تبليغاتX
frozen words

 

 

یه سری از آدما هستن که براشون فرق نمی کنه تو چه جوری راه می ری .

یه سری از آدما هستن که براشون مهمه که تو چه جوری راه می ری .

یه سری از آدما هستن که می زنن قلم پاتو خورد می کنن که اصلا راه نری !

مثل تو... !

یه سری از مردها ظاهرشون مردونه نیست اما خیلی مردن .

یه سری از مردها ، هم ظاهرشون مردونست  و هم خودشون خیلی مردن .

یه سری از مردها ، ظاهرشون عجیب مردونست اما خیلی نامردن !

مثل تو...!

یه وقتهایی آدم دلش نمی خواد سکوت کنه و می کنه .

یه وقتهایی آدم دلش می خواد سکوت کنه و نمی کنه .

 یه وقتهایی آدم دلش می خواد سکوت کنه اما (ببخشیدا !) سکوت ، آدم رو  می......ه     :)   !

مثل الان ... !

 

 

Cheers

 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 14:50  توسط cupid | 

گریه : فرایندی بی نظیر و زیبا که طی آن عضلات صورت به فعالترین زمان خود می رسند ودر مواردی که به اوج رسد  پس از مدتی بی رمق شده و باعث خواب آلودگی و حالت تهوع در فرد می شوند و تورمی نسبتا زیاد در چهره (مخصوصا اطراف چشمها) ایجاد می کند.این فرایند به دلیل تولید اشک باعث شستشوی کامل مجاری تنفسی می شود.(پس حتما هر چند وقت یک بار این کار رو انجام بدین)

نکات قابل توجه :

-         در حالت ایستاده یا نشسته :
مزیت این روش جاری شدن اشک به طور مستقیم و عمودی در صورت است.  بهتر است به محض حلقه زدن اشک در چشمها به فکر دستمال باشید چرا که اندکی بعد آبریزش بینی امانتان را می برد . به ازای هر قطره اشک دو قطره آب بینی . "که به شدت باعث کلافگی خواهد شد ."

-         در حالت خوابیده ( البته طاق باز) :

در این حالت دیگر با مشکل آبریزش بینی مواجه نیستید چرا که مستقیما در گلو و حلق جاری شده و بیشتر از سه چهارم آن را میل خواهید کرد . اما بد نیست قبل از هر چیز دو عدد دستمال در طرفین صورت خود قرار دهید زیرا با مشکل کنترل اشک  مواجه خواهید شد . چون در این حالت مستقیما به داخل گوشها و موها جاری می شوند . " که به شدت باعث کلافگی خواهد شد ."

-         در حالت خوابیده ( به پهلو) :

حتی المکان این روش توصیه نمی شود . برای کتنرل اشک یک طرف صورت مشکلی نیست چون بی واسطه به روی بالش فرود می آید در حالی که به دلیل برجستگی بینی در طرف دیگر صورت دریاچه ای از اشک جمع می شود . از طرفی با کیپ شدن یکی از سوراخهای بینی( در بیشتر موارد هر دو)  مجاری تنفسی دچار مشکل شده و باعث تنگی نفس می شود ." که به شدت باعث کلافگی خواهد شد."

-         در حالت خوابیده (این بار به صورت دمر) :

اگر قبلا عمل بینی نداشته اید و نگرانیی از بابت آن احساس نمی کنید حتما این روش را امتحان کنید چرا که نه مشکل آب ریزش را احساس خواهید کرد و نه جاری شدن اشک (در صورت وجود بالش). که البته این روش به دلیل کیپ شدن کامل بینی و باز بودن دهان جهت تنفس و در نهایت خشک شدن آن " به شدت باعث کلافگی خواهد شد "

-         در حمام :

           این روش به دلیل دخالت آب و نفوذ آن در چشمها تورم بیشتری را در پیش خواهد داشت که البته اگر چندان اهمیتی نداشته باشد بهترین روش به حساب می آید چرا که نه وجود آب بینی و نه اشک را احساس خواهید کرد. اما شاید به دلیل اینکه حضورشان احساس نمی شود در مواردی " باعث کلافگی خواهد شد . "

 

 

اما خوب آرامشی که بعد از گریه به هر کس دست می ده باعث می شه که تمام عوارضش رو به جون بخره !

