![]() |
![]() |
|
|
آن روزها بته ی یاس بزرگی گوشه ی حیاتتان بود . روزی که عطرش تمام خانه را در بر گرفته بود ، آن را نشانم دادی و گفتی : " این همانی است که تورا به یادم می اندازد .ظریف و زیباست ، لطیف و شکننده ، چون تمام لحظه های خوش عالم گرانبهاست و البته معطر . آنقدر معطر و ماندگار که با گذر لحظات، از مشام پاک نمی شود ..." امروز که پس از مدتها از کنار خانه تان گذشتم ، هیچ اثری از عطر یاس نبود . هر چه چشم چرخاندم بته را ندیدم . از لابلای میله ها سرک کشیدم . تنها برگهای زرد حیاط را به چشم دیدم که در همان گوشه به عزای بته ی یاس نشسته بودند . ناگهان چشمم به پنجره ی اتاقت خیره ماند . خوب یادم هست که همیشه از کاکتوس بیزار بودی . و امروز ، حاشیه ی پنجره ی اتاقت پر شده است از چند ردیف گلدانهای کوچک کاکتوس . مرگ بته ی یاس نیز فراموشت شده .غیبتش را برایت موجه کرده اند . شکی نیست که این روزها با گذر نسیمی مملو از عطر یاس ، با دستهایت راه بر نفس می بندی که مبادا عطرش مشامت را بیازارد . با خود می گویم بیچاره کسی که با دیدن کاکتوسها یادش می کنی . وای اگر تیغهایشان او را به یادت بیندازد ... و اما حرف آخرم ... گلهای خار دارت نیز دیر یا زود به زوال می روند وکنار بستر یاس می نشینند. چرا که باغبانشان چون تو ناشی است . امیدوارم روزی نرسد که پشت پنجره ی اتاقت اثری از آن گلدانهای کوچک نیز نباشد ! Cheers |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 22:46 توسط cupid |
|
|
دو سه خطی از این قصه مونده بود و من هم یادم نبود، گفتم تمومش کنم بذارم اینجا شما هم بخونید . بهتره قول بدین که شب موقع خواب بخونیدش . در ضمن از حالا بگم که اگر خوندین و خوابتون نبرد من مسئول نیستم . فقط ببخشید اگر احتمالا مثل قصه های قصه گو آبکی شده ! قصه گو و شهر قصه گنبد کبود قصه ها، این روزا فرسوده شد . قصه ی بود و نبود آدما، نخ نما و کهنه شد . این روزا قصه خریداری نداره . قصه گوی شهر قصه ، دیگه هیچ کاری نداره . آخه قصه گو همیشه قصه هاش پر از غمه . آدمای این روزا صبر و قرارشون کمه . دلاشون تا خرخره تو ماتمه . این روزا زندگی ها پر از غمه . دیگه شادی دل بریده از همه . قصه گو نشسته بین کاغذ پاره هاش . دیگه هیچ کس نمیاد، توی شهر قصه هاش . قصه گو چشماشو هم کرد . چند تا قصه سر هم کرد . قصه های آبکی . راست راسکی . شلوغ پلوغ و الکی . تا اومد که قصه هاشو از تو خوابش برداره ، پا توی دنیا بذاره ، یهو غول قصه سر رسید ، قصه هاشو سر کشید . یه دفعه از خواب پرید . دنیای غمگین بی قصه رو دید . قصه گو چشماشو دوخت به آسمون . قطره های اشکش دونه دونه شد روون . پریشون و غصه دار ، اشکاشو از رو چشاش می زد کنار . قطره ها چکید و چکید. ریخت رو زمین .... چی شده ؟ چی شده ای قصه گوی نازنین ؟!!؟ قصه گو بغضشو قورت داد . با خودش گفت : این کی بود که منو دلداری داد ؟ یه صدا بود . یه صدای مهربون . یه صدای آشنا و خوش زبون ! دوباره شنید که می گفت : منم اینجام . اینجا روی زمین . نگاهم کن ! زیر پاهاتم ببین ! قصه گو سرش رو چرخوند . یهو از تعجب ...خشکش زد و موند ! پری ناز و قشنگ قصه ها ، از میون اشکهاش اومد بالا . یه پری نازنازیه خوش ادا . اون که قصه گو می شناختش مدتها ! قصه گو با دیدنش خوشحال شد . تو چشاش اشک و لباش خندون شد . پری گفت : تو آسمون خواب بودم . توی خواب ناز بودم . اشک که از چشات چکید ، صدای گریه زاریت تو آسمون ، تو کهکشون همه ی دنیا پیچید . تو همونی ...که همیشه قصه هاش... شادی میاورد به دل پیر و جوون . چی شده که های های گریت رسیده به آسمون ؟ قصه گوی مهربون ! قصه گو گفت : چی بگم . غصه هام زیاد شده . قصه هام سیاه شده . دیگه قصه م نمیاد . دنیا واسم تار شده . عمریه قصه می گم . واسه ی پیر و جوون . اما امروز شدم ... یه قصه گوی بی نشون . دیگه دل ، میلی به قصه های تازه نداره . دیگه چیزی واسه گفتن نداره. جادوگر پیر قصه ها ، اومد و شهرو طلسم کرد . دیگه خورشید نتابید . هوا شد بارونی و سرد. دیوارای شهر قصه همه بی رنگ شدن . آدماش سنگ شدن . هر چی فریاد زدم که تا صدامو بشنوی . تا بیای طلسم شهرو بشکنی، تو صدامو نشنیدی ... تا که امروز با صدای گریه هام، یهو از خوابت پریدی . پری ناز و قشنگم . تو که از قدیم قدیما .... اومدی تو قصه های خالی و بی رنگم . دیگه مدتهاست تو قصه هام ، خبری از تو نمی شه . خیلی وقته خسته و دلتنگم . پری ناز و قشنگم . اگه باز مثل قدیما تو بیای پیشم بمونی . بیای و تو قصه هام ورد شکستن طلسمو بخونی ، دوباره مثل قدیم قصه هام رنگی میشه . شهر قصه ی دلم شلوغ می شه . شاد می شه . تو که هستی ، یه عالم قصه میاد به خاطرم . وقتی نیستی انگاری از هر چی قصه خالی ام . پری گفت : قصه گوی مهربون ! قصه هاتو دوست دارم . طاقت دیدن غصه خوردنت رو ندارم . اگه با موندن من قصه هات تازه می شن . آدمای قصه هات شاد می شن . از طلسم جادوگر رها می شن ، من میام پری قصه هات می شم . همدم روز مبادات می شم . هر چی بخوای همون می شم . قصه گو اشکاشو پاک کرد . پری قصه اومد ، خیالشو راحت کرد . شهر قصه رنگ وارنگ شد . دیو قصه مرد و سنگ شد . جادو گر ، خودش طلسم شد . خلاصه ... قصه ی ما به سر رسید . کلاغ قصه ی ما به شهر قصه پر کشید . نیست و نابود شدن سیاهی ها ! قصه گو موند و پری قصه ها ! Cheers
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 18:2 توسط cupid |
|
|
به پیشنهاد دوستان قرار شد این بار از آن طرف قضیه بنویسم . از اونجایی که نمی شه در هیچ زمینه ای یک طرفه برخورد کرد ، تصمیم گرفتم رسالت نیمه تمام را به انتها برسانم . یک سری از مواردی که در پست قبل بهش اشاره کردم ، به دلیل اشتراک در هر دو طرف در اینجا دوباره نویسی نمی کنم پس لطف کنید و مجددا به پست قبلی برگردید و پاراگراف اول ( وشاید موارد مشترک دیگر) رو بخونید. چون بنده در اینجا تکرار نکردم، هر چند که مهمه ! خلاصه این بار هم به نفع خانمها ! هیچ وقت فراموش نکن که اون با حسادت زنونه متولد شده . حسادتی که می تونه چند برابر از مال تو قوی تر باشه . چه می شه کرد این حس از بدو تولد باهاش بوده و روز به روز قوی تر شده تا امروز که گریبان تو رو گرفته، پس سعی در از بین بردنش نکن . سعی نکن در مواردی که می دونی تحمل شنیدنش رو نداره چیزی رو به زور بهش ثابت کنی چون اوضاع از اون که هست بدتر می شه . فقط تا می تونی موضوع رو براش باز کن اصلا فکر کن که برای چند لحظه با یک بچه طرف هستی ! اون همیشه بیشتر از تو حرف می زنه . دست خودش نیست ، مغزش بیشتر از تو در این زمینه آمادگی داره ، و از طرفی انتظار داره که تو هم مثل خودش باشی .... نمی گم پا به پاش صحبت کن اما با حوصله همراهش برو و تا اونجا که می تونی شنونده ی خوبی باش . وقتی که اون صحبت می کنه و تو فقط با سکوتت، حرکات سرت و صداهای گلوت همراهیش می کنی ، هر چند که سراپا گوش هستی اما از درک اون خارجه .