تبليغاتX
frozen words

 

 

 

 

 

این متن قسمتی از یک داستان نسبتا بلند که فکر می کنم بقیه ی قسمتهاشو هم کم کم وارد بلاگ کنم . حالا فعلا اینو داشته باشین تا ببینیم چی میشه .

 

 

 

آن روز صبح ، همان صبحی که دیگر تکرار نشد ... لابلای هوای خاکستری ذهن خواب آلودم در حاشیه پنجه ی نور صبحگاهی که از درز پرده به صورتم می تابید ، صدای ابریشمینش را همچون رویایی می شنیدم که بی وقفه در فضا می رقصید و آرام آرام مرا به دنیای خویش فرا می خواند . دنیایی از نور و طراوت و  رنگ ...از جاذبه ی تخت خواب دل کندم و پرده را کنار زدم. هنوز همه جا تار بود و نور چشمانم را چنگ میزد.در میان تصاویر نا مفهوم ، درست در وسط حیاط ، تکه ای از آسمان به زمین افتاده بود. نگاه نافذش ، گویی که به تسخیر دنیا آمده بود، یک آن از تمام وجودم گذشت و به دورترین نقطه ی آسمان کشاندم . لبخندی فرشته گون که بی تردید از جنس دنیای دیگری بود ، به نوازشم آمد . دستی برایم تکان داد و بوسه ای در هوا به پیشوازم فرستاد . حرکتی که بیش از چند ثانیه طول نکشید ، اما قسم می خورم رقصی به آن زیبایی فقط از آن فرشته بر می آمد و بس . فرشته ای پوشیده از حریری به لطافت پوست مخملینش به رنگ فیروزه . پیراهنی به رنگ آسمان و از جنس آسمان . پوششی که سیاستمندانه در حاشیه ی بازوها و سینه های کاغذینش نشسته بود و طرحی آسمانی به دنیا می زد . با دنباله ای که چمنهای حیاط قصر را به سجده می نشاند . هیچ کس چون من، چمنها را نمی فهمید . که چگونه به زیر پای زیبای دست نیافتنی ام از تشنگی له له می زدند . تشنه از عبوری هر چند کوتاه .

 

یادم نمی آید که چطور توانستم در آن مجال کوتاه خود را به حیاط برسانم . کودکانه در آغوشم پرید و  همچون خروارها پر، میان بازوهایم احساسش کردم .صورتش را به صورتم چسبانده بود و برجستگی گونه های خوش تراشش را در اعماق وجودم حس می کردم. ظرافتی که بی شک خالقش نیز مسحور آن بود . کاش می توانستم از آسمان به تماشای این ضیافت بنشینم و عظمت آن لحظات را فریاد زنم ...

 

صبحانه را در انتهای باغ ، کنار رودخانه خوردیم و طبق معمول مانند دو فیلسوف پر مدعا برای هم نطق کردیم و از ایده های روشن فکرانه ی خود به وجد آمدیم و چون همیشه ، زیبای دست نیافتنی بارها و بارها با ذهن آئینه گونش مرا در عمق خویش غرق کرد . مهارت عجیبی در زیبا تر جلوه دادن واژه های ساده و کوتاه از خود نشان می داد . آنچنان که ساعتها مفتون رقص لبهای سرخش به روی آن صورت جادویی می شدم ، مدام کلمات را در ذهن حلاجی می کردم و او همچنان از شکار کلمات ناب ، دریغ نمی کرد ...

 

شک نداشتم فرشته ای که آنگونه آرام روبرویم نشسته بود ، حادثه ای بود که تکرار نداشت . تندیسی از غرور و تکامل که دیگر هیچگاه دوباره تراشیده نخواهد شد . حال می فهمم که چرا بیرحمانه دست نیافتنی می دیدمش ، حقیقتی شیرین که فاجعه امانش نداد ....

