تبليغاتX
frozen words

 

 

گفتم تا کنجکاوی تون سر به فلک نکشیده توضیحات لازم رو بدم و راحتتون کنم . چرا آسمون رو نگاه می کنید ؟ با شما دوتام . چشماتون داره از شدت کنجکاوی برق می زنه .البته این رو هم یاد آوری گنم که این قضیه ربطی به حوادث و پس لرزه های اخیر نداره .شاید گوشه ای از تمام اونها باشه .

 در ضمن از بابت غیبتم هم یه کوچولو عذر می خوام هر چند باید تقاضای پاداش کنم که برای چند روز اینجارو پر از سکوت کرده بودم !

 

ساعت 10:30 صبح  بود. پدر و مادر از دو روز پیش به سفری اضطراری رفته بودند(امان از این سفرها ) . حاضر می شدم که خانه را ترک کنم . صدای آیفون سکوت خانه را در هم شکست . با صدای مبهمی که خود را پستچی معرفی کرد به پایین خوانده شدم . برای گرفتن بسته ای که او حاملش بود . درب کوچه را گشودم و او را دیدم که اندکی عقب تر از در ایستاده بود . در آستانه ی در از هر چه حرکت باز ماندم . خواب نبودم . او بود که حی و حاضر در پوشش سرمه ای و توسی (ترکیب مورد علاقه ام ) با بسته ای در دست و یک بغل خاطرات کهنه روبرویم ایستاده بود(گفته بود که می آید اما باور نکردم ) .

با سلامی سکوت را شکستیم . حرفی برای گفتن با او نداشتم جز اینکه اینجا چه می کرد ؟ دستم ، سرد و بی روح در دستانش جا مانده بود . کودک همسایه با لحن همیشگی اش " سلام خاله ! " از کنارم گذشت و به بیرون رفت .

-         نمی خوای تعارفم کنی بیام تو ؟ دم در معذبم .

 غافلگیر شدم . اولین بار بود خود را به داخل دعوت می کرد . هیچ گاه اجازه ی چنین دعوتی را به خود نداده بود . رفتارش  همچون مهمانی بود که همیشه به ما سر می زند .

از بازنشست شدن مادر بی خبر بود و نمی دانست که مدتی است صبح ها دیگر در خانه  خبری از سکوت  و تنهایی نیست . اما خوب این بار هم از شانس او به واسطه ی مسافرتشان تنها بودم .

با اندکی مکث ،  کنار رفتم و با دست اشاره به داخل کردم . از کنارم گذشت بوی عطرش مشامم را پر کرد . ..........

به قهوه ای مهمانش کردم  . تمام مدت نگاهش را بر بند بند تنم احساس می کردم . همچنان سکوت در جریان بود . با تلفن کوتاهی قرارم را اندکی به تعویق انداختم . نگاهش همچنان خیره  بود . انگار که افکارش جایی دگر می چرخید . نه آنجا که چشم دوخته . لحظه را در دست گرفتم وگفتم :

      -   چه خبر ؟  نمی خوای بگی اینجا چه کار می کنی ؟

-         (مثل همیشه با خنده ای که فقط در چهره ی او ملموس بود )رد می شدم گفتم یه سری به معشوقه ی بی وفا بزنم . تو که هیچی . عین خیالت نیست .نه پیکی . نه قاصدی. نه تلفنی . نه نامه ای و نه حتی یه ایمیل کوتاه !

-         چرت نگو . می شه جدی باشی و مسخره بازی رو بذاری کنار ؟

-         اخ اخ ...مثل همیشه بد اخلاق و جدی و رک  . هیچ می دونی چند وقته همدیگر رو ندیدیم ؟من برای فراموش کردن خیلی زمان می خوام خیلی ! 

به حرکت دستانش چشم دوختم ،بر خلاف میلش  چشمانش را نگاه نمی کردم . برای آنکه بتوانم خود را از او محکم تر  نشان دهم این کار لازم بود.

با فنجانش بازی می کرد .از همیشه غمگین تر بود .ادامه داد  

-         تو هنوز نمیدونی من پای حرفی که می زنم می مونم ؟ بهت گفته بودم که هر بار که بیام ایران بهت سر می زنم . نگفته بودم ؟

-         کی اومدی ؟

-         سه چهار روزی می شه .درست همون روز اومدم که بهت قولشو داده بودم .یادته ؟ جدی نگرفتی !  زودتر از اینا می خواستم بیام سراغت اما نشد . امروز رو انتخاب کردم .انتظار نداشتم خونه باشی آمارت رو از کلاغه گرفتم .بهم گفته بود تا ظهر خونه ای اما به نظر میاد یه خورده دیرتر می جنبیدم پریده بودی !