دیگه.... همین دیگه !

 

 

 

Cheers

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 14:47  توسط cupid | 

-  خوب بخونش دیگه .

 

-  نه. می خوام خودت بخونی .آخه این صدا بدجوری به دل می شینه . تو که این چیزارو نمی دونی دختر .

 

-  هوم. باشه . آخه چیز خاصی هم نیست ....

" دگر  بار صدایی از عرش آمد :

 پس کجایند عاشقانه هایت دخترک آسمانها ؟

ریشه در خاک کرده ای و دل در قفس

آدمکها را نشان کن .قصه ای دگر از سر گیر !

 تا کی تکه های خالی از شعر به آسمان رها کردن؟

 برخیز و سفیدیهایت را پر کن ! "

 

-  قشتگ بود ولی کاش اینقدر کوتاه نبود .می گم.. .دلت واسه عاشقونه هات تنگ شده ؟ بعضی وقتها مشکوک رومانتیک میشیا ! 

 

 -  می دونی ؟  گاهی اوقات دلم بدجوری برای حسهای رومانتیک و حال به هم زن تنگ میشه . گاهی اوقات دلم بدجوری هوای یک حماقت اساسی رو می کنه . گاهی اوقات بدجوری دلم یه درد دل اساسی می طلبه .گاهی اوقات دلم یک عالمه حسهای دخترونه ی وحشتناک و درب و داغون می خواد . گاهی اوقات دلم یک آرایش غلیظ و حال به هم زن می خواد . یه وقتهایی دلم هیکلهای چاق و بدریخت و آف ساید  می خواد .گاهی اوقات دلم هوای تمام اون حسهایی رو می کنه که مخاطب می پرونه . که آدمارو فراری می ده   .گاهی اوقات ........

 

-  بی خود فدات شم . ببخشیدا ولی تو غلط کردی با اون دلت . قربون شکلت برم عوض اینکه اونجا بشینی و حرفهای صد تا یه غاز بزنی بیا اینجا کنار خودم ... کلی باهات کار دارم .اصلا بیا ببینم چی میگی . تو که می دونی من مشکل بعد مسافت دارم .از فاصله ی دور حرف حالیم نمی شه ؟!

 

-  ..................

 

- ...................

 

 

 

Cheers

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 11:31  توسط cupid | 

این هم برای اون دو تا دوستی که کنجکاویشون ذوق ذوق می کرد و می خواستن از آب و هوای این روزها باخبر بشن فعلا به همین چند خط رضایت بدین تا کامل بشه از بقیه هم ممنون که تحمل می کنید:

 

هیچ کس نمی دانست گناهش چه بود . فرشتگان، از گوشه و کنار به وساطت آمده بودند . محکمه بر پا بود .برهنه بود ، آغشته به خون ، از خوف آبرو سر به زیر افکنده بود . از خشم خالقش رعشه بر تن داشت و نالان می گریست . خدایش خشمگین او را نظاره می کرد  . سزاوار تعسیر و عذاب بود و گویی که بخشش در کار نبود .

 شیطان ، رقص کنان می خندید ...!

نا گه...با اشاره ی دستی ، سکوت بر همه جا حاکم گشت و سرانجام، حکم صادر شد و عذاب غفلتش، بر او نازل !

پس او را به سزایش رساندند ..... چیست فرا تر از رانده شدن  !

سالهاست که با پر وبالی شکسته و تنی ملوث به آنچه بر او گذشت ،بی صدا بر خاک می گرید ....

همچنان رهگذران به نجوا از هم می پرسند مگر گناهش چه بود که سزاوار چنین عذابی شد !

 

 

 

 

Cheers

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 20:51  توسط cupid | 

 

یک :

فندق

به من می گه : آخه تو از عشق چی سرت می شه ؟ می گم آخه یکی نیست بگه فندق بو نداده تو که سرت میشه چه گلی به سر خودت و معشوقه هات زدی !؟!؟ اون چیزا یی که تو از عشق می دونی و روش حساب وا کردی گوسفندای کوچولوی توی مزرعه هم می دونن و کلی باهاش حال  می کنن. طفلکی ها اگه بدونن چیزایی که بلدن این روزا مد شده اونقدر ذوق می کنن که فصل پشم ریسی چیزی واسه ریسیدن نمی مونه !