چون این حرکات هرچند که در آقایون به نشان حواس جمع و متمرکز هست اما در خانمها درست برعکس ،به معنی رفع تکلیف و بی حوصلگیه. چرا که انتظار دارن مثل خودشون هیجان زده بشی ، اعضای صورتت رو حرکت بدی و حتی گاهی دهانت از تعجب باز بمونه در حالی که تو نمی تونی . پس رک و راست بگم که لازمه گاهی براش نقش بازی کنی و الا خیلی زود دچار درد سر جدیدی می شی ! هنگام بحث و صحبتهای جدی همیشه تن صداش از صدای تو بالا تره ، درسته که رو این مساله حساس هستی و از تحملت خارجه اما مدام بهش متذکر نشو که آروم تر حرف بزنه چون از اونجایی که اون می دونه نقطه ی ضعف شما در تحمل صدای بلند هست ، هر بار که بخواد حرفش رو ثابت کنه تن صدا رو بالا و بالاتر می بره .پس در اون لحظه سعی کن با حفظ آرامش خودت و استفاده از همون لحن جادوئیت (که خودت می دونی خیلی دوسش داره ) آرومش کنی . موفقیت تو فقط و فقط بستگی به چگونگی انتقال آرامشت داره ! زیبائیهاش رو تحسین کن . حتی اگر خیلی کم و ناچیز هستن . نترس مغرور نمی شه . اون بیشتر از هر چیز نیاز به تعریف و تمجید داره . این رو یادت باشه که اگر حتی تو هر لحظه دماغ آف ساید و بزرگش رو به رخش نکشی خودش خیلی بهتر از تو می دونه که دماغش زشته . (یا حتی در مورد اندامش ) پس چیزی رو که می دونی بده هر لحظه یادآوری نکن . چرا وقتی اون رو در پوششی می بینی که از همیشه زیباترش کرده این رو بهش یادآوری نمی کنی ؟ تحسین کردن اون در ذهن خودت و حتی گفتنش زیر لب ، کاری از پیش نمی بره . بهتره به ساده ترین شکلی که بلدی بهش بگی که چقدر از همیشه زیبا تر شده . برای چند لحظه ی کوتاه هم که شده اون غرور دردسر سازت رو بذار کنار . یعنی می شه ؟ ممکنه فکر کنی که این جملا ت و حرکات کاملا بچه گانه باشه اما با یک بار امتحان ، به تاثیر همشون ایمان میاری . همین چیزهای به نظر ناچیزه که اون رو به تو علاقه مند می کنه ! وقتی بهت پیشنهاد خرید می ده قبول کن ! درسته که حوصله نداری و خرید کردن اون ممکنه حوصلت رو سر ببره اما باهاش همراه باش . با این کار خیلی خوشحالش می کنی . وقتی که مثل یک بچه توی ویترینها سرک می کشه و با ذوق و شوق به همه چیز نگاه می کنه مثل یک بزرگتر همراهش باش . حتی گاهی سلیقه ی خودت رو بهش پیشنهاد کن ! باید قسمت بدم که روزی که باهاش قرار داری مرتب و تر و تمیز بری سر قرار ؟ د... آخه پسر اون به خاطر تو کلی به خودش رسیده و کلی وقت جلوی آینه هدر داده ، که وقتی با تو راه می ره همه بهت حسادت کنن اونوقت تو حتی همت نمی کنی یک ربع (و نه بیشتر ) جلوی آینه بایستی و به خاطر اون ، موها و صورتت رو آراسته کنی . توجه داشته باش که این مدت زمان در مقابل زمانی که خانمها به اپیلاسیون اختصاص می دن بسیار ناچیزه . یعنی حتی اگر مدت زمان آرایش جلوی آینه رو هم در نظر نگیریم باز هم تو ازش عقبی ! بلند می شی با قیافه ی ژولیده می ری سراغش ! خوب حق داره اگر فکر کنه براش ارزش قائل نیستی ..بیشتر به نظر میاد که خواستی اون رو از سر خودت رفع کنی . برای اون اصلا قابل درک نیست که آراستن صورت و ظاهر ، اونقدر ها هم که تو فکر می کنی کار سختی باشه . وقتی که ناراحته به سراغش برو .تنهاش نذار . ممکنه در ابتدا نگه که مشکلش چیه اما تو همچنان مصر باش . چون وقتی که ناراحته ( درست برعکس تو ) دلش می خواد که ازش بپرسی مشکلت چیه . یه وقت نکنه به هوای اینکه خودت هم در اینجور مواقع آرامشو سکوت و تنهایی رو به همه چیز ترجیه میدی ، اون رو هم تنها بذاری ! اگر این کار رو کردی منتظر طوفانی که در پیش انداختی باش ! (از ما گفتن ) ازسکوتش بترس! ممکنه از اونجایی که خودت در هنگام فکر کردن سکوت می کنی ، از سکوت اون هم چنین برداشتی داشته باشی ! متاسفانه خانمها فقط و فقط در دو حالت سکوت می کنند . یا خیلی غمگین و آزرده خاطر باشن و یا به شدت عصبانی ! پس بهتره قبل از اینکه اوضاع بدتر شه به فریاد سکوتش برسی . نکته ی دیگر اینکه اون هر قدر هم