-         .......................................

-         ......................................

-         خوب می تونستی قبل از اومدن یه تماس بگیری !

-         آره . راست می گی . می تونستم زنگ بزنم و تو مثل همیشه به تلفنم جواب ندی!

جرعه ای از قهوه نوشید و چهره در هم کرد .

-         اه ...اینم که تلخه دختر . یادت رفته که منم مثل خودت با شکر فراوون دوست دارم ؟ گفته بودی که زود فراموش می کنی اما فکر نمی کردم اینقدر زود ..... ...حیف !

بلند شدم به سمت آشپزخانه . دگر بار نگاهش بر جسمم سنگینی می کرد . انگار نه انگار که روزی همین نگاه آرامم می کرد . ... شکر را به دستش دادم . ادامه داد :

-         هوم .... خوشم میاد که عوض نمی شی . همون طور قلمی و تراشیده  موندی ... ! لابد هنوز هم بد دل و وسواسی  ، ها ؟

-         عوضش تو هم چاق شدی و هم از قبل هیز تر . انگار آب و هوای  رم بدجوری بهت ساخته .

-         نگاش کن تو رو خدا . زبونشم به همون تیزی مونده . تیز که چه عرض کنم . می سوزونه ! هنوز هم از چشمات حساب می برم . اینو می دونستی ؟ تو هنوز برای من همون آدمی فقط ... (تن صدایش پایین رفت ) ....کم کم دارم از سرمات یخ می زنم .

همیشه از عبارات قلمبه استفاده می کند .

-         هنوزم گنده گنده حرف می زنی !

-         (می خندید) آره ! گنده گنده حرف می زنم . گنده گنده عمل می کنم .گنده گنده صاحاب می شم . گنده گنده قورت می دم . گنده گنده هم تو گلوم گیر می کنه . همش هم مال اینه که لقمه هام گنده تر از دهنمه !  

-         ...............................................

-         .............................................

-          ............................................

-         چرا فقط خودتو می بینی ؟ یادت رفته ؟ همه جوره ازت خواستم که بی خیال شی . اما همچنان داری راه خودتو می ری . اینه آخر  عاقبت بی فکریت !

-         فکر می کنی نخواستم ؟ کلی با خودم کلنجار رفتم اما نشد . خودتم خوب می دونی . د .... دیوونه چرا خودت رو زدی به اون راه ؟ هر کی جای تو بود می گفتم داره ناز می کنه . ادا در میاره و عشوه میاد که منتشو بکشم  . اما می دونم که اهلش نیستی . بیشتر از اون که ناز کنی نازموکشیدی............................................................ قبل از اینکه بیام سراغت به خودم قول دادم که این آخرین باری باشه که بر خلاف میلت منو ببینی . یا آره . یا نه . اومدم واسه آخرین بار ازت بخوام . اما از جوابت می ترسم  . چشمات تنم رو می لرزونه .خودم خوب می دونم که سرسخت تر از اونی هستی که به همین سادگی تغییر عقیده بدی اما نمی دونم چرا نمی تونم جلوی خودمو بگیرم می بینی؟ هر کی منو نشناسه میگه عجب آدم سستی هستی پسر .ولی تو می دونی که من اینجوری نبودم و نیستم .سخته خوب چه کار کنم ؟ از اومدنم پشیمون نیستم .حداقل یک بار دیگه دیدمت . یه وقت نری پشت سرم بگی این پسره اونقدر احمقه که واسش فرق نداره اگه کوچیک و بی ارزش بشه ! می دونی که اینطور نیست . تا اینجای کار وظیفم بود .

-         نمیدونم چی بگم .....

(با اجازتون چند تا دیالوگ دیگه حذف می کنم ) ............

صدای بغض آلودش خانه را بر سرم خراب کرد هیچ گاه اورا اینگونه ندیده بودم . . دیگر هیچ چیز نگفت . بلند شد و به سمت در رفت . من نیز پشت سرش . دستم را به سمتش دراز کردم . آن را به نرمی فشرد . پیش از  هر حرکتی بوسه ای بر آن زد و خداحافظی را به نجوا بر لب آورد و خانه را ترک کرد . به در تکیه دادم .بوی عطرش خانه را معطر کرده بود . چقدر سرد او را راهی کردم . از سرمای خود به لرزه افتادم . تنم از همیشه داغ تر بود . زود تر از آنچه فکر می کردم گونه هایم تر شد . و چه بهتر که پس از رفتنش جاری شد .

