیظی از رنگ زرد درون ظرف به رقص در آمد و همه جا را با خود یکسان کرد و محو شد ... دوباره باید آب را عوض می کرد . دوباره که نه . این چندمین بار بود . ناگهان انگار که فکری به ذهنش خطور کرده باشد قلم را در سرمه ای زد و طرح هشتم را آغاز کرد . نمی توانست طرح بدی از آب درآید . هر چه باداباد ....

 

-     می خوام همین جا یه قراری با هم بذاریم . . اگر دوباره به بالا برگشتم و دل از اینجا کندم می تونی مثل هر شب کنار پنجره ی اتاقت منتطرم بمونی اما اگر بین شماها موندنی شدم تو دیگه هیچ وقت من رو نخواهی دید . شاید بعد از مدتی خودت هم باورت بشه که دیدن هر شب من کنار پنجره ی اتاقت یه رویا بوده و بس . رویایی که از کودکیها تا امروز بدرقت کرده. با این وجود می خوام  بدونی که هیچ وقت تنهات نخواهم گذاشت . می تونی مطمئن باشی که یک نفر هست که همیشه از پشت دیوار های شهر بهت نگاه می  کنه و هواتو داره .

دخترک هیچ نگفت . اشک در چشمانش حلقه زد . پری کوچک عاشق شده بود . باورش نمی شد که دلدادگی پری او را به قصه ها باز گرداند .... دمدمکهای صبح بود که به خواب رفت . پری همچنان کنار تختش نشسته بود و نوازشش می کرد . پیش از طلوع آفتاب بود که پر کشید . صبح همان روز پری هم رویا شد ! دخترک ، دیگر هیچ گاه ندیدش . پری ،  همیشه به دیدارش می رود حتی در خواب ! مدتهاست که قهوه را در فنجان می خورد . آن هم بدون نی ! یادگار دخترک را در کنج رازهایش گذاشته و هر از گاهی به سراغش می رود .    

 

بالاخره تمام شد . چشمش به ساعت افتاد . اندکی بیشتر به آغاز روز نمانده بود . نقاشی زیبایی از آب در آمده بود . نه سرمه ای خرابش کرد و نه نارنجی . از خاکستری ها هم چیزی باقی نماند :" پنجره ی بسته ای که پیچکهای نه چندان سبزی از درزهایش به داخل نفوذ کرده بودند . "       

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 14:12  توسط cupid | 

 

 

 

دو سه روزی است که سمفونی عجیب و تازه ای در گوشش نواخته می شود . تا به حال هیچ وقت نشنیده بودش اما این روزها به تکرار به سراغش می آمد ...  

دستش را به روی شیر آب گذاشته بود و مدام سرد و گرمش می کرد . پوست تنش مورمور شده بود . رد آب را به روی تنش حس می کرد . از فرق سر می چکید و تا نوک پاها ادامه داشت . انگار کسی با نوک ماژیک روی پوستش چیزی می نوشت . فشار آب را بیشتر کرد از هجوم قطره های سوزنی بر فرق سرش مست می شد . به یاد ماموریتهای نیمه تمامش افتاد . از تصحیح اوراق و شستشوی پسرک گستاخ و خواندن مجدد پاراگراف دوم صفحه ی آخر کتابی که تازه تمامش کرده بود گرفته تا درد دل با خود و رام کردن دخترک درونش . در میان همین افکار صورتش از آب خیس تر شد . آب نبود ! این بار قرار نبود اشکی بچکد اما گویا چکید . ترجیح می داد با دستمال جمعشان کند تا درون فاضلاب بریزد. صدای مادر از لای در به داخل ریخت " زیاد عجله نکن . از باشگاه تماس گرفتن گفتن لوله ها ترکیده .امروز رو تعطیل کردن . " راه آب را بست . وان را از آب لبریز کرد و درونش نشست . اندکی بعد چشمها بسته شد . تصاویر برفکی شدند . سمفونی نواخته شد و به اوج رسید ...

 

..............................

 

از صدای لرزش گوشی به روی میز بیدار شد .

-          الو ؟

-          الو ! کجایی تو ؟ خوابیدی ؟ مگه نمی خوای بیای ؟

-          نه  امروز نمیام حوصله ندارم .

-           دیوونه پاشو بیا غیبتات پر شده ها . تازه امروز دانشگاه نمی مونیم . قراره ببرتمون نمایشگاه کاریکاتور  .پاشو بیا اگه تو نیای ما چهار تا هم نمی ریم .

-          بابا من چه کار به شماها دارم آخه !

-          بابا کف کردیم خوب . نیای حوصلمون سر می ره . قربونت برم بیا دیگه !

-          باشه . ولی یه خورده دیر می رسم .

-          حله . بیا ! بای !

-          بای .