که فهمیده و با شعور باشه اما از اونجایی که خودش تجملی ترین موجود دنیاست ، از مادیات بدش نمیاد . پس هر از گاهی بهتره چیز کوچکی ( حتی خیلی کوچک و ناچیز ) بهش هدیه بدی . ( شرمنده ی جیب خالی همتون ) . مطمئن باش این کار کوچیکت رو طوری برات جبران می کنه که حتی فکرش رو هم نمی کنی ! امتحانش ضرر نداره . ببین چطور بعد از این قضیه رفتارش نسبت به تو تغییر خواهد کرد . وقتی با هم به رستوران یا کافی شاپ میرید و ازت می خواد که در غذاش شریک باشی قبول کن ! اون هر قدر هم که وسواسی و بد دل باشه بدش نمیاد در لیوان تو آب بخوره و یا چنگالت در بشقابش فرو بره ! یه وقتهایی ممکنه که زیاد هم سردش نباشه اما از اونجایی که دوست داره لباس تورو در حالی که از شدت بزرگی، آستیناش از دستاش آویزونه بپوشه و تو هم بهش بخندی و قربون صدقه ی ظرافت زنونش بری ! گاهی هم به قصد امتحان درجه ی از خود گذشتگی تو وانمود می کنه که سردشه و لباسش مناسب نیست . پس حواست رو خوب جمع کن ! (قابل توجه بعضی ها ) بهش بفهمون که درسته که از سکس خوشت میاد اما اون رو فقط برای این نیاز خودت نمی خوای .بذار ببینه حتی در اوج نیاز گاهی به خاطر اون یک همچین شرایط سختی رو متحمل می شی . رابطه ی عاطفیتون در هر مرحله ای که هست ، هیچ وقت از ناز و نوازشش دریغ نکن . ( منظور مقدمات سکس : فضای عاطفی ، حرکات ایراتیک و مهیا کردن یک خیال آسوده ) بهتره بدونی برای خانمها مرحله ی آخر فقط بیست در صد ارزش داره در حالی که هشتاد درصد دیگر مربوط به مقدماتش می شه . یعنی همون مرحله ای که برای تو کسالت آور و خسته کنندست .اون چطور می تونه وقتی که دستش رو مثل دستگیره ی در پارکینگ تو دستات گرفتی باهات کنار باید ؟ مگه غیر از اینه که وقتی می خوای سوار ماشین بشی چند لحظه روشن نگهش می داری تا موتورش گرم شه ؟ اون وقت چطور انتظار داری که اون بعد از چهار تا دونه بوسه ی خشک و خالی تو ، تن به همه چیز بده ؟ بهتره بدونی که اگر تو برای رسیدن به حس جادویی ، به دو دقیقه احتیاج داری ، اون برای رسیدن به همین وضعیت سیزده دقیقه بیشتر از تو به زمان نیاز داره . نکته ی آخر اینکه : ببوسش ! تا اونجا که می تونی و هر جایی که می تونی . به هر حال هیچ کس از سرپرایز بدش نمیاد .یک بوسه ی تو بدون درخواست سکس ، بهترین بک گراند رو از دوستی تون در اون ایجاد می کنه .با هر بار بوسیدنش بهش یادآوری می کنی که همچنان مثل قبل براش ارزش قائل هستی و بهش علاقه داری ! موفق باشیم ! cheers
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 15:43 توسط cupid |
|
طی صحبتی که دیشب با چند تا از دوستان داشتیم از بنده قول گرفته شد که در اسرع وقت آنچه در سر دارم بنویسم . می دونید که اهل شعار نیستم .هیچ ادعایی هم ندارم . پس هر آنچه می گویم بی شک از حیطه ی عمل خودم خارج نیست ! سعی می کنم به ساده ترین شکلی که ممکنه بگم . به شگرد متون ادبی هم پیش نمی رم . گناه ایرادش پای خودتون ! در ضمن خوشم نمیاد بگم کی بخونه و کی نخونه . چون این موارد برای هر دو طرف ( نه در رفاقتها و روابط دو هفته ای و کوتاه که فقط در مواردی که علاقه و دوست داشتن ایجاد شده ) وجود داره منتها با تفاوتهای زیاد . که فعلا در اینجا به یک طرف قضیه می پردازم .پس برداشتهای منفی و یکطرفه نکنید ( پس تا اینجای کار به نفع آقایون ! ) :