جعبه ای را که روی میز گذاشته بود باز کردم . همان عطر آشنا بود که به روی تمام سوغاتی هایش پاشیده شده بود . .... فنجان قهوه را برداشتم  .سرد شده بود . با این حال یک نفس سر کشیدم . چهره ام در هم شد . راست می گفت . تلخ بود . و این بار از همیشه تلخ تر !

 

 

 

 خواهش می کنم در مورد قسمتهای حذف شده سوال نکنید . بهتره فکرهای منفی رو هم از سرتون بیرون بیارید . صرفا به خاطر نداشتن واژه ی مناسب ایگنور شدن !

 

 

 

Cheers

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 15:55  توسط cupid | 

من این آهنگ رو خیلی دوست دارم :

Be careful
All the girls in the night
All the girls in the pale moonlight
All the girls with the shopping bags
All the girls with the washing rags

All the girls on the telephone
All the girls standing all alone
All the girls sitting on the wire
One by one fly into the fire

Be careful how you bend me
Be careful where you send me
Careful how you end me
Be careful with me

All the girls standing by your beds
All the girls standing on their heads
All the girls with the broken arms
All the girls with the deadly charms

All the girls in the restaurant
Pretending to be nonchalant
Funny girls on the TV shows


Close your eyes and they turn to snow

Be careful how you bend me
Be careful where you send me
Careful how you end me
Be careful with me

All the girls working overtime
Telling you everything is fine
All the girls in the beauty shops
Girls' tongues catching the raindrops

All the girls that you'll never see
Forever a mystery
All the girls with their secret ways
All the girls who have gone astray

Be careful how you bend me
Be careful where you send me
Careful how you end me
Be careful with me

Be careful how you bend me
Be careful with me

Patty Griffin

 


خوب دله دیگه .چی کارش کنم ؟ .... گیرم که همین طور چند روز گرفته موند و باز نشد . شما باید همین طور با خشونت نگام کنین ؟ ای بابا این روزا همه بد اخلاق شدن !  خوب چه کنم اگه این ریخت و قیافه بهم نمیاد ؟ نترسین بابا عاشق نشدم . قول می دم اگه چند روز باهام مهربون باشین پررو نشم وخیلی زود یادم بره !

 

 

Cheers

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 14:3  توسط cupid | 

به سبک حرف زدن خودت

نمی دونم کلمات اسیر ما هستن یا ما اسیرشون . پارسال رو یادت میاد ؟ دقیق یادم نیست اما اواسط پاییز بود . اون  روز بعد از ظهر تو VSC . همون روز که قرار بود با کمک سلیقه ی چپن در قیچی من یه هدیه ی خوب برای دوست عزیزت بخری ! همچین که تو ویترینها سرک می کشیدیم ، دخترک غریبه رو نشونم دادی و گفتی :تو رو خدا نیگاش کن . حماقت توی چشماش موج می زنه . گفتم : حاضرم شرط ببندم که اگه من رو هم توی خیابون به عنوان یک رهگذر ببینی ، با همون انگشتهات نشونم می دی و به همراهت  میگی این هم یکی دیگه از همون احمقهاست ! بی وقفه حرفمو کات کردی و ادامه دادی : اشتباه نکن . ...خودت خوب می دونی که بین تو و اونها وجه تمایز زمین تا آسمونه . این رو هم یادت باشه که تو girl friend ام نیستی که بخوام واسه جلب توجهت چیزی بپرونم . همون دختری که الان به خاطرش لطف کردی وبا من اومدی اینجا تا کمکم باشی ، کلی حماقت مرتکب می شه . اما خوب چه کنم که به خاطر چهار تا دونه جذابیتش نمی تونم ازش بگذرم و الا اون هم مثل بقیست .می خوام این رو بدونی که تو واقعا پرفکت ترین دختری هستی که من تا به حال شناختم . خندیدم و گفتم : شرط می بندم نظرت عوض می شه . اما گفتی : به همین خیال باش . تو این دو سه سال که همچنان بلاتغییر مونده . not only کوچکترین شکی توش نیست but also   قوی تر هم شده ......!