 

غرق در سخنرانی به روی شاخه ی درختی که همچون پلی به عرض رودخانه می رفت نشست و پاهایش را ، که چندی پیش چمنها را به اسارت خویش نشانده بودند ، درون آب رها کرد . با ملاحت بی تکراری رود را نوازش می کرد . هیچ کس چون من ،حال رود را نمی فهمید . هیچ کس جز من و رود، به نوازش آن دو ستون استوار ایمان نیاورده بود . انگشتهایش درست در نقطه ی تلاقی آب و پوست مهتابی اش مانده بود و رود را تشنه به بالا می مکید . دنباله ی لباسش به روی آب نشسته بود و زیبایی اش ، آن طرح آسمانی را چندین برابر می کرد. در میان صحبت گاهی به عکس خویش در آّب ، که خود نیز از اعجاز آن بی خبر بود خیره می شد و گهگاه کودکانه به تصویر موهای مجعدش می خندید و با تمسخری دلنشین جذبه اش را در ذهن من بیدار می کرد . او زنی با موهای مجعد و پیراهنی آبی در آب می دید و من فرشته ای که در آبی آسمان نشسته بود و برگهای درخت به نوازشش خم شده بودند ...      

 

  " بلندیها کم نیستند . سراب هم نیستند . که واقعیت محضند . اما همچون سراب جاذبه ای عمیق در آنها نهفته . باید بدانی که رسیدن به آنها قصه را بیرحمانه کوتاه می کند . از آن پس به ناچار سر به زیر می افکنی و به تماشای دنیا می نشینی. نقطه هایی که دائم در تکاپو هستند . فریادت را می شنوند و لالند . شاید زیر لب از آن پایین چیزی بگویند اما تو نخواهی شنید . . بی صدا و بی احساس و از آن مهم تر ، بی  نگاه . در بلندیها دیگر چشمی نیست که تو را به خود خیره کند ..."

 

 این آخرین جملاتی بود که از آن زیبای دست نیافتنی به خاطر دارم ، با تمام جزئیات ، جزئیاتی که بند بند مرا تسخیر می کرد و او را لحظه لحظه جذاب تر ، باهوش تر و جدی تر ! تمام تصاویر در کنار او همچون خودش برایم جاودان شدند . آنچنان که گرد و غبار این سالها حتی ذره ای از وضوح حضور شیشه ای اش  در خاکستر وجودم کم نکرده است .  سی و هفت سال از آن روز می گذرد اما همچون برگهای دیگر خاطراتم با او ، دست نخورده بر جای خود باقیست .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 17:2  توسط cupid | 

 

 

 

 

 

دیگه راه فرار نداشتم . رسیده بودم به کنج اتاق ده متری و اون سایه ی بزرگ و بدقواره و وحشتناک ، بالای سرم ایستاده بود و با کمر بند چرمی سیاهش  مدام تنم رو نوازش می کرد . با هر ضربه عربده ی بلندی سر می دادم بلکه درد یادم بره هر بار که تسمه ی چرمی به تنم می خورد فریادها بالا تر می رفت . چه بی رحمانه بود که می دونستم همه ی همسایه ها صدای فریادم رو میشنیدن و باز هم کسی رو نداشتم که زیر این کتک خوردن ها به دادم برسه . تنها راه نجاتم این بود که بین بی آبرویی و سکوت یکی رو انتخاب کنم . مهم نبود همسایه ها چی می گفتن فقط لابلای فریاد ها دعا می کردم که اون سایه ی بدقواره زودتر از نفس بیفته و دست از سرم برداره .

 درست مثل شبهای قبل و بعدش . هر بار به یه بهونه . همه چیز با دو تا فحش و ناسزا و تحقیر شروع می شد و بعد از سکوت من که همیشه براش غیرقابل تحمل بود مراسم ، با شکوه هر چه تمام تر پیش می رفت ...

اون بار هم مثل باقی شبها تقصیر من نبود . به بچه ها هشدار داده بودم که کوچه جای شوت های بلند نیست . اما اونها هم مثل اون سایه ی بدقواره ، اهمیتی به حرفهام نمی دادن . تا به خودم بیام ، من مونده بودم و کوچه و توپ و شیشه ی همسایه که شکسته بود . صدای دویدن بچه ها که کوچه رو ترک می کردن پشت سرم شنیده می شد . انگیزه ای برای فرار نداشتم . دیگه بعد از این همه سال ، خوب میدونستم که روزها و شبها هم که فرار کنم باز می رسم به کنج اتاق ده متری .