اول از همه باید این رو یادآوری کرد که اون هر قدر هم واقع بین و منطقی باشه اما ترجیحا بهتره که وقتی باهاش هستی زیاد از مردهای دیگه و اینکه از فلانی و خصلتهاش خوشت میاد ، براش نگی . چرا که دست خودش نیست گاهی اوقات شنیدن این نوع جملات از جانب تو براش سخت می شه . اما بروز نمی ده . آزادش بذار . تند و تند ازش نپرس که با کی بوده و کجا بوده . می دونم که سخته اما محال نیست . کاری نکن که رفاقتتون محدود به همون قفس دو نفره بشه . آخه دختر خوب اون تا وقتی که فقط و فقط با تو باشه تفاوتی بین تو و دیگران احساس نمی کنه . بذار همه جارو بگرده و دست از پا دراز تر (دو نقطه دی) برگرده پیش خودت . از طرفی وقتی این شگرد رو پیش بگیری دیگه هیچ وقت مجبور نیستی هر دقیقه بابت هر چیز سین جیم بشی . می بینینی ؟ آزادی و محدودیت تو در این زمینه کاملا بستگی به خودت و رفتارهات داره. گاهی اوقات سوالهای بی جوابت رو ازش بپرس بذار بدونه که اون تنها کسیه که از عهده ی بعضی از سوالهای تو بر میاد . .. وقتی با هم به رستوران یا کافی شاپ می رین گاهی این فرصت رو بهش بده که به سلیقه ی خودش برات چیزی رو سفارش بده . یا حتی اجازه بده که از غذایی که به سلیقه ی خودت انتخاب کردی، بخوره . این طوری بهش می فهمونی که از شراکت با اون لذت می بری . چه در خوردن و چه در.... ! هر از گاهی بد نیست پیشنهاد یک پیاده روی طولانی رو بدی یا بپذیری ! خوب .چه ایرادی داره ؟ اینجوری بهش می فهمونی که مجبور نیست هر بار برای دیدن تو و بودن با توکلی هزینه کنه . این رو بدون که با این کار تعداد دیدارهارو به دو برابر افزایش خواهی داد ! وقتی که داره یاد آوری می کنه که فلان اخلاق یا عادتش رو به خاطر تو گذاشته کنار ( یا داره می ذاره کنار) ، با لبخند خشک و خالیت به استقبالش نرو . بلکه با قدر دانی و تشکر خوشحالیتو نسبت به این قضیه نشون بده . با این کارت اراده ی اون رو برای ترک عادتهاش قوی تر می کنی . وقتهایی که پکر و ناراحته بهتره به جای سوال پیچ کردنش سکوت کنی . بهتره بدونی به همون اندازه ای که تو در این جور مواقع ترجیح می دی با کسی حرف بزنی و خودت رو خالی کنی ، اون از صحبت کردن فرار می کنه . یه جورایی دنبال خلوت می گرده تا برای چند دقیقه در تنهایی، درهای سوال و جواب رو به روی خودش ببنده .مطمئن باش که دیر یا زود ، مشکلش رو با تو قسمت می کنه ! از طرف دیگه یادت نره که لازمه گاهی نقش یک مادر رو بازی کنی . نازش رو بکشی و حتی همون قدر که اون لوست می کنه، لوسش کنی.بدونی که با تموم مردونگیش گاهی لازمه که مثل یک کودک باهاش رفتار کنی . فکر نکنی که در خصلتهای مردونش چیزی به اسم نازنازی بودن وجود نداره . بر عکس ! اون هم حق داره . درست به اندازه ی خودت ! این طوری با اعتماد به نفس بیشتر از مشکلاتش برات می گه و تو رو در اونها سهیم می کنه ! از طرفی هم زمانی که داره نازت رو می کشه ، ( حتی اگه تو مودش نبودی) هیچ وقت تو ذوقش نزن . گاهی اوقات اجازه بده که تازت رو بکشه .بذار بدونه که این برخوردش باعث تسلی خاطرت می شه و به این شگردش احتیاج داری . اما همون طور که گفتم فقط گاهی ! و نه همیشه ! چرا که ناز و عشوه ی بیش از حد تو ، خریدارش رو کم می کنه . با این کار براش عادی و معمولی می شی . چیزی که همیشه باید از اون فراری باشی تکراری شدنته . مردها از زنهایی که شبیه هم هستن خوششون نمیاد . همون طور که تو ترجیح می دی فرد مورد علاقت ، لنگه نداشته باشه ... ! که البته این حساسیت برای آقایون نسبت به خانمها چند برابره ! غرور مردونش رو تحسین کن و خصلتهای خوبش رو مدام بهش یاد آوری کن . بذار بدونه که به خاطر کدوم خصلتهاش اون رو به بقیه ترجیح دادی و دوسش داری .