تبليغاتX
frozen words

 

 

 

 

  • گاهی دلتنگی همچنان ادامه پیدا می کند . تا آن دور ها ، تا آخر آسمان و شاید جایی در نزدیکیهای زمین . کافیست سیگاری آتش بزنی ، لیوان سفالی داغ را در دستت بگیری و پاهایت را از آن سوی پنجره تاب دهی . آسوده از نگاه مردک همسایه . آرام آرام لطافت پوستت را به هم آغوشی سرما بدرقه کنی .... (این رو به اون خاطر گفتم که احساس می کنم اگر از سیگار کشیدن لذت می بردم این روزها بیشتر از همیشه به سراغش می رفتم ! )

 

  • دلتنگی ات انگار هزار ساله است  . رویت را بیهوده برمگردان . نه دستانی از پشت سر به روی چشمانت حلقه خواهد زد ، نه هرم داغ نفسی روی پوست گردنت خواهد نشست و نه بوی آشنایی ، به وسوسه ، از پنجره جدایت خواهد کرد ....

 

 

  • فراموشی گریبانشان را گرفته . فراموشی تمام چیز های مبهم و بدتر از همه به خاطر آوردن دقیق و با جزئیات چیزهای بیخود .می گوید این آغاز فراموشی بزرگتریست . می گویم شاید ژن اش در من ایجاد شده باشد . جنون را گویم . می گوید بترس . خوب می ترسم . اما نه از جنون . که از فراموشی . این تصاویر را نمی خواهم . اما لکه هایی هم هست . نمی خواهم آنها گم شوند .

 

  • آن همه شوری که در آن موسیقی بود ، آن رقص ظریف انگشتان رهبر ارکستر و ارتعاش صدای آسمانی خواننده ، نمی توانست حوصله ی او را که خود از جنس موسیقی است سر ببرد . می دانستم شوری است در جانش ، از همان جنس ، رقص رقص است ، می خواهد رقص نتها باشد در هوا ، یا رقص شادمانه نور در مجال باریک یک روزن ، باید به خاطر بسپارم این همه رقص را باید به خاطر بسپارم ...

 

 

 

یه خورده پخش و پلا شد . اشکال نداره . داره ؟

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 14:2  توسط cupid | 

 

 

 

 

این بار هم مثل دفعه قبل چشمامون به در خیره موند .

 

این بار هم  معجزه ای رخ نداد .

 

و بابک برای همیشه رفت .

 

 

 کامنت رو برای این پست می بندم .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 21:35  توسط cupid | 

 

 

 

امروز با پکری  و بی حوصلگی تمام نمایشگاه عکس فرهنگسرای نیاوران رو دیدم . مطئنم اگر بهانه ی تحویل گزارش بازدید به استاد عزیز نبود هیچ وقت تا این اندازه محو عکسها نمی شدم . اون هم عکسهایی با موضوع طبیعت ! به هر حال این نمایش تا پایان آبان ادامه داره و دیدنش برای کسانی که شیفته ی طبیعت هستن خالی از لطف نیست .

 

با یاد آوری این موضوع دو تا مطلب حاشیه ای به ذهنم رسید . اول اینکه نمایشگاه هنر مدرن در موزه ی هنرهای معاصرکه اوایل مهر بازگشایی شده بود تا آخر آبان تمدید شده که البته به نظر من این نقاشی ها اونقدر با ارزش هستن که بازدید از اونها رو می شه ماهها تمدید کرد . با توجه به اینکه به گفته ی مسئولین قراره تابلو ها رو بعد از اتمام نمایش به سرد خونه منتقل کنن و حد اقل تا بیست سال دیگه اونها رو در معرض دید نذارن . دست فرح عزیز درد نکنه که این گنجینه رو گردآوری کرده . احتمالا بعد از ترک ایران کلی دلش بابت از دست دادن این تابلو ها سوخته  . البته یاد آوری کنم که این خانم گنجینه ی دیگری از محشر ترین جواهرات دنیا جمع آوری کرده بودن که باز هم به گفته مسئولین موزه اگر بتونن امنیت و سکیوریتی موزه رو از اینی که هست یه خورده بالا تر ببرن حتما در چند ماه آتی این گنجینه به نمایش گذاشته خواهد شد ( آمین ! ) . خلاصه اینها رو گفتم که یاد آوری کنم که نکنه یه وقت در این مدت به موزه نرفته باشین و تابلو ها رو از نزدیک ندیده باشین که اگر این طور باشه چیزی نمی شه بهتون گفت . فقط باید سری تکون داد و اظهار شرمندگی کرد . دوستان خارج از کشور هم که چاره ای ندارن جز اینکه دلشون آب شه .  بهتره مقداری غصه بردارن و برن یه گوشه بشینن کم کم بخورن . به هر حال خارنج زندگی کردن هم عوارض داره !  