اون شب... توپم رو پاره کرد ، دلم رو به درد آورد و تنم رو شکست.

نمی دونم زمان برای دیگران هم به همین کندی پیش می ره یا نه اما حاضرم شرط ببندم که عقربه های تک تک سالهای عمر من دو برابر کمتر از عقربه های معمولی چرخید .ساعت چوبی اتاق ده متری بی رحمانه دقایق رو کش می داد .

آخرین پرده ی خاطراتم از اون اتاق ، بهترین روز زندگیمو زمزمه می کنه . همون روزی که بالاخره فریادها به نتیجه رسید .دیگه زیر ضربه های کمر، دردی رو حس نمی کردم .از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم و مدام خودم رو به در و دیوار می کوبیدم که باورم بشه این لحظه ها رویا نیستن. سایه ی بدقواره رو می دیدم که سعی داشت آرومم کنه . دست از کتک زدن برداشته بود و فریاد می زد " بیچاره شدم " .نمی دونم چرا چشماش خیس بود . حس کسی رو داشت که مرتکب به قتل عمد شده باشه . اما نمی دونست که من خوشحالم . من چرا خوشحالم ؟ خودم هم نمی دونستم . تمام تنم داغ بود . سرم سنگین بود . می لرزیدم و می خندیدم . زورم زیاد شده بود و .. می خندیدم . به همه چیز ، همه جا ، به دنیا و حتی اون سایه ی بدقواره که استادانه کابوسهای زندگیمو نقاشی می کرد...

 چیزی نگذشت که اونها سر رسیدند ، به هر حال مهمانهای ناخوانده همیشه در طول تاریخ مثل غده ی سرطانی خلوت آدم رو به باد دادن . اول زیر بار نرفتم اما خوب... اونها زورشون از من بیشتر بود .از روی لباس یه آمپول بهم تزریق کردن. یه پیراهن سفید  با آستینهای خیلی بلند تنم کردن . اون هم برعکس ! آستینها رو در کوتاهترین زمان به پشتم بردن و به  هم گره زدن . هنوز می خندیدم اما دیگه نمی تونستم حرکت کنم . انگار که آمپوله کار خودش رو کرده بود .

 فریاد و درد و سکوت ، نقطه ی آخر تمام خاطرات من توی اون اتاق ده متری بود .  

حالا دیگه سالهاست که از آخرین فریادم می گذره . مدتهاست دلیلی برای فریاد ندارم .چون درد ندارم . بیشتر اوقات می خندم . از رنگ سفید متنفرم . نقاشیهای خاکستریم ، سفیدی دیوارو پوشوندن . این طوری احساس آرامش بیشتری دارم . دکتر می گه طرح رنگی بکش .بلدی نقاشی رنگ دار بکشی ؟!؟!؟ تو دلم به ریشش می خندم ."خوب کسخل مگه خاکستری رنگ نیست ؟ آخه به تو چه مرتیکه ! کون لقت . تو از نقاشی و رنگ چی  سرت می شه . تو اگه نقاش بودی که دکتر نمی شدی . من دیوونه فهمیدم که هیچی بارت نیست ، چه برسه به آدمهای اون بیرون ! فکر کردی نمی فهمم که تمام تیرهات برای آدم کردن من به سنگ خورده ؟ انچوچک فقط یاد گرفته چطور از کارهای آدم انتقاد کنه ! چرا من باید واسه تک تک نقاشیهام و یا حتی کلماتی که توی شعرهام انتخاب می کنم به توی جاکش جواب پس بدم ؟!؟!؟ چرا فکر می کنی بیشتر از من می فهمی ؟!!؟" مطمئنم که تا به حال حتی نتونسته یه دونه از دیوونه های توی آسایشگاه رو به زندگی معمولیش برگردونه . فقط بلده دارو تجویز کنه و وانمود کنه که ذهن آدم رو می خونه !