نترس از اینکه با این کارت بیش از حد به خودش مغرور شه . بلکه سعی می کنه اون خصلتها رو در خودش پر رنگ تر از قبل کنه . تا همچنان برای تو دوست داشتنی باقی بمونه . سعی کن هر از چند گاهی باهاش به خرید بری و به سلیقه ی اون چیزی برای خودت بخری . گاهی وقتها رو لباس پوشیدنش نظر بدی بهش بگی که فلان لباسش رو دوست داری یا مثلا وقتی فلان رنگ رو می پوشه از همیشه جذاب تر می شه ! وقتایی که هوا سرده و تو لباس گرم تنت نیست و اون بهت پیشنهاد می کنه که کاپشنش رو بپوشی ، قبول کن ! این مورد شاید در نگاه اول خیلی بچه گانه و مسخره به نظر بیاد اما با قبول پیشنهادش بهش ثابت می کنی که به عنوان یک مرد ، تکیه گاهته ! اون موقع که لباسش رو به تن تو می بینه از همیشه بیشتر دوست داره ! به خودت بفهمون که بهش اعتماد کردی و اون همون کسیه که تو می تونی دوسش داشته باشی . پس دیگه دلیلی نداره که برای یک آدم قابل اعتماد فیلم بازی کنی و بخوای خودت رو جلوش به عنوان یه دختر آفتاب مهتاب ندیده نشون بدی . قبول کن که تو هم دلت می خواد دستت رو بگیره ، نوازشت کنه و حتی در آغوش بکشه . اجازه بده که لمست کنه . بذار بدون اینکه احساس کنه وارد حریم خصوصیت شده بی دغدغه بغلت کنه . (بد نیست که در این زمینه یک مقدار بیشتر به جزئیات بپردازم.فکر نمی کنم کسی بدش بیاد ! قابل توجه بعضیها ! ) وقتی تو بغلش هستی با شل کردن عضلاتت بهش بفهمون که در آغوشش آروم گرفتی . بذار بدونه که این همون چیزیه که دنبالش بودی(یه آغوش گرم و بازوهاش که بدنت رو احاطه کرده .) . ریتم حرکات بدنت رو از همیشه کند تر کن . وقتی داره لمست می کنه با دستات به استقبال دستاش برو و کمکش کن . اگر در جایی به سمتی رفت که در اون لحظه بهتره نره ، یهو خودت رو نکش عقب . بلکه دو باره با دستات مسیرشو عوض کن . بدون که تو اون لحظات تمام حواسش به عکس العملهای توست . پس خوب می فهمه که منظورت چی بوده ! اجازه بده که ببوستت . این رو همیشه به خودت یادآوری کن که هیچ دلیل منطقیی برای نبوسیدن کسی که دوسش داری وجود نداره . پس از واقعیت فرار نکن . موقع بوسیدن، با بازدمهای عمیقت بهش نشون بده که مثل اون داری لذت می بری ..! یادت نره که از زمانی که دستت رو در اختیارش گذاشتی ، اداره ی اون لحظات به عهده ی خودته . این لحظات به هر اتفاقی که منتهی بشه بیشتر از اون تو مقصری . چرا که کنترلش بیشتر از اون به عهده ی توست . اگر دلت نمی خواد در اون لحظات بیشتر از یک بوسه پیش بری به همون بوسه اکتفا کن و آروم آروم خودت رو بکش عقب . در این صورت اون هم متوجه می شه و ممکنه که تو رو از آغوشش رها نکنه اما می دونه که از اون بیشتر نباید پیش رفت . اما اگر حواستو جمع نکنی و دامنه ی چرخش دستاش رو به روی بدنت کنترل نکنی ، باعث قوی تر شدن اون حس جادویی می شی . که شاید دیگه قادر به کنترلش نباشی . ممکنه که یهو به خودت بیای و همون جا کات کنی اما این رو بدون که بازگشت به حالت عادی برای تو آسون تره تا برای اون . و در اون لحظه با پیشرفت اون احساس جادویی و کات شدنش توسط تو ، فقط و فقط باعث آزار کسی می شی که دوستش داری . پس قبل از اینکه اذیت بشه حواستو خوب جمع کن . اصلا بذار ذره ذره از وجود هم لذت ببرین . اجازه بده که هر بار در خلوتتون ذره ای از قبل پیشتر برین . اما هیچ وقت لذت هفته ها و ماهها رو به لحظه ای آلوده نکن . نذار در همون تجربه های اول ازت سیر بشه . بذار تا همیشه براش قابل به کنکاش باشی . هر بار تازه تراز قبل . خصلتهای مردونش رو به عنوان حقیقت باور کن .درسته که اون تو رو برای سکس نمی خواد اما سکس یکی از مواردیه که اون برای داشتنش به تو احتیاج داره .