 

نکته ی دیگه اینکه این خیلی بده که خارجی ها ارزش کارهای ما رو بیشتر و بهتر از خودمون درک می کنن . یادمه یک ماه پیش تو همین فرهگسرای نیاوران نمایشگاه  قرآن و ستایش پروردگار و از این جور موضوعات گذاشته بودن . در بدو ورود آقایی با لهجه ی جالبی به سمتمون اومد و آدرس فرهگسرا رو خواست . ماهم گفتیم که مسیرمون یکیه و ایشون می تونن همراه ما بیان . آدم جالبی بود . در فاصله ی درب کاخ و فرهنگسرا خودش رو تا حدودی معرفی کرد و گفت که بلژیکیه و زبان فارسی رو به واسطه ی علاقه ای که به ایران داشت آموخته . به سالن که رسیدیم از هم جدا شدیم . آقا به راه خودش ما هم به راه خودمون . یک ساعتی گذشت . تقریبا همه جا رو بازدید کرده بودیم. طبق معمول قلم به دست برای تکمیل گزارش پرسه می زدیم که نگاهم از روی بالکن طبقه ی بالا به پایین جلب شد . عده ای دور هم جمع شده بودن و راهنما داشت در مورد تابلوها  توضیح می داد . کمی دقیق تر شدم و متوجه ی لهجه ی آشنا و جالب آقای بلژیکی شدم که داشت تابلو ها رو تفسیر می کرد . توضیحاتش در مورد خطوط ایرانی اونقدر خوب و شیوا بود که همه محو صحبتهاش شده بودن . برام خیلی جالب بود که آثار مذهبی و سنتی هنرمندان ایرانی از زبان یک خارجی توصیف بشه ... مورد جالب دیگه ای هم امروز پیش اومد . وقتی از پله های فرهنگسرا پایین میومدیم متوجه خانم بلوند و تپل مپلی شدیم که به مجسمه ی کنار پله ها خیره شده بود . همون مجسمه ای که بارها از کنارش گذشتیم و حتی یکی دو ماه پیش کلی عکسهای جالب و حرفه ای و غیر حرفه ای ازش گرفتیم . به پایین پله ها که رسیدیم خانم تپل جلو اومد و بعد از یه احوالپرسی گرم گفت که ازمون سوالی داره (البته به زبان اجنبی ! ) . ما هم با مهمان نوازی تمام از سوالش استقبال کردیم . خانم تپل می خواست بدونه که این مجسمه متعلق به کدوم شخصیت فرهنگی می شه و آیا ما اون رو می شناسیم یا نه که البته قطعا جواب ما به سوال ایشون منفی بود . سوال جالبی بود . یادمه اولین بار که مجسمه رو دیدم این سوال رو از خودم پرسیدم اما هیچ وقت تا این حد نسبت به دونستن جواب کنجکاو نشده بودم . به هر حال عکسش رو این پایین می ذارم ( همون آقایی که دارم بهش ابراز علاقه می کنم ) لطفا اگر ایشون رو شناختین به بنده  هم خبر بدین !

 

 

  

یه توضیحی هم در مورد نوشته های خودم باید خدمتتون عرض کنم .برای دو سه تا از دوستان سوالی پیش اومده بود و می خواستن بدونن که متنهایی که در اینجا می نویسم خاطره ست  یا قصه ؟ واقعیت داره یا در ذهنم ساخته شده . باید بگم که از روزی که وب لاگ " پشت رنگین کمون " در بلاگ اسپات رو به وب لاگ " کلمات منجمد" در بلاگ فا منتقل کردم تصمیم گرفتم که اینجا چیزی جز واقعیت ننویسم . منتها اگر می خواستم اونها رو به همون سادگی که هست بیان کنم تبدیل به روزمرگیهایی می شد که در زندگی تک تک مون اتفاق میفته . رو همین حساب تصمیم گرفتم که اونها رو شبیه به قصه بنویسم . یعنی در قالب داستان اما کاملا واقعی . پس در جواب سوالتون باید بگم که نود و هشت درصد داستانهایی که اینجا می خونید چیزی جز واقعیت نیستن ( داستان که چه عرض کنم شاید خاطره ) و اون دو درصد دیگه هم مربوط به قصه های تخیلی می شه که به راحتی از بین بقیه قابل تشخیص هستن .

 این هم تغییر رنگ ! حواسم نبود سفید گذاشته بودمش .

ممنون از لطف همتون .  

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 15:59  توسط cupid | 

 

 

 

 

 باران تازه بند آمده بود .هوا به پاییز نمی مانست . سوز زمستان به گونه هایش سیلی میزد خواست پنجره ی اتومبیل را بالا بکشد اما لذت استشمام  خاک مرطوب مانعش شد .

 ساعت از دو گذشته بود . خیابانها خلوت و سوت و کور . تمام لاینهای اتوبان خالی بود . خطهای سفید از همیشه بیشتر می درخشیدند . گویی که آسوده از گذر چرخها از رویشان نفسی تازه می کردند . چراغها پشت سر هم می گذشتند . دو ردیف خط بی انتها و نورانی کنار هم . درست مثل رد باریک و برجسته ی عسل به روی نان . حتی اندکی نوچ و چسبنده به نظر می رسیدند .