 درست سه چهار ماه بعد از اون صحبتمون بود که دیگه ندیدمت . یه جورایی بی معرفتی به بهانه ی مشغولیتهای فکری و کاری این وسط مجال ملاقاتهای دوباره ی دوستان چندین ساله  رو ازمون گرفت و کم کم کات شدیم و از هم بی خبر ...! اما نمی دونم چه شد که بعد از یک سال دلت دوباره هوای دوستی های قدیم رو کرد و آفتابی شدی . در برگشتت و تغییر نکردنت شکی نبود اما :

اما امروز ......... دخترک (همون که پاسال باهاش بودی)  اومده با هزار ذوق و شوق واسه ی دوست به اصطلاح عزیزش که بنده باشم تعریف می کنه که boy friend اش که شما باشی بهش گفته واسه پرفکت بودنش ازش خوشت اومده نه جذابیتهای ظاهرش ! خلاصه دخترک هم کلی ذوق کرده که وای ببین من چقدر پرفکتم که فلانی (یعنی شما) که هیچ کس رو قبول نداره از من یک همچین تعریفی کرده ! در حالی که لبخند می زدم تو دلم بهش گفتم دخترک کجای کاری که اون فقط از روی عادت  لفظیش این حرفو بهت زده . خصوصا این که همچنان داره رو زدن مخت کار می کنه که واسه مراحل بعدی رفاقت آماده شی ! کاش اینو می دونستی .اگر من اون شب حرفش رو باور می کردم چیزی رو از دست نمی دادم . اما تو امروز با باور این حرف داری کم کم بازنده به حساب می یای و احتمالا چند وقت دیگه تو امتحان رفاقت با این آقا رد می شی !

اما حرف من اینه . با تو ام !  تویی که می دونم به اینجا سر می زنی  و این کلمات یخ زده رو می خونی ! آخه پسر .... زندگی که orkut  نیست . امروز بیای یه تستیمونیال  واسم بذاری و هر وقت که عشقت کشید و دیگه باهاش  حال نکردی بری پاکش کنی . تو رو خدا حواستو جمع کن . اگه فکر می کنی افکارت قابل تغییره اونها رو به این سادگی به زبون نیار . اون بنده خدا هیچ دلیلی واسه باور نکردن حرفات نداره . درسته که از دید تو مرتکب حماقتهایی می شه اما خوب برات ارزش قائله ! تا حالا به این فکر کردی ؟

 

 

Cheers

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 21:29  توسط cupid | 

خسته و بی رمق به روی پله ها نشست و کفشهایش را در آورد. آن ها را از بندهایشان گرفت و بر دوشش گذاشت . لنگان لنگان از پله ها بالا می آمد .

-         اه.... لعنت به این پاشنه ها پاهامو داغون کرد .

-         اتفاقا خیلی خوشگلن منتها تو از بس که نپوشیدی یک شب نمی تونی باهاشون کنار بیای .

انگار که چیزی نشنیده باشد شب به خیر گفت ، به سمت اتاقش رفت و درب را پشت سرش بست .  به محض ورود کفشها را به گوشه ای پرتاب کرد . همیشه از کفشهای پاشنه بلند بیزار بود نمی توانست بیشتر از دو ساعت تحملشان کند .برایش مهم نبود که با پوشیدنشان کشیدگی پاهایش بیشتر به چشم می آیند ، لباسش جلوه ی بهتری پیدا می کند ، از بلند تر شدن قدش هم خوشحال نمی شد .شاید یک جفت کتانی ساده و ارزان قیمت را به زیبا ترین و گرانترین کفشهای پاشنه سوزنی بلند ترجیح می داد .....

با جهش کوچکی به روی تخت ایستاد تا برای چندمین بار نمای تمام قد خود را در لباسی که مورد تمجید اطرافیان قرار گرفته بود مقابل آیینه ببیند . پیراهنی کاملا رسمی از حریر سرمه ای . بالا تنه ی بدون آستینش به دور گردن گره می خورد (پوششی برای شانه ها نداشت) از پشت تا کمی پایین تر از کارور باز بود و به روی سینه سنگ دوزی مختصر و ظریفی داشت . با دامنی تا روی زانو تنگ و از آنجا به بعد تا روی کفشها چند ردیف برشهای کلوش . و دنباله ای حدود بیست سانت که از پشت دامن به آن آویزان بود و هر از گاهی همچون پیچکی هرزه به پاهایش می پیچید و آزارش می داد . تا به حال چندین بار این لباس را در مهمانی ها به تن کرده بود اما به سختی درک می کرد که چرا همه از آن تعریف می کنند کاش می توانست برای چند لحظه از پشت چشمهای آنها به تماشای خود در آن پیراهن بایستد . پیراهنی که (به قول خودش) در آن طول قدمهایش از سی سانت تجاوز نمی کرد تنگ و ناراحت بود ودریغ از اندکی احساس آرامش !