مثل خیلی چیزهای دیگه ! درسته که حجب و حیا چیز خوبیه اما زیادیش باعث آزار مردها می شه . اگر به سیگنالهای عاطفیش جواب مثبت ندی از تو دلسرد می شه . با تمام خوبیهایی که داری ممکنه یه دختر معمولی و سطحی رو برای گذروندن لحظات عاطفیش به تو ترجیح بده . عصبانی نشو . این طبیعتشونه . این ویژگی حتی در بهترین و کاملترین مردها نیز وجود داره . پس سعی کن در عین تعادل و با توجه به سیاست زنونت ذره ذره در تمام موارد باهاش همراه باشی و این همون چیزیه که اون از تو می خواد . و اما نکته ی آخر، از زمانی که برای اولین بار تو رو بوسیده ، در واقع این اجازه رو بهت داده که هر وقت دلت می خواد ، حتی بی مقدمه اون رو ببوسی . گاهی برای تشکر ، گاهی از سر دلتنگی و گاهی برای آرام کردنش و ایجاد اطمینان خاطر ....! موفق باشیم ! cheers
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 10:52 توسط cupid |
|
|
خیلی وقت بود که نصفه نیمه رهاش کرده بودم .بالاخره سر و تهش رو یه جوری هم آوردم . ای قصه های نا تمام از سیاهی کدام آسمان نازل شدید که تلخی واژه هایتان اینچنین بر زبان نشسته از هم آغوشی کدام حروف زائیده شدید که قصه گو به عزای میلا دتان برخاسته آنگاه که بر شاخه ی درختان سبز ، قفل پاییز صد ساله می بندید بهراسید از آه فرشتگان عرش که نگاه از شما بر گرفته اند آنگاه که موج چکمه های آهنین تان استخوان مردگان را به رعشه می اندازد آن هنگام که در لجن زار مصیبتهای خواب آورتان به مستی پای می کوبید بهراسید از نحسی قدمهایتان که تمام نفرینهای عالم دعاگوی شماست امروز از همیشه نفرت انگیزتر شده بودی . به هر حال من رو یاد این شعر انداختی که هرچند کوتاه اما کامل شد... .ممنون ! Cheers |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 18:45 توسط cupid |
|
|
طلسم نیمه های شب بود . بی هدف در تاریکی قدم بر می داشت . نگاهش چون همیشه به ناکجا خیره بود . کوچه خالی از حرکت بود و بی انتها . باد ،بی رحمانه می نواخت . گویی که از تمام نحوس عالم خلق شده بود. جسمش خالی از روح بود . برهنه بود . نه از لباس که از هر آنچه داشت . صورتش مهتابی و رنگ پریده ، موهایش پریشان ، چشمانش گشاد و خالی از نور . مدتها بود که آفتاب بر او نمی تابید . سالها در تاریکی گذشته بود و او همچنان در ظلمات ره می سپرد . هیچ گاه ندانست که قربانی کدام طلسم است . چیزی را به خاطر نمی آورد . از چشمان کودکی اش تنها شبی را به یاد داشت که دستانی ظریف و زیبا با پنجه های کشیده ، فردایش را در خاک گورستان دفن می کردند . چهره اش به سختی دیده می شد . تیره بود و نا زیبا . تنش بوی تعفن می داد .انگار که خود نیز از گور برخاسته بود .صدایش را می شنید که به تکرار جملات عجیبی را به زبان می آورد .... اندکی بعد همان پنجه ها به سویش آمدند و چشمان بی تکلیف کودک با قدمهای بریده بریده گورستان را با اوکشان کشان ترک کردند . به یاد آورد که از هراس آنچه در پیش بود چندین بار به اطراف چشم چرخاند . ...پس چرا فرشته ای به سراغش نیامد ؟ ....... هوا ابری بود و آسمان خالی از ستاره .آن شب هم باد می وزید . ...... این تمام خاطرات کودکی اش بود . پس از آن شب دیگر هرگز خبری از آن دستها و آهنگ پلید ورد هایش نشد . چهره اش را هیچ گاه به خاطر نیاورد . سالهاست که در تب هذیان از خود می پرسد: پس چرا فرشته ای به سراغم نیامد ؟ ... همچنان شب دراز و کوچه بی انتها بود . و او در تاریکی از روزگار خویش می گذشت ......! Cheers
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 2:33 توسط cupid |
|
|