-          قربون شکلت سرما می خوری . شیشه رو بکش بالا .

باز هم همان لحن آشنا و نه چندان خوش آیند  . برای چند لحظه از حضورش غافل شده بود . همچنان که دستش به روی بالا بر شیشه مانده بود صندلی را اندکی به عقب برد ، پاهایش را با دو دست بغل کرد و سعی کرد چند لحظه در همین حالت آرام گیرد .

-          چیه ؟ ساکتی !

-          خستم . از صبح تا حالا این سومین باریه که دارم این راه رو می رم . صبح گفتم هر چی لازمه بردارین که دیگه این همه راه رو بر نگردیم  گفتن نه دیگه چیز خاصی نیاز نیست .

-          خوب عزیز من اسباب کشیه دیگه . تو هم که خداییش اهل وسیله بلند کردن و این حرفا نیستی بیشتر ناظر چیدمان دکوراسیونی . حالا بده که مسئول حمل و نقل مواد خوراکی کردنت ؟

  خسته بود . اما با لبخند مسخره ای که به لب داشت چهره اش جالب به نظر می آمد .

      -     حال و حوصله ندارم تو هم که یه ریز چرند می گی .

-          حالا بعد این همه سال مامی ما به سرش زد که خونه رو عوض کنه اگه تو گذاشتی ! تازه الانم که به خاطر داروهای بابای شما یه کورس اضافه کردیم و الا این وقت شب اینجا نبودی ... البته زیادم بد نشدا . می تونی از با من بودن بیشتر لذت ببری . خوب این خودش یه نعمت بزرگه که این وقت شب با من توی این خیابونا تنها شدی . نظرت چیه ؟

چشمانش را ریز کرده بود و با نگاه تیز و برنده ای به او خیره شده بود . اما او ظاهرا بی تفاوت به این نگاه ادامه داد

-          بی خود اونجوری نگام نکن من که می دونم چقدر داری از حرف زدنم لذت می بری . ببینم اصلا به این فکر کردی که آخرین باری که من و تو در یک همچین شرایطی بودیم کی بود ؟

-          از تو بهتر یادمه . اما حالا دیگه دو سال  از اون موقع می گذره . همه چیز عوض شده .

-          هیچ چیز عوض نشده . فقط ادعامون می شه که یه خورده بزرگتر شدیم . همین .

-          باشه . عوض نشده . اصلا حوصله ی بحث کردن ندارم . فقط خواهش می کنم دیگه هیچی نگو و  بذار چند لحظه چشمامو بذارم رو هم .  

-          چشم قربونت برم شما امر کن . کیه که اجرا نکنه .

چشمانش را بست و وانمود کرد که خوابیده . اما  فکرش بعد از دو جمله ی آخر به دو سال پیش کشیده شد . مراسمی در پیش بود . درست حوالی همین ساعت از شب بود که نیمی از کارها لنگ کاغذ کادوی قرمز مانده بود . درست از همان رنگ قرمز که مدتها در گوشه ی خانه افتاده بود و فکر نمی کرد که در یک همچین شبی به سراغش بیایند . آن شب هم خیابان خلوت بود اما گرم بود و باران نمی بارید .

-          من همین جا وای میستم بپر بالا سریع بیا . فقط سریع .باشه ؟

-          باشه . دیگه چیزی نبود ؟ فقط کاغذ ؟

-          آره . بدو !

درب آسانسور بسته شد . پیش از آنکه کلید را داخل قفل بچرخاند او را دید که از آسانسور دیگر بیرون آمد .

-          وا... پس چرا اومدی ؟

-          بابا می خوام برم دستشویی . از صبح تا حالا همش دو بار رفتم . گفتم تا تو بالایی منم بیام از فرصت استفاده کنم .

چند دقیقه ای گذشت . کاغذها پیدا شدند .  همچنان که سرگرم لوله کردن بود حضور دستی را به روی تنش احساس کرد . بر خلاف اینکه غافلگیر شده بود اما عکس العمل خاصی از خود نشان نداد . در واقع نمی توانست نشان دهد . این دستها اولین بار بود که تنش را نوازش می کردند اما چشمهایش به دفعات او را لمس کرده بود .هر دو، انگار که از روند کار با خبر بودند همچون دو قطب مثبت و منفی آهن ربا به سوی هم کشیده شدند  بی آنکه متوجه زمان باشند نزدیک به یک ساعت همچون پیچک های هرزه به هم می پیچیدند و بالا می رفتند که  صدای زنگ تلفن مانند تبری که بر ساقه فرود می آید از هم جدایشان کرد ...

اما اکنون دو سال از آن اولین بار می گذشت . نه شرایط به آسانی آن زمان بود و نه آنها به تازگی آن شب !......... ناگهان تکانهای دستی را به روی رانش احساس کرد .

-          خانم خانما رسیدیم پاشو . من که می دونم بیداری . 