نمایشگاه کاریکاتور با موضوع سالمندان نمی توانست جای بدی باشد . اما منجر به پرسه های بی هدف و البته گفتگوی مفصل و گرمی با استاد جوان و دور افتادن از دوستان شد . ساعتی بعد خسته از پیاده روی به روی پله ها نشست . اندکی آرام تر از قبل به نظر می رسید . به ندرت هم صحبت کسانی چون خودش شده بود . استاد جوان یکی از همانها بود . به یاد حرفهایش افتاد که چطور او را به خود آورد . متاسفانه دقیقا به هدف زده بود . "  اگه می بینی اینقدر راحت شناختمت به این دلیله که درست مثل خودم هستی . می دونی ؟  تو خیلی قوی هستی . این خیلی خوبه که خواسته ها و احساساتت رو کاملا در کنترل خودت نگه می داری . اما یک سری مسائل هست که آزارت می ده . اونم اینه که تو هر قدر هم که قوی باشی به واسطه ی زن بودنت یه جاهایی کم میاری . در هر رابطه ای قرص و محکم پیش می ری . خشن و مصمم و استوار  . این خصوصیات باعث می شه که بیشتر از اونی که هستی روت حساب باز کنن غافل از اینکه آدمهایی مثل تو از دیگران حساس تر و شکننده تر هستن و در نهایت بدون اینکه متوجه باشن با سادگی هر چه تمام تر دنیا رو رو سرت خراب می کنن و می رن . اما با این تصور که تو اونقدر قوی هستی که پیش اومدن مسائلی از این دست در زندگی حتی قلقلکت هم نمی ده چه برسه به دلشکستگی . اونها مقصر نیستن . این دنیا ییه که خودت براشون ساختی . متاسفانه تا تو هستی این دل شکستگی ها و غصه ها و آزارها همراهت خواهند بود .  خودت هم خوب می دونی که بهشون عادت کردی و یه جورایی دوستشون داری . مطمئن باش تازه اول راهی  . اگه می بینی اینقدر صبور و آرومی . اگه می بینی قدرتی در تو هست که آسون تر از بقیه می تونی با مشکلات برخورد کنی زیاد خوشحال نشو . چرا که این به  اون معناست که تو در زندگی بیشتر از بقیه به صبر و آرامش احتیاج داری . تا به حال زندگی پر خطری داشتی . مطمئن باش بدتر از این هم در انتظارته . این نیرو بی دلیل در تو گذاشته نشده دختر ! ... " لرزش جسمی در جیبش او را به خود آورد .

-          جانم ؟ بگو !

-          کجایی؟

-          رو پله های طبقه ی دوم نشستم . شما کجایین ؟

-          پایینیم . داریم میایم بالا .

باز هم برفک .  سمفونی نواخته شد . صدایش فضا را پر کرده بود . دوباره به اوج رسید ...

 

..............................

 

درب پارکینگ را بست . صدای موسیقی آشنایی راهرو را به رقص در آورده بود . صدا از واحد یک ، مستاجر جدید آپارتمان بود . همان پسر جوان که به تازگی اسباب کشی کرد. پسر خوش برخوردی بود . اما اگر دختر بود به واسطه روسپی بودن و رفت و آمد مهمانهای خاصش باید آپارتمان را ترک می کرد اما گویا در این حالت حضورش دیگران را آزار نمی داد ...  دوباره گوشش به سمت موسیقی جذب شد .

I wanted to buy myself a doll

So I went to a mall

A good looking fellow helped me out

He asked me what I wanted to buy

I looked at him & said I wanted

Any doll I could play with

Would I do ma'am ? he said

The things one hears !

He was looking at me & he was smiling

He caressed me with his eyes

And his silent lips seemed to say

Why do you seem so surprised ?

By my question

You must have noticed before

That in the hand of a woman

All men turn into dolls ?

موسیقی زیبایی که برای اولین بار با فیلم "فریدا " در گوشش نواخته شد . گویا پسرک روسپی هم از شنیدنش به همان اندازه لذت می برد. به یاد آورد که آن روز هم چون حالا به وجد آمده بود . پله ها را رقص کنان بالا رفت . کلید را داخل در چرخاند و وارد آپارتمان شد . این جا موسیقی دیگری در جریان بود . " در خموشی چشم ما را قصه ها و گفتگوهاست ... " گویا مادر دوباره دلتنگ بود . دگربار سمفونی به سراغش آمد . به اوج رسید و تصاویر را محو کرد ! 

 

..............................

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   

  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 14:59  توسط cupid | 

 

 

 

تیله های طفلکی گیر افتاده بودن تو یه کوزه چاق و سرد و مرطوب و تاریک . خیلی وقت بود که فراموش شده بودن . دیگه حتی خودشون هم از حضورشون توی دنیا بی خبر بودن . نمی دونستن که چند وقته که اون تو موندن . انگار نه انگار که از ذره های این دنیا هستن و حقی دارن . وقتی از تو کوزه در آوردمشون انگار که از سیاه چال نجات پیدا کرده بودن . نور ، چشماشون رو می زد ...

با حوصله شستمشون و گذاشتمشون زیر نور آفتاب که آروم آروم خشک بشن . وقتی رفتم سراغشون ، کلی چشماشون برق می زد . شاد و هیجان زده بودن و متعجب از توجه بی دریغ من به خودشون . یواشکی زیر گوش همدیگه پچ پچ می کردن و من رو به هم نشون می دادن . یه جورایی باهام غریبی می کردن . آخه از آخرین باری که من رو در حال گذاشتنشون داخل اون کوزه دیده بودن سالها می گذشت . از اون روز تا حالا کلی تغییر کرده بودم . توی چشماشون یک عالمه سوالهای بی جواب بود اما انگار روشون نمی شد بپرسن ...

گذاشتمشون کنار آدامسها و شکلاتها و عروسک بوقی های "ال فی" (همون پسر بچه ی مو سیخ سیخی که بالا تر از همه ی عروسکها نشسته ! ) حالا دیگه اون هم تنها نیست . همشون هم بازی هم شدن . دیشب موقع خواب شنیدم که می گفت کلی حرف از زیر زبون تیله ها کشیده .می گفت" تیله ها می خواستن ازت بپرسن که چرا دوباره مثل قدیما مهربون شدی . می خواستن بگن که اگه تو نبودی ممکن بود تا ابد توی اون کوزه ی چاق و سرد و مرطوب و تاریک بمونن . آخه کسی غیر از تو نمی دونست که اونها اون تو زندونی شدن . "   

راست گفتن . آخه کسی غیر از من نمی دونست که اونها توی کوزه موندن !

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 20:12  توسط cupid |