"بابا" هفته ای یک بار به دیدنم میاد . حالا دیگه بعد از این همه سال هم قد و هیکل خودم شده اما هنوز هم سایه ی بزرگ و بدقواره ای داره که تمام ترس نوجوونیم رو به تنفر تبدیل می کنه . هنوز هم چیزی جز سکوت براش ندارم . اما مدتهاست که با کمربند سیاهش به سراغم نیومده . دیگه وقتی به دیدنم میاد کمر نمی بنده . فک کنم این هم پیشنهاد اون دکتر احمق باشه ! به هر حال من از این موجود درست به اندازه دیگران بیزارم . از توپ ، پنجره ، کوچه ، ساعت و اتاق ده متری بیزارم  .

خیلی آروم هلش دادم و انداختمش روی زمین . نشستم روی سینه ش .عجیبه ! چشماش از ترس لبریز شده ! خنده داره . "بابا" از من می ترسه .درست به همون اندازه که من توی اون سالها از اون سایه ی بزرگ و بدقواره وحشت داشتم . موهاشو با دوتا دستام چنگ زدم و سرش رو به زمین می کوبم . فریاد می زنه و عربده می کشه . حتما دردش میاد ! آخه آدم فقط وقتی عربده می کشه که درد داشته باشه ! لابد داد میزنه که درد یادش بره ! کاش که همسایه ها صدای فریادشو بشنون و به سراغش نیان ! 

و باز هم مهمان های ناخوانده ! یکی دیگه از همون آمپولها توی تنم خالی کردن. "بابا" رو از زیر دستام بیرون کشیدن و بردنش بیرون . خوابم میاد ...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 19:50  توسط cupid | 

 

 

 

 

دیگر خبری از آن همه نگرانی نیست . سکوت همه جا را پر کرده . درست مانند مایع غلیظی که آرام آرام به روی زمین پهن می شود و تمام چین و شکن ها را می پوشاند . دیگر ته فنجانم چیزی برای خواندن نیست . به گمانم چندی است که ذوب شده ام . زندگی همچون سکه ای در هوا می چرخاندم . من نیز قرص و محکم می چرخم ، می رقصم و می خوانم . نمی دانم تا کجا چنین چرخان بروم . هنوز نمی دانم بهت و خفقان حاصل از این همه حادثه را با کدام الفبا به زبان بیاورم .

این بار هم سکوت ، و نه فریاد !

الهه هم رفت . کودکی که بی قراری هایش چنان ساده و بی ریا بر شانه های لرزانم می شکست و دوستی که همیشه و همه جا در گوشه و کنار لحظه هایم حضور داشت و در نزدیکترین گوشه ی دلم می نشست و لابلای آن بغضهای پنهان ، ساز دل را عجیب ، خوش می نواخت .

دیگر کسی نیست که با صدای لرزانش ، چشم بسته " فروغ " بخواند و با هوای ابری دلش هوایی ام کند . دیگر کسی نیست که شانه هایم را وقت و بی وقت سیاه کند و دل را به درد آورد . دیگر کسی نیست که با شنیدن صدایم لعنت حواله ام کند و بی صبرانه در کنار لحظاتش بخواهدم . دیگر خبری از آن همه نگرانی نیست .

الهه هم رفت و قصه را بی رحمانه خاتمه داد . او نیز به خاطره پیوست .

زیبا ترین لحظات را با او به دل می سپارم و به پاس شبها و روزهایی که در کنارش ، کوتاه ، گذشت و به خاطره رفت ، باز هم سکوت می کنم . که چندی است شب و روزم فراتر از کلام است و بس .

این هم از اولین پست ، بدون الهه . درست مثل هلن که صفحات سینه چاک تقویمم غیبتش را فریاد می زند . روزهاست که از هم بی خبریم و در تمام این روزها صبور و آرام ، از لابلای برگ برگ این خزان ، هر دو را به آسمان بدرقه کردم . خوب می دانم که از دورترین نقطه ی خیالم با دو چشم لبریزشان در تک تک این دقایق ، که همچون قرن می گذرند ، همراهم بوده اند و از پشت شمشادها به فردا روانه ام می کنند . 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 19:23  توسط cupid | 

 

 

  • خوب ... اینم از این .