می گم اصلا چه اصراریه که حتما چیزی از این قضیه سرمون بشه ؟ انگار می خواد دم به دقیقه به من ثابت کنه چیزی حالیم نیست . خوب اینو که من خودم از روز اول بهش گفتم . ا لبته یادم هم نمیاد که هیچ وقت توضیحی در این زمینه بهش داده باشم . راستش برام سخته که حرفامو به یه کدو حلوایی ثابت کنم . فکر می کنه که سعی دارم خودمو از هفت دولت آزاد نشون بدم . باورش نمی شه که منم جدی جدی چیزی حالیم نیست .

جالبه.....وقتهایی که می خوای  به همه بفهمونی که نادونی همه می خوان بهت ثابت کنن که نه بابا ...کلی حالیته و خبر نداری . اما بر عکس. وقتهایی که کلی واسه خودت عقل کل می شی...همه چیز بر عکس میشه . انگار دیوارهای دوروبرت هم می خوان بهت بگن که تو یه قورباغه ی  کوچولوی  خنگ و احمقی که چیزی حالیت نیست .

خلاصه که در این زمینه توضیحی یادم نمیاد به غیر از حرفهای تکراری همیشه که ببعی های عزیز هم بهش واقف اند چه رسد به من و شما .........!

 

 

 

دو :

خوب  گناه من چیه ! 

ازش بدم میاد . یه زمانی هیچ احساسی نسبت بهش نداشتم . اما حالا... از خودش از حرفاش ، محبتهای  کلیشه ایش،  ریتم زندگیش شیوه ی دوست داشتنش احساسهای نخ نما شدش و هر چیزی که به اون متعلق باشه بیزارم . حتی دوست ندارم که دیگه به بودنش فکر کنم . می بینی ؟ زمان گذشت . روزها پشت سر هم رفتن اما چیزی تغییر نکرد . بهتره بگم چیزی در من تغییر نکرد . چرا ... فقط یک چیز... بی احساسی به تنفر تبدیل شد . این رو هم مطمئنم که دلم از سنگ نیست . میتونم کسی رو دوست داشته باشم و یا حتی عاشق بشم . اما ترجیح میدم  سالها تنها باشم و دل به یک همچین موجودی ندم . ...

اون روز گفتم بذار یه خورده بگذره . شاید من هم جایی برای اون بتونم توی دلم باز کنم . دو سال گذشت . اما دلم روز به روز از اون خالی تر شد . بهش گفته بودم که به همین سادگیها نمی تونم کسی رو وارد  زندگی هچل هفتم  کنم . اما باورش نمی شد . گفته بودم که کمتر کسی پاش به جزئیات  بی محتوای همین زندگی رسیده . اما باورش نمی شد . حتی گفته بودم که تا به حال عاشق هیچ موجودی نشدم .اما باور نکرد .مطمئن بودم که اون کسی نبود که بتونه روی من(یه باکتری  کوچیک) و احساساتم (یه بادکنک خوشگل)تاثیر بذاره .اما ممکنه برای خیلی ها بهترین باشه . اصلا می دونی چیه ؟ با اخلاق و روحیه ی خشن و مضحک و مزخرف و لزج و حال به هم زن   من جور در نمیاد . خوب گناه من چیه که دوستش ندارم . ... ؟!!؟!؟ گفته بودم که چیزی عوض نمی شه... نگفتم ؟