سرش را بلند کرد  خمیازه ی عمیقی کشید و با کش و قوس مفصلی از اتومبیل پیاده شد  .

-          می گم ... !  دستشویی نمی خوام برم اما اگه می خوای باهات بیام !

-          نه قربونت .لازم نکرده تو همین جا باشی خیال من راحت تره .

با همان دستی که به روی فرمان بود سرش را خاراند و با بلاتکلیفی تمام لبخندی زد و رویش را برگرداند . .....

 از داخل کابینت کیسه ای برداشت تا دارو ها را داخلش بریزد . نگاهش به سوی در کشیده شد .

-          چی شد پس ؟ چرا اومدی بالا ؟ نکنه بازم جیش داری ؟

-          نه بابا . مامیت تماس گرفت . گفت هر چی گوشی شو می گیرم در دسترس نیست . گفت بهش بگو اون ژاکت زرشکیه رو از توی کمد برام بیاره .

-          پوف . دیدی ؟ هی می گم دیگه چی می خواین . عصبانی می شن تازه داد هم می زنن که چقدر سوال می کنی ! .... پس بیا اینا رو جابجا کن من برم ببینم پیداش می کنم ؟

به راحتی پیدا شد . هیچ وقت در پیدا کردن وسایل مشکلی نداشت . همچنان که از خودش و مهارت هایش می گفت صحبتش قطع شد و صدای مبهمی از آن باقی ماند . انگار که چیزی مانع از باز شدن دهانش می شد .... اما شکایتی نداشت ....

باران شدیدی می بارید . بخار روی شیشه تصویر بیرون را بسته بود . تنها رد نور چراغهای وسط خیابان آن هم در فیلتر محو و مرطوبی پیدا بودند .....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 23:17  توسط cupid | 

........

 

 

 

 

پارسال همین موقع ها بود .بعد از ظهر پنج شنبه .  وقتی بابک تماس گرفت و با خوشحالی گفت که با برگزار شدن کنسرتشون موافقت کردن . با نگرانی گفت که پدر و مادرش مسافرت هستن و نمی تونن حضور داشته باشن . از ما خواست که حتما بریم و خوشحالش کنیم .  دقیق یادم نیست اما جمعه بود . ساعت هفت شب .از اونجایی که بابک خیلی برامون عزیز بود به سرمون زد که یک سرپرایز اساسی براش فراهم کنیم تا غیبت عمه و شوهر عمه رو احساس نکنه . این بود که در عرض سه ساعت جمع کثیری از دوستان رو پیدا کردیم و ازشون دعوت کردیم که اگر امکانش هست با هم باشیم . نمی دونم چطور شد اما به طرز باور نکردنیی همه بی کار و بی برنامه بودن و دعوت مارو قبول کردن.  اینجوری شد که خونواده ی چهار نفره ی ما با جمع دوازده نفره ای  برای تشویق آقا بابک گلمون سر از کاخ نیاورون در آوردن .   شب خوبی  بود . وقتی بابک به روی سن اومد و مارو دید کلی ذوق کرد . اما نمی دونست که دو ردیف جلو برای تشویق اون رفتن . یادمه آخر برنامه که اسمش رو صدا زدن و پشت سرش تشویق و جیغ و سوت و دست زدنهای ما فضا رو  پر کرد اونفدر ذوق کرده بود که نفسش بالا نمیومد . می گفت حتی انتظار حضور اون هفت هشت نفری رو که خودش دعوت کرده بود رو هم نداشت چه برسه به این همه آدم . که خیلی هاشونو برای اولین بار ملاقات می کرد می گفت هیچ وقت تو این بیست سال این قدر ذوق نکرده بود . شب خیلی خوبی بود . اونقدر خوب بود که محاله از ذهن تک تکمون پاک شه . اون شب یکی از شیرینترین خاطرات دسته جمعی ما شد . خاطره ای که حس و حال مرور چند بارش برای تک تک ما به تازگی همون شب باقی مونده .

اما امشب اولین بار بود که وقتی از اون شب گفتم بغضم به راحتی ترکید و موج اشک نگاهم رو بست . چطور می تونم باور کنم که بابک  دیگه بین ما نباشه . تصادف وحشتناک دو شب پیش توی اون بارون لعنتی و برخورد اتومبیل با تیر چراغ برق و ضربه ی سنگینی که  به سرش وارد شد بابک رو دچار مرگ مغزی کرد .

 امشب سومین شبیه که بدون کوچکترین حرکتی روی تخت خوابیده . امشب سومین شب از شروع شمارش معکوس زندگی بابک عزیزمونه .  امشب سومین شبیه که چشمهامون در انتظار معجزه به در خیره مونده امشب سومین شبیه که خاطره ی اون شب رو با بغض مرور می کنیم .........

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 18:57  توسط cupid | 

     .

 

 

 

از یاد برده بودیم اما ... آن نقطه

 

سر انجام روزی می آمد .

 

همان نقطه که می خواستیم پایانمان نباشد

 

همان نقطه که پیوسته از مفهوم قاطعش می گریختیم .