          نیما جان ممنون . هر چند که وظیفت بود اما خوب ... ممنونتیم برادر !  

  • امروز زیر اون بارون در حالی که حسابی خیس شده بودم و مثل ژله ی یخ زده می لرزیدم و تو قحطی یه سقف کوچیک منتظر بعضیا بودم ، داشتم به این فکر می کردم که این بارونی که داره مث سگ میباره واقعا  نمی فهمه که بابا جون بسه ! این دفعه دیگه دلیلی برای این همه عصبانیت وجود نداره ؟ هنوز فکرم به آخر نرسیده بود که یه قطره ی گنده افتاد رو دماغم . (شک دارم که آّب باشه ! ) تو گیر و دار قطره های بعدی بودم که یهو بارون بند اومد . البته بند نیومده بود. همه جا بارون می بارید جز بالای سر من . یه چتر سیاه گنده بالای سرم باز بود و آقای جوونی کنارم ایستاده بود .به خاطر شریک شدن چترش با من ، عذر خواهی کرد و با اون صدای بمش بی مقدمه گفت " یکی دو دقیقه ای میشه دارم نگات می کنم . باور کن اگه این بارون چشم داشت و می دید که با چه خشونتی بهش زل زدی حتما تو اولین فرصت دمشو می ذاشت رو کولش و این شهر رو ترک می کرد ! "  لبخند زدم و تشکر کردم . حوصله نداشتم از حرفای جالبش استقبال کنم . با همون لبخند مسخره کلماتش رو دونه دونه بدرقه کردم تا جایی که دیگه حرفی برای گفتن نداشت .  اگه بارون نمیومد مجبور نبودم کنارش بایستم . فقط کافی بود یک قدم ازش فاصله بگیرم تا آسمون تیر بارم کنه !   

 

  •  کاش حتی برای یک لحظه بی خیال اون همه منم منم می شدیم و باور می کردیم که بیشتر از اونی که فکر می کنیم شکننده هستیم .  

 

 

 

 

    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 23:31  توسط cupid | 

 

 

 

 

 

 

درست مانند گلوله ای از نور ، از تنم جدا شدم. نوری فیروزه ای رنگ. تنها بودم ، به جز من نور دیگری  آنجا نبود . کسی به من نگفته بود که باید به کجا بروم اما انگار که نیرویی من را به سمت خود می کشید . بدون آنکه تردیدی در انتخاب مسیرم داشته باشم به بالا رفتم . همیشه شنیده بودم که روح انسان پس از مرگ به بالا پرواز می کند ، انگار دوباره وقتش بود . راستی گفتم روح! باورم نمی شد که روح باشم . نگاهی به خود انداختم ، بیشتر شبیه هاله ای از انرژی بودم تا چهره ای که همیشه از یک روح در ذهن داشتم . گلوله ای از انرژی که از حرارت و دما و رنگ خاصی برخوردار بود . مطمئن بودم که روحم ! یک روح واقعی نه از آن قلابی ها و افسانه ای ها که همیشه در قصه ها و فیلمها از آن دیدم و شنیدم .  داشتم پرواز می کردم اما بدون بال . می دانستم که قانون نیوتن هنوز پابرجاست  اما به روی من تاثیری نداشت .گاهی سرعتم را کم و زیاد می کردم اما وقتی بیش از حد کم می شد انگار همان نیروی ناشناس متذکر می شد که بجنبم و معطل نکنم . مثل کسی که در نهایت باید به خانه بازگردد و به صلاحش است که بیش از این در خیابان هرز نگردد .