امروز حتی دیدن قیافه ی  " تئو " هم حالمو به هم میزنه . می دونی که کیو می گم ؟ همون خرس کوچولوی قهوه ای که چند ماه پیش برام خرید . مطمئنم که اگر خوشگل و کیوت نبود تا حالا پنبه هاشو از شکمش ریخته بودم بیرون  . چون با دیدنش هر لحظه یاد این میفتم که چه قدر از اون متنفرم . درست مثل یک بچه ی نا خواسته می مونه(تازه مقصر من نبودم) ......... هر وقت قیافه ی " تئو " رو می بینم نا خودآگاه به یاد" زمان" میفتم که گذشته و هیچ چیز رو عوض نکرده . و بد تر از همه اینکه تازه رسیده به جایی که خودم از روز اول پیش بینی کرده بودم . و امروز...این پیشامد نتیجه ی حماقت خودشه . نه من .... با این حال احساس نمی کنم که چیزی از دست دادم  . شاید چیزهای زیادی هم بدست آورده باشم .... حتما همین طوره !  :))

به هر حال باید یه جوری خودم رو توجیه کنم دیگه ! 

 

 

Cheers

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 19:27  توسط cupid | 

اعتراف

وقتی تو تاکسی نشستم و دو تا عاشق تو بغل هم ولو شدن چطور می تونم هوس یک آغوش گرم رو از سرم بیرون کنم ؟

وقتی پسرک گونه های دخترک و دخترک دست پسرک رو می بوسه چطور فکر یک ماچ آبدار رو از سرم بپرونم ؟

د ... آخه نکنین این کارو . نمی گین بچه می بینه دلش می خواد ؟ نمی گین شاید اون موقع که دلش خواست کسی کنارش نباشه؟ نمی گین بچه دلش تنگ می شه ؟ ای بابا ..... روزگار .....

(وقتی پیاده شدن ، تا زمانی که بوق راننده در نیومد ، یاد کرایه نیفتادن.امان از عاشقی ! )

نتیجه اینکه .... اومدم بپرم تو بغلش یهو از درد خواب از سرم پرید . اونجوری نیگام نکن  . خوب خواب بودم . پسرک رو از دیوار کنار تختم تشخیص ندادم .......!

قیافه ی متفکرانه به خودت نگیر . نگو که از این خوابا نمی بینی . یادمه یک بار اعتراف کردی که وقتی مشغول بوسیدنش بودی یهو احساس کردی کرکهاش رفته تو دهنت . آخه داشتی خرس پشمالوتو می بوسیدی . اون هم سر و ته . یعنی از باسن مبارک !

 

cheers

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 18:2  توسط cupid | 

 

 

...........

ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه ی صبح . حیات دانشکده خلوت بود . دخترک چون همیشه با همان بی تفاوتی خاص خودش به حیاط دوید . با عجله از خواب پریده بود و فرصتی برای گشت و گذار مقابل آینه پیدا نکرده بود . تخته ی طراحی و کاغذ های لوله شده را به روی میز وسط حیاط رها کرد و جهت پر رنگ نمودن چهره به دستشویی روانه شد .

همچنان که در آینه سرگرم خودش بود ، گویی که وجود چیزی توجهش را به پشت سرش جلب کرد . نا خواسته چرخید و چشم به توالت روبرو چرخاند  . آنچه می دید جنینی رنگ پریده و چروکیده بود که در گوشه توالت افتاده بود ...!
چهره در هم کردو.... . چند قدمی به عقب برداشت . متعجب و شاید وحشتزده از آنچه می دید ، بیرون آمد . وسایلش را از روی میز برداشت  و به سمت کارگاه دوید . انگار که کسی را ندیده باشد ، پشت میزش نشست .

عجب خوش آمدی . آن هم در توالت ! احتمالا در یکی از طبقات همین ساختمان ، مادر هنرمندش به عزای میلاد آن موجود نا خواسته نشسته و با قلمو و رنگ سیاه و زردش طرحی نو خلق می کند .

صدای اطرافیان او را از افکارش بیرون کشاند .گویی که با خود می گفتند چه چیزی دخترک سر به هوا و نا آرام همیشه را اینچنین بهت زده به روی صندلی نشانده !

پیش از آنکه از آنچه دیده بود برای کسی گوید ،  دقایقی بعد خبر پیدا شدن آن موجود در توالت دانشکده ، چون شایعه ای قوی بر لبها بود . انگار که همه قصه ای تازه برای نقد و بررسی پیدا کرده بودند  .