 

اما سرانجام روزی می آمد و ما را از آن گریزی نبود

 

غفلت از ما بود که وحدتش را به زور ستاندیم و با کثرتش خود را به خیال سپردیم .

 

 

 

نقطه های پیاپی یعنی آنکه امیدی هست .

 

ادامه ای ، گریزگاهی ، معبری ، مفری ، نا گفته هایی ...

 

و همان امید بود که گمراهمان کرد .

 

که سپردمان به دست فردای بی فرجام .

 

توهم ابر ، سبکی برف ، رویای باران .

 

 

 

 

که اگر تنها بود سالهایمان اینچنین مبهم و امیدوار و  منتظر نمی گذشت .

 

نقطه ها سپردندمان به دست نگاه ها

 

اما تعابیرمان متفاوت بود انگار ،

 

و نقطه ها رهایمان کردند در جاده ای بی اتنها .

 

با کفپوشی از  شن و ماسه

 

 

 

در جاده ای مه آلود با رگه های نور

 

با آبی ملایم چشم نواز ، با نسیمی که بوی تقدیر را داشت

 

و موسیقی دلهای بی تابمان را ،

 

و گمراهمان کرد تا بی سر انجامی

 

اما... کاش نقطه را باور کرده بودیم .

 

 

 

 

و اینک باز همان جاده ست و باز همان راه بی فرجام

 

اما انگار رد سرابی دور ، سایه ای نقطه وار ،

 

سبزی راه را خاکستری کرده

 

باورش نداشتیمش ، پرسیدمت باورش کنیم ؟

 

گفتی بسپاریمش به دست خیال

 

چه غفلتی ، کاش همان روز باورش کرده بودیم .

 

کاش زیر رگبار انتظار نفس گیرش زودتر شکسته بودیم .

 

کاش دل به دریا زده بودیم ونقطه را باور می کردیم .

 

 

 

و اینک تنها

 

از آن جاده ی بی سرانجام

 

انتظاری سخت فرساینده بر جای مانده

 

و دیگر هیچ ...

 

و هنوز نقطه هایی سرگردان

 

میان کثرت و وحدت .

 

 

 

Cheers

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 10:1  توسط cupid | 

 

 

 

داخل یکی از همین ماشینهای خطی بودیم . مونا (یکی از آی کیو های دانشدکه) کنارم نشسته بود و با همون لحن شل و ول و خواب آورش داشت برام نطق می کرد . من هم با بی میلی تمام گوش می کردم . کمی گذشت و توجهم به حرفاش جلب شد . آخه داشت از دوست پسر تازش که خیلی هم از همدیگه خوششون اومده بود تعریف می کرد .همین طور که تعریف می کرد ، هر از گاهی آمارهای مورد نظرم رو در مورد تازه وارد ازش می گرفتم . کمی که گذشت متوجه شدم که آقا پسری که مونا داره با ذوق و شوق ازش می گه و کلی هم مرد زندگیه و جوون مردیه واسه خودش ، همون دسته گلی هست که بنده دو سه ماه پیش به خاطر پدر سوخته بودن و بی شرفیش بعد از سه هفته رفاقت گذاشتمش کنار . خواستم بهش بگم . اما از طرفی یک درصد شک داشتم و از طرف دیگه خوشحالی این دختر مانع ام شد . خلاصه حین اینکه  با وجدان خودم در گیر بودم و از طرفی در فکر لو دادن قضیه در اسرع وقت ، نمی دونم چی شد که خوابم برد .   ( اولین بار بود که توی ماشین خوابیدم . چون هیچ وقت عادت ندارم )

نفهمیدم چقدر خوابیدم اما وقتی بیدار شدم جام عوض شده بود از صندلی پشت راننده به سمت راست امده بودم  . کسی در اتومبیل نبود . حتی راننده !.در گیر و دار اوضاع و احوال جدید بودم که متوجه شدم اتومبیل داره حرکت می کنه . و از اونجایی که خیابان سراشیبی بود سرعتش بالا گرفت . خواستم در رو باز کنم و بپرم بیرون اما جای دستگیره روی در خالی بود . خوشبختانه شیشه پایین بود و خیلی سریع تونستم برم بیرون . دو سه قدمی که رفتم جلو ، همین که خودم رو می تکوندم قیافه ی راننده و یک آقای سبیل کلفت دیگر رو دیدم که واسم آستین بالا زده بودند . همین که پاهام رو جهت یک دوندگی و بهتر بگم یک فرار اساسی محکم می کردم با خودم گفتم وای یعنی دوباره قراره همون اتفاق وحشتناک تکرار بشه ؟  و  متاسفانه فکر نمی کردم که این بار شانسی برای فرار داشته باشم  !

گویا زمان زیادی بود که یک وری خوابیده بودم و به دلیل جمع شدن مقادیر زیادی از بزاق دهان و احساس خفگی شدید یهو از خواب پریدم ....... حالا نمی دونم این چه خوابی بود و من چرا سر از اونجا در آوردم .و اصلا مونا این وسط چی می گفت ؟!؟!؟ به هر حال به خیر گذشت .