به یاد تذکرهای مادرانه سرش را بالا گرفته بود ، شانه ها به عقب ، سینه سپر ، قوس کمر به داخل ، زانو ها صاف  و قدمها محکم به گونه ای که با شدت هر قدم اندامهای دیگر به لرزه در آیند.... به دوشیزه ای که از خود ساخته بود با تمسخر می نگریست !

اندکی بعد دستها را به کمر زده بود و ملودی آرامی را با خود زمزمه می کرد (به یاد رقصهای تانگو در مهمانی ) همچون مستی که چندین گیلاس پشت سر هم نوشیده باشد می چرخید و تاب می خورد . به تماشای  خود در آینه محو بود . خواست با حرکتی سریع  ومختصر  موهایش را به روی شانه بریزد که حضور تعداد زیادی سنجاق را در موهایی که به شکل خوشه های پراکنده ی گندم بالای سر جمع شده بودند ، احساس کرد .

-         اه.... لعنتی ! حالا کی حوصله داره اینها رو باز کنه !

انگار که با خود قهر باشد ، نگاهش را از آیینه جدا کرد .کلافه به روی تخت نشست و شروع به کشف سنجاقها کرد . یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ،........ و نود و چهار ! درست نود و چهار عدد سنجاق پس از یک ربع ساعت از داخل موها کشف شد .به یاد آرایشگر بد صدایش افتاد که از خود و هنر نمایی اش چطور با آن همه هیجان کنترل نشده تعریف می کرد .

چهره در هم کرد ، ریشه ی موها دردناک شده بود . همچنان از وضعیت ناراضی به نظر می رسید . ترجیح می داد موهایش در حالت فر خورده و لوله شده ی طبیعی خودش به روی شانه ریخته باشد تا  مانند کلم بالای سر پیچیده شود .

پیراهنش را از تن در آورد و به روی آویز گذاشت (همچون جنازه ای که از طناب دار آویزان باشد)....... نفس عمیق و بلندی کشید . آزاد و رها همچنان که از سبکی خود احساس رضایت می کرد چرخ می زد و حرکاتی شبیه به باله در می آورد .دگر بارنگاهش به آینه افتاد ، گویا هنوز مانده بود تا به رهایی کامل برسد . برای چند دقیقه از چهره اش غافل شده بود ، چهره ای پر از رنگهای اضافه  و از همه بدتر دو حفره ی مملو از مشتقات رنگ آبی  در دو سوی بینی (درست مثل کپک نان ) ، هیچ وقت پلکهای کبودی را که باعث جذابیت صورتش می شد دوست نمی داشت . از نظر او زیبایی این چشمها زمانی که حضور خطهای سیاه را در بالا و پایینشان احساس نمی کرد چند برابر بود . چشمهای بدون آرایشش را از همیشه بیشتر دوست می داشت . اما خوب.... گویا باید می پذیرفت که کسی با چشمهایی که او دوست می داشت به مهمانی رسمی نمی رفت . هیچ کس، حتی خود او ، کفش و لباسی را که در آن احساس آرامش می کرد برای شرکت در آن مهمانی نمی پذیرفت .

مهمانی رسمی ، لباس و چهره ی رسمی می طلبد . مهمانی رسمی رفتار و حرکات رسمی می طلبد . مهمانی رسمی حتی رقص رسمی می طلبد. اه ... همه چیز رسمی ! لعنت به این مهمانی های رسمی که بهانه ای برای غیبت در آنها نیست . باید به خود می بالید که چند سالی است هجده سالگی را پشت سر گذاشته و می توانست در این مهمانی ها حضور پیدا کند . عجب افتخاری !

تنها مورد مشابه این مهمانی های پر از سکوت و دیگر مهمانی ها حضور چشمها و نگاه های پر حرارت  و آزار دهنده بود . اما خوب چه می توان گفت . شاید به عقیده ی آنها مهمانی رسمی ، چشم چرانی رسمی نیز می طلبد !

اکنون دیگر اثری از آن رنگها در صورتش نبود ، به روی تخت دراز کشیده بود و مشغول کش و قوس بود . همچنان که لحظات را با نارضایتی مرور می کرد به خواب رفت .......... ! 

 

 

 

- اوه اوه .... چقدر غر زدم . خودم کم آوردم ! دیگه به بزرگی خودتون ببخشید .

 

 

 

Cheers

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 15:28  توسط cupid |