باورم نمی شد که باز هم مرده باشم . این اولین باری بود که به این سرعت از تنم جدا شدم . آخرین چیزی که با چشم دیدم چراغ اتومبیلی بود که درست بعد از افتادن تنم روی زمین بالای سرم ترمز کرد ... اکنون  از جو خارج شده ام  . مثل همیشه باید به دنبال حفره ای می گشتم . حفره ای که جنس دیوارهایش از  نوعی گاز باشد . آخرین بار سالها پیش به دنبال این حفره گشته بودم، اما هیچ گاه با مشکلی برای پیدا کردنش مواجه نشدم. سالها بعد، پس از اینکه برای بار آخر به زمین بازگشتم دیگر هیچ وقت به این حفره فکر نکردم انگار که ذهن زمینی ام کاملا از وجود آن بی خبر بود ، تا امروز. برای چندمین بار وارد حفره شدم . حفره ای که به زمین و مشتقاتش مربوط نمی شد و شاید رابطی بین کهکشان خودمان با دیگر کهکشانها باشد .اما اطمینان داشتم که تخیلی نیست .

 می دانستم که راه زیادی را پیموده ام ولی خسته نمی شدم . مطمئنم که اگر هنوز از تنم جدا نشده بودم و از جنس زمینی ها بودم تا به حال از پا در می آمدم و ناچار با پاهای تاول زده بر کف خیابان پهن می شدم. درست نمی دانم چقدر داخل حفره بودم و چند کیلومتر راه رفتم . اما احساس می کردم که سفرم داخل حفره رو به پایان است .دیگر پس از این همه مدت خوب می دانستم که چقدر راه در پیش دارم . البته نمی توانم دقیق بگویم چند ساعت ، چند روز یا چند سال . اینجا زمان به روش زمین محاسبه نمی شود . گفتم که ، اینجا هیچ چیز زمینیی وجود ندارد .  

بالاخره به انتهای حفره رسیدم . اولین بار نبود که سر از برزخ در می آوردم . درست یادم نیست از آخرین باری که به اینجا فرستاده شدم چند سال می گذرد اما انگار همین دیروز بود که با یک دنیا تجربه ها و وعده های جدید ، برای جبران گذشته و آغاز یک زندگی تازه ،برزخ را برای بار آخر پشت سر می گذاشتم و به زمین باز می گشتم .

فضایی بزرگ و عمیق و زیبا که مشابهش را در هیچ مکانی روی زمین ندیدم . به همین دلیل توصیفش به زبان زمینیها غیر ممکن است .هیچ یک از حسهای زمینی در برزخ به کار نمی آید . اینجا هیچ چیز ملموس نیست . همه چیز از نور ساخته شده . همه ی ساکنین از نور هستند . درست مثل من . گلوله های انرژی به رنگهای سفید ، زرد ، آبی و بنفش .خبری از رنگهای دیگر نیست.  تعداد گلوله های بنفش بسیار کم است اما در عوض تا چشم کار می کند ، تا آن دوردستها ، گلوله های زرد لابلای هم می پیچند . تعداد آبی ها از زرد ها کمتر و از بنفش ها بیشتر است . تمام وسایل و ابزارها از تار و پودهای به هم بافته شده ی نور سفید و زرد کم رنگ درست شده اند . شهر عجیبی است . همه با هم صحبت می کنند اما صدایی از کسی شنیده نمیشود . چرا که اینجا کلام معنا ندارد تمام گلوله ها از طریق انرژی خاص خودشان با دیگران ارتباط برقرار می کنند و در واقع با فرستادن امواج به سمت هم ، با هم حرف می زنند ، صدای هم را می شنوند ، یکدیگر را لمس می کنند و حتی می بینند . بعضی ها مثل من از زمین آمده اند و بیشترشان از  منظومه های دیگر. اما کسی با کسی غریبه نیست . همه از طریق همان نیروی ناشناس هدایت می شوند و جریان زندگی در برزخ را طی می کنند . کسی به هیچ کدام از ما نگفته که اینجا از چه قوانینی باید اطاعت کنیم اما نظم عجیبی بر اینجا حاکم است .حتی روحهایی که از دیگران شرور تر به نظر می آیند نیز در اینجا اجازه ی قانون شکنی به خود نمی دهند ...