 

 

 

Cheers

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 20:34  توسط cupid | 

 

 

 

 

-         تو اونقدر بی تفاوتی که آدم رو زیر قدمهات له می کنی. بدون اینکه حتی برجستگی چیزی رو زیر کفشات حس کنی !

 

-         تو اونقدر بی تفاوتی که بغض آدم رو می ترکونی . که اشک ها رو حروم می کنی .

 

-         تو اونقدر بی تفاوتی که قصه های دور و برت رو با یک خواب کوتاه پاک می کنی .

 

-         تو اونقدر بی تفاوتی که بهترینهای آدم رو از یاد می بری .  نفله می کنی. 

 

-         تو اونقدر بی تفاوتی که  با آدم درست مثل یه موجود زیادی برخورد می کنی . مثل واژه های نا موزونی که از شعرات حذف می کنی .

 

-         تو اونقدر بی تفاوتی که حتی این جملات رو هم به خودت نمی گیری .

 

-         تلخی و بدمزگی خودت رو هیچ وقت تجربه نکردی . حتی زمانی که سعی کردی به خوردن لوبیا پلو عادت کنی !     

 

همین .

خوب بخوابی !

 

 

 

Cheers

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 0:40  توسط cupid | 

 

 

 

پس چرا خشکت زده ؟ نمی خوای تولدمو بهم تبریک بگی ؟

 

برو ببینم چه کار می کنی !   ( دو نقطه دی ! )

 

 

 

cheers

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1384ساعت 16:7  توسط cupid | 

دوم آبان

 

 

 

هوا تاریک شده بود . هر چند خنک بود اما تنش آمادگی این سرمای ملس را نداشت . پوست تنش به زیر مانتوی نخی روشنش مور مور شده بود . درست مثل پوست مرغ . میان ابروهایش گره ی کوچکی دیده می شد . چشمانش اندکی ریزتر شده بود . لبهایش را گاه به هم می فشرد و گاه ورمی چید . درست مثل هر زمان دیگری که فکرش آشفته بود !  پیاده رو شلوغ بود ، بندهای کوله پشتی را که به روی شانه هایش بود با دو دست گرفته بود . قدمها بلند و محکم و سریع . بی آنکه متوجه باشد گاهی به دیگران تنه می زد . ناگهان سرعت قدمها کم شد . چیزی درون جیبش می لرزید . باید جواب می داد . دو ساعت وقت داشت تا به آنچه پیش آمده بود بیاندیشد . گویا فرصتی باقی نبود.

نفس عمیقی کشید گلویش را صاف کرد. قرار نبود لحن استوار کلامش تغییر کند .

-         الو !

-          چطوری خانم خانما !

-         ممنون .

-         فکراتو کردی ؟

-         کرده بودم .

-         خوب نتیجه !

-         نتیجه معلوم بود . قرارنبود تغییری کنه . منتها از اونجایی که شما آماده ی شنیدنش نبودی ، به بهانه ی دادن فرصت دوباره به من نتیجه رو دو ساعت به تعویق انداختی .

-          حالا چی می خوای بگی ؟ بگو هر چی باشه می شنوم .

-         ببین سیامک.... امکان نداره . حد اقل از من بر نمیاد . تو حق داری هر کسی رو که دلت می خواد انتخاب کنی اما اون شخص من نیستم . من می تونم با زندگی خودم بازی کنم به شرط اینکه دیگران رو بازی ندم ! هر جوری فکر می کنم به نتیجه ای غیر از این نمی رسم !

-         یعنی می خوای بگی کلا منتفیه ؟

-         کلا منتفیه !

-         باشه... . تا اینجاشم ازت ممنون . مرسی که حرفامو شنیدی .

-         خواهش می کنم .

-         خدافظ !

-         خداحافظ !

برای چندلحظه گنگ بود . پشت سر هم نفسهای عمیق و طولانی می کشید  ... پله ها را بالا رفت . همان کافه ی همیشگی . منتها این بار تنها ! کسی در خانه منتظرش نبود . می توانست دقایقی با خود خلوت کند تا برای آخرین بار به آنچه در چند روز اخیر گذشته بود بیاندیشد . بهترین فرصت بود تا پرونده را بایگانی کند . گوشه ی کافه ، پشت میز دو نفره ای نشست . پاهایش را به روی هم انداخت و به دیوار تکیه داد . * چیزی میل نداشت منتها به ناچار چای  درخواست کرد تا به این بهانه اجازه ی توقف در کافه را داشته باشد ... از سفارش خود تعجب کرده بود . چای تنها نوشیدنی ای بود که حالش را به هم می زد همیشه آنرا به آب حوض تشبیه میکرد. مدتها بود که لب به آن نزده بود .*   

گویی که آلبومی پیش چشمش گذاشته بود . لحظه لحظه ورق زد و به عقب رفت . عکسهای خوب و شفافی بودند . همیشه چشمهایش حتی بدون فلاش هم بهترین عکسها را اسکن می کردند . عکسهای معطر، موزیکال و ماندگار !