 

 

cheers

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 18:1  توسط cupid | 

اشکها و لبخندها

 

شاید تا به حال به این موضوع که اشکها و لبخندها در شرایط متفاوت چه معنایی پیدا می کنند به دفعات اندیشیده باشم اما هیچ گاه چون امروز برای توصیفشان در جستجوی واژه ی مناسبی نبوده ام .

لبخندی گویای احساس رضایت از موقعیتی . گریه ای از سر شوق .

لبخندی از سر بی حوصلگی و رفع تکلیف . گریه ای کوتاه و کودکانه ( که اندکی بعد فراموش شود ).

لبخندی تلخ و رنج دیده . گریه ای از سر دلتنگی .

خنده ای پر از حرف و سخن ... پر از سوال . گریه ای از درد و رنج روح و جسم .

خنده ای از خشم و کینه . گریه ای از عصبانیت و شاید ناتوانی .

قهقهه ای کودکانه از ته دل ... بی خبر از غم و غصه . گریه ای از عشق و دلدادگی .

خنده ای برای فراموشی آنچه که هست و پیش می آید . گریه ای از.........

به راستی آن چیز که در چهره است چگونه میتواند از دل بگوید !؟!؟

شاید در طول روز ، از کنار صدها چهره ی نا شناس بگذریم بی آنکه به هویتشان بیاندیشیم  . شاید گاهی از میان این تعداد، سوژه ای نیز برای خنده های موقت خود بیابیم . اما کمتر به این فکر افتادیم که پشت این چهره ها چه می گذرد . انسانی که از روی شخصیت زنانه اش ظاهر خود را آراسته کرده باطنش به چه شکل است  ؟....و آیا سادگی ظاهر ، نشان بی تفاوتی به خود است ؟

انسانی که از کنار ما گذشته و شاید، لحظه ای تنها، زشت و زیبا بودنش توجه مان را به خود جلب کرده چه نا گفته هایی در پس چهره  دارد ؟

چه انسانهایی که از کنارمان گذشته اند و ما ندانستیم چه مصیبتهایی آنها را اسیر خود کرده...چه دردهایی که به جانشان رخنه نکرده... شاید تحمل مرگ عزیزی و شاید بیماری لاعلاج خود............

می دانم که هیچ گاه قادربه شناخت کسی نبودم و نخواهم بود . چرا که همه ی ما انسانها را با چشم خود می بینیم. یعنی آن طورکه خود می خواهیم . نه آن طور که هستند  . همان طور که سالهاست مرا آن گونه که خواستند دیده اند...... نه آن گونه که هستم .

اشکها و لبخند ها نیز همیشه دچار برداشتهای سطحی اطرافیان شده اند . مگر زمانی که دیده نشده باشند..... مگر زمانی که دیده نشده باشند ..........!

 

 

 

Cheers

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 20:57  توسط cupid | 

در جمع دوستان بودیم که دگر بار صحبت از آن شب شد . به درخواست هلن عزیزم قصه ی آن شب را در اینجا می نویسم .

با تنی چند از دوستان ، همسفر عزیزانی از سرزمینهای دور بودیم . چند روزی را به نهران گردی گذراندیم  . قرار شد در این میان  زمانی را به دیدن مکانی مقدس و در عین حال ساده و خالی از زرق و برق اختصاص دهیم .و در نهایت به پیشنهاد درویشی که یکی از دوستان چندی پیش،  کاملا اتفاقی در میدان دربند او را دیده بود، شبی را برای بازدید از آن مکان برگزیدیم . مکانی که تا به آن روز هیچ کدام ندیده بودیمش .و این گونه بود که با جمعی ده نفره به پیشوازآن  شب  رفتیم . واما قصه :