ا ز اون بالا که نگاه می کنی اصلا دیده نمی شه . نزدیکتر که بیای می بینی مثل یه کرم داره تو خودش می لوله.بالا و پایین . چپ و راست . گاهی وقتا انقدر تند میره که کسی به گردش نمی رسه . گاهی وقتها هم همچین...اینهو لاک پشت . یه وقتایی هم می بینی که یه مدت طولانی از جاش تکون نمی خوره . و هر از گاهی دستش رو سایه بون می کنه ..یه نگاه به پشت سرش و یا حتی راهی که پیش رو داره می ندازه و دوباره راه می یفته . چندین بار هم با برق زدن یه شی ء براق و بی ارزش (شاید یه قوطی کنسرو) گول خورده و از راهش منحرف شده و فرسنگها دور....اما بعد از یه مدت دوباره مثل یه بره ی رام بر می گرده به راهش. گاهی وقتها زندگی میکنه و گاهی وقتها هم زندگی اون رو ........... ! زندگیش بعضی وقتها پر از حادثه و اتفاقهای جورواجور ...و بعضی وقتها هم برای مدتی خالی از اتفاق. بعضی وقتها تو بهت و سردرگمی و گاهی پر از خلاء .شاید پر از بی اهمیتی و سکون....... فرشته ی کوچولوی بالدار که از اون بالا نگاهش می کنه میگه آدم بدی نیست. کم دیدم عصبانی بشه . آروم گریه می کنه و آروم می خنده . مثل بقیه اشتباه زیاد می کنه . بعضی وقتها سر به هوا میشه و خودش رو میزنه به کوچه ی علی چپ .گاهی عقل کل میشه و گاهی احمق ترین احمق . شیطنتهای سرگرم کننده ای داره . گوش شنوای خوبیه . حرفهای خیلی ها تو دلشه اما حرف خودش رو جز تو دل خودش تو دل هیچ کس نگه نمی داره . یه عالمه مغروره . یادش میره که از اون حرفهای گنده گنده ای که یاد گرفته و واسه بقیه میگه خودش هم عبرت بگیره . فرشته ی کوچولو می گه تو کله ی کوچیکش یه عالمه آت و آشغال و یه کوچولو مخ داره . از هر چیزی یه ذره یاد گرفته و همه رو با هم قاطی کرده . بعضی وقتها انقدر مهربون میشه که آدم وا می مونه . بعضی وقتها هم از فرط بی احساسی می خوای بترکونیش . خدارو چه دیدی ! یه وقت دیدی عاشق شد . به هر حال یا خودش کور میشه و یا عشق رو کور میکنه . از آدمهای کمی بدش میاد . آدمهای زیادی رو دوست داره . وقتهای کمی آروم میگیره . خیلی ها به بودنش.مسخره بازیهاش و شیطنتهاش عادت کردن و خیلی ها هم نمی تونن تحملش کنن. آخه بعضی وقتها بد جوری یک دنده و لجباز میشه . با این حال تحملش مشکل نیست . چون آدمهای زیادی هستن که از اون بدترن . ......... خودمو گفتما.............................:).............................. Cheers
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت 10:16 توسط cupid |
|
|
خوب انگار یه جورایی منم اسباب کشی کردم . اینجا از پرشین بلاگ بهتره اما بلاگ سپات بهتر از اینجاست . به هر حال می شه به عنوان چرک نویس ازش استفاده کرد . و اما یه توضیح نه چندان کوچولو ! قبل از هر چیز این رو یاد آوری کنم که من حدود شش هفت ماهه که هیچ وبلاگی نداشتم . بعد از پکیدن unforgiven angel که خیلی هم دوسش داشتم و کلی هم با دوستان روش کار کرده بودم و یه عالمه خوشگل بود، یه چند وقتی وبلگ نویسی رو بوسیدم گذاشتم کنار . که البته کلی به نفع دوستان شد . چون برای چند وقت از دست چرندیات بنده راحت بودند .( بابت این قضیه هم یک تشکر به من بدهکار شدین ) .این رو هم گفتم که مثل اون دفعه از بی کاری شایعه نسازین ! دیگه اینکه این بار برعکس دفعات پیش دیگه یواشکی ننوشتم و در اولین فرصت با خبرتون کردم . پس غر غر اکیدا ممنون ! در مورد قالب اینجا هم باید یه فکری به حالش بکنم . اما فعلا نه حسش هست و نه وقتش ! پس همین طور که خزعبلاتم رو می خونید ریخت و قیاقشم تحمل کنید تا ببینم چه می شود .. cheers |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 22:29 توسط cupid |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
| پیوندها |
|
وضعیت نمی دونم چی چی تار عنکبوت کوبیسم سولاخ تو دیوار فینقیل برای همیشه |
|
RSS
|