دو سه سالی می شد که او را می شناخت .بیست و نه سالش بود . دو سال پیش دانشجوی سال آخر دکترای روان شناسی بود به واسطه ی تفکر متفاوتش به او علاقه مند شد. روابط سطحی و درعین حال گرم و دوستانه ای با او داشت(همچون رفاقتهای دیگرش )  .  درست شش ماه پیش بود که برای آخرین بار او را دید ....

* دستش را از روی میز برداشت تا پسر جوان فنجان را به روی میز بگذارد.

(با لبخند)

-         چای ساده نداشتیم . با طعم تمشک براتون آوردم .

(با لبخند )

-         مساله ای نیست . ممنون !

چه شود ! آب حوض آن هم با طعم تمشک ! .......*

سیامک کم کم عقب کشید . گویا که مجبور بود . او نیز دلیلش را نپرسید . هر دو به اندازه ای منتطقی بودند که شرایط را بی دلیل درک کنند ! درست عین این شش ماه از هم بی خبر بودند . تا سه روز پیش !

ساعت یک و نیم شب . با صدای پیغامی که برایش رسید بیدار شد . سیامک بود، بعد از شش ماه .

-         بیداری ؟ می خوام بهت زنگ بزنم !

-         به.... چه عجب ! آره  بیدارم . بزن !

درست یک دقیقه بعد  زنگ زد .  سیامک مثل گذشته نبود . انگار که حادثه ای پریشانش کرده بود . بعد از یک مکالمه ی دو ساعته قرار شد که در اولین فرصت، ملاقاتی داشته باشند . برای امروز قراری گذاشتند .

* روی میز هم قند بود و هم شکر . یک حبه قند برداشت . انگار که می خواست شکنجه اش دهد مدام سرش را به داخل فنجان می کرد و بیرون می آورد نفس قند را بند آورده بود ...*

امروز را با حس مبهم و بدی شروع کرد . دلیلش را نمی دانست . دلش می خواست از قرارش با سیامک آن هم بعد از این همه مدت خوشحال باشد اما نمی توانست . انگار که جو سنگینی مانعش می شد ...

 دستش به روی دستگیره ی اتومبیل خشک شده بود .

-         چرا معطلی دختر . بیا تو دیگه !

با لبخندی وارد شد. یک احوال پرسی گرم .... اظهار دلتنگی .... مرور خاطرات ... شرح حال .... و سکوتی طولانی !

* قند بیچاره دیگر دوام نیاورد .بالاخره  آب شد و تکه ی آخرش همچون شیرینی غلیظ و مواجی در چای به حرکت درآمد و حل شد . *

-         پس چرا ساکتی ؟

-         م... می بینی ؟ مشکل مردم رو حل می کنم حالا موندم با مشکلات خودم چه کار کنم ! موندم ته چاه .همیشه وقتی ... می خوام حرفی بزنم یا به چیزی اقرار کنم کمکم می کنی . بیشتر وقتا تا یه جاهاییشو حدس می زنی و کار من رو راحت تر می کنی تو جزو معدود کسانی هستی که به راحتی از پس من بر اومدی ...

به میان حرفش پرید.

-         نمی خوای بری سر اصل مطلب ؟

-         چرا می رم . فرصت بده ..... . تو ... در مورد من چی فکر می کنی ؟ فکر می کنی به همین راحتی کسی رو می گذارم کنار ؟ شش ماه پیش وقتی دیگه ازم خبری نشد با خودت نگفتی این یارو کجا رفت و چی به سرش اومد ؟

-         خوب چرا ... گفتم شاید خسته شدی...زده شدی ... از تکرار فرار کردی . درست مثل بقیه ی آدما . وقتی خودت کشیدی عقب دیگه من چه کاری ازم بر میومد. گفتم خوب این رابطه هم مثل بقیه ی روابط ، همون بلایی سرش اومد که سر بقیه میاد !

-         نه... اشتباه فکر کردی . می خوام همین الان یه اعترافی پیشت بکنم . ... هوم .... راستش من شدیدا به تو وابسته شده بودم . بد جوری تو ذهنم بودی . تصمیم گرفتم قبل از اینکه تو از این قضیه با خبر شی خودمو کنار بکشم  و فراموشت کنم . اما نشد . عین همین چند ماه سعی کردم اما هیچ چیز در من نسبت به تو تغییر نکرد .تا همین امروز که اینجام !

-         خوب ... عوض اینکه یکشی کنار وای میستادی و( به قول خودت) اعتراف می کردی . اصلا شاید یک طرفه برخورد کردی . تو اجازه ی این کار رو نداشتی . از کجا می دونستی که من نسبت به تو بی علاقم ؟

-         نه... از احساس تو مطمئن نبودم . درسته یک طرفه برخورد کردم اما خوب مشکل داشتم !

-         الان چطور ؟ مشکل نداری ؟

-         چرا ... هیچ چیز عوض نمی شه .