بدون سوار جاده را از سر گرفتیم . پر پیچ و خم تر از آنی بود که اتومبیل آز آن بگذرد . شب کویر بود و آسمان لبریز از دانه های نور . چشم به آسمان می رفتیم و ستاره  می شمردیم . اندکی که پیشتر رفتیم تپه ای مملو از نور نمایان شد که شعله ی هزاران شمع روشن به روی آن می رقصید . گویی که گوشه ای از آسمان به زمین افتاده بود . عده ای با چشم گریان و دستان لرزان شمع در دست به کنار تپه می رفتند.... ترودینتا ( یکی از همسفران که خانمی 28 ساله بود ) با زبان غریبش به نجوا گفت دختر به کجا می نگری . چشم از آسمان برگیر که آسمان همین جاست . انگار که حرفش را نشنیده باشم ،بی اختیار  نزدیکتر رفتم . شمعی خاموش به روی زمین افتاده بود . با نور شمع کنارش روشنش کردم . شمعی دگر را دیدم که خالی از نور می شد . به سراغش رفتم . دوباره شعله ورش کردم . ندانستم که این کار را چند بار تکرار کردم . اما چون به خود آمدم ، همسفران کنارم نبودند . آن طرف تر کلبه ای ساده و کوچک بر گل نشسته بود  . که بی تردید همان مکان مقدسی بود که تا به آنجا به دیدارش آمده بودیم . نگاهی به اطراف کردم . دستهای رو به آسمان بود که بی اختیار به سوی کلبه می رفتند . چشمانم از همیشه باز تر بود .در بهت به سر می بردم . تنها صدای سکوت خود را می شنیدم . همچون غریبه ای که از جنس آن جمع نبود ، به فضا خیره بودم  . قدم به داخل کلبه نهادم .......

ساده بود ، بی ریا و کهن .چه بسیار بودند دستانی که به التماس به در و دیوار کشیده می شدند . در میان جمع گوشه ای را خالی یافتم  . همان جا نشستم . همچنان غرق در سکوت  . خیره به اطراف . هیچ گاه خود را اینچنین ندیده بودم .  احساس گنگی داشتم . سرم سنگین شده بود . صدای هلن که مشغول توصیف اطراف برای  مارلینی ( همسفر دیگرمان  دختری 25 ساله)  بود مرا به خود آورد .آن طرف تر امید  و عزیز دیگری را می دیدم که آنها نیز در حال توجیه لحظات برای همسفران بودند .  آنها نیز چون من در بهت بودند .هیچ گاه اینچنین ندیده بودمشان اولین بار بود که چنین سخن می گفتند.... !

در میان صداهای گنگ اطراف ،  صدایی شنیدم که به تکرار " یاهو " را به زبان می آورد . به دنبال صدا چشم چرخاندم . گوشه ی دیگر کلبه زنی جوان نشسته بود  . شالش به پشت افتاده بود  و موهای سیاهش به روی شانه پریشان . از پا تا به سر سپید بر تن کرده بود . از زیبایی هیچ کم نداشت  . چشمانش بسته بود و به پهنای صورت اشک می ریخت . از لبهایش جز لفظ " یاهو " چیزی شنیده نمی شد . از خود پرسیدم این دیگر کیست . اینجا چه می کند..... . در سوال و جواب خویش می چرخیدم که دوباره صدای ترودینتا  بیدارم کرد . پرسید : او چه می کند ؟ چه می گوید ؟ به یاد نمی آورم در جوابش چه گفتم . تنها همین جمله در ذهنم مانده که "هر که هست گویا از ما پریشان تر است ....  خدایش را  اینچنین با قلب دردناکش می خواند ....."

اندکی بعد همگی از کلبه خارج شدیم . احساس عجیب و تازه ای سر تا پایمان را فرا گرفته بود  . از خود می پرسیدیم امشب چه بر ما می گذرد که اینچنین پریشانمان کرده است . در راه بازگشت به خانه حوادث اخیر در حاشیه ی نگاهم موج می زد . آنچه می خواستم تنها اندکی سکوت بود . و  چه دشوار بود فرار از سوالهای بی جواب همسفران.بی تردید سوالها فراتر از دین و ایمان پریشان و به باد رفته ام بود.

به خانه رسیدیم . و دیگر هیچ گاه حال و هوای آن شب را در خود ندیدیم !

 

 

ببخشید که بهتر و دقیق تر از این یادم نمونده بود که بنویسم . اما اون شب باعث شد که دیگه هیچ وقت از این مسئولیتها به عهده نگیرم . خدایی سخته .منو چه به جو گرفتگی آخه؟

 

 

 

 

 

cheers

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 19:24  توسط cupid |