-         خوب پس برو سر اصل مطلب .

-         یه سوال ازت دارم . اگر بفهمی که من در مورد زندگیم همه چیز رو بهت راست نگفتم چه کار می کنی ؟

-         هیچی . این روزا از بس که همه دروغ می گن دیگه گاهی دروغ اهمیتی نداره . نمی گم برام بی اهمیته .اما حد اقلش اینه که خودم رو بی تفاوت نشون می دم .

-         خودت چی ؟ تا به حال به من دروغ گفتی ؟

-         یادم نمیاد . فکر نمی کنم . آخه دلیلی ندیدم . شایدم گفته باشم اما اونقدر کوچیک بوده که یادم نیست .

با لحنی طعنه آمیز ادامه داد :

-         خوب جنتل من ... نمی خوای یه خورده از خالی بندی هات برامون بگی ؟

دوباره سکوت . سیامک سعی می کرد مناسب ترین جملات را کنار هم بگذارد .

* این بار نوبت شکر بود . ظرف شکر را به سمت خود کشید و با ذرات آن ، شروع به سم پاشی چای کرد  *.

 با نگاهی پر از سوال ، به چشمانش خیره شده بود.

ناگهان انگار که ذهنش شکاری کرده باشد . همیشه به این شکارهای ناگهانی ایمان داشت . بیشتر آنها بی تردید درست از آب در می آمدند . اما شکار امروز تنش را لرزاند . تصمیم گرفت آنرا به زبان بیاورد .

-         چی شد ؟ چرا یهو این جوری شدی ؟ من که هنوز چیزی نگفتم !

-         سیامک !

-         جانم بگو !

-         یهو یه چیزی به ذهنم رسید .

لبخند تلخی زد  وگفت :

-         یعنی می خوای یگی بازم حدس زدی ؟ نه دختر ... این مورد از حدس تو خارجه . نمی تونی بهش فکر کنی !

-         تو متعهلی سیامک. درسته ؟

خنده از چهره اش رفت . روی از او برگرداند و با اشاره ی سر تایید کرد .

-         منو ببخش . خیلی وقت پیش باید می گفتم اما نشد . اونقدر از تو خوشم اومده بود که نتونستم خرابش کنم .

-         چند وقته ؟

-         الان پنچ ساله . پسرم سه سالشه !

چشم از چشمانش برنداشته بود .

-         خوب ... حالا از من چی می خوای ؟

-         ببین . تداوم این رابطه و پنهان موندنش بستگی به من و تو داره . ما می تونیم تا هر وفت که بخوایم به این رابطه ادامه بدیم . البته نزدیکتر از اونی که تا امروز بودیم . من یه سوئیت تو شریعتی دارم که اجارست . هر وقت که بخوای اونجا خالی می شه ! اصلا می تونم یه جا هر جا که تو بگی اجاره کنم ....اصلا هم فکر نکن که داری زندگی کسی رو به هم می زنی . اون شخص سومی که داری بهش فکر می کنی خودش از عاقبت کارش باخبره . فقط وجود اون بچه ست که مارو توی خونه نگه می داره . ما هیچ ربطی به هم نداریم حتی توی رخت خواب . مثل دو تا سرباز وظیفه . هر کی کار خودش رو انجام می ده و تموم !

-         من رو برای چی می خوای ؟

-         که... که عشقو تجربه کنم !

-         عشقو ؟ یا چیزای دیگر رو ؟

-         چرت نگو دختر . بحث سکس جداست .

* شکرها دیگر در چای حل نمی شدند و ته فنجان می چرخیدند . ظرف شکر تا کمر خالی شده بود .*

-         پس وجدان من چی می شه ؟

-         ببین بحث تقدیر و این حرفا رو بزار کنار . اینکه مثلا فکر کنی اگه خودت رو قاطی زندگی کسی کنی بعدها در زندگیت تاوانش رو پس می دی و هزار جور فکر دیگه .. این رو یادت باشه که آیندت بستگی به خودت داره . هر جوری که بخوای می تونی زندگی کنی . ربطی هم به تقدیر نداره !

-         گیرم که حرفهای تو درست باشه . اما من نیستم .

-         اینقدر سریع تصمیم نگیر . بدون فکر که نمی تونی عمل کنی . به نظر من بهتره بری سر فرصت به کل قضیه فکر کنی . احساس و منطقت رو بذار کنار هم نه روبروی هم ! دو سه ساعت دیگه خودم باهات تماس می گیرم . نتیجه رو اعلام کن . امیدوارم مثبت باشه !

* بر خلاف میلش جرعه ای از چای نوشید و چهره در هم کرد . سرد و بد مزه بود . طعم خوشش نیز آنرا لایق خوردن نمی کرد . حسابش را کنار فنجان گذاشت و کافه را ترک کرد .*

 احساس بهتری داشت . گویا سبک تر شده بود . بی تردید به زمان نیاز داشت .

 

 

cheers

 

 

 

  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 23:42  توسط cupid |