دوباره همان نیروی عجیب به جلو هدایتم کرد.در بین راه، چهره های آشنای زیادی را می دیدم که مشغول معاشرت با دیگران بودند ، چهره هایی که در زندگی های متوالی در اطرافم نقشی را ایفا می کردند . اما به دلیل ضیق وقت نتوانستم ارتباطی با آنها برقرار کنم چرا که پیش از هر کاری باید به جایگاه خودم بروم . اینجا هر کس متعلق به گروه و مکان خاصی است . در عین حال کسی ، کسی را گم نمی کند . خیالم راحت است که بعدا ، سر فرصت،می توانم با تک تکشان ملاقات کنم . طبق قانون فعلا باید به تازه واردها ملحق شوم تا به پرونده ی آخرین زندگی ام رسیدگی شود . هیچ وقت از این مرحله بیم و هراسی نداشتم .بر خلاف آن چیزی که در بین زمینیها و ساکنین کرات دیگر شایع شده اینجا کسی را به خاطر اعمالش بازخواست نمی کنند . بلکه بنا به میزان احتیاجش ، جلسات مشاوره برایش ترتیب می دهند تا در آینده دیگر دچارشان نشود .

اکنون به جایگاه نزدیک شدم . نمی دانم به حساب زمینی ها چند روز ، ماه و یا سال در برزخ بمانم اما دیر یا زود باید به زندگی باز گردم . شاید روی زمین و شاید در کهکشانی بسیار دور از آن .

   

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 19:2  توسط cupid | 

 

 

 

زمان : سه شنبه ، دوم رمضان، ساعت یازده صبح

مکان : تاکسی

چراغ ضبط روشن . "مثل پس دادن درسه ،آدم از چشات می ترسه، پیش شعرایی که گفته آدم از نفس میفته  "

آینه ی روبرو آنقدر عریض بود که هر سه نفر براحتی یکدیگر را دید میزدند .

سمت چپ : همان دختر باریک اندام و قد بلند با چند حلقه موی فر که از درز صورت و مقنعه بیرون بود( بیشتر از این از خودم تعریف نمی کنم. پس میفتین :) ...! )

وسط : آقایی جوان . قد بلند و خوش اندام . با ظاهری کاملا آراسته و معقول  .

سمت راست . آقای جوان دیگر ( دوست آقای جوان اولی ). از اولی ساده تر و کم حرف تر به نظر می آمد .اما ظاهرش بی شباهت به اولی نبود و کلا نقشی به عهده نداشت جز خندیدن .

 

_ خانم روزه ای ؟

  _ نخیر .

  _ آدامس ؟

  _ بله ... ممنون !

  _ خوشم اومد که تعارف نکردین .

لبخند

  _ اهلش نیستم . ببخشید اگه فکر می کردین بر نمی دارم !

خنده ی بلند

  _ این چه حرفیه ... ای بابا! حالا اینم وقت گیر آورده و در نمیاد.

  _ این باید پاره شه .

  _ پس خودتون زحمتشو بکشین لطفا .

صدای پاره شدن.

  _ بفرمایید. فکر کنم یکی دیگه بیشتر توش نباشه  .

  _ نوش جان ! ... چیزه... می تونم پررویی کنم و یه چیزی بگم ؟

لبخند

  _ بفرمائین !

  _ انصافا دستای خوشگلی دارین .

  _ هه ! ممنون .

هر سه در حال جویدن بودند . 

دوباره کرم جانش حرکت کرد. نوبت به تیر بعدی بود .

  _ ببخشید شما قبلا "مدرسان شریف " می رفتین ؟ من احساس می کنم شمارو اونجا دیدم .

  _ نه . خوشبختانه قسمت نشد و از بین اون همه کلاس کنکور هیچ وقت سر از مدرسان شریف در    نیاوردم .

دوباره خنده ی بلند

  _ چطور ؟ مگه چند بار کنکور دادین ؟ یعنی از منم بیشتر ؟ من هفت بار کنکور دادم تا بالاخره موفق شدم .

   _ عجب اراده ای ! ولی خوب ... به هر حال من هیچ وقت مدرسان شریف نبودم .

  _ عجیبه احساس می کنم قبلا جایی دیدمتون .

احتمالا این بهترین راه برای امتحان شانسش بود . مخ زنی به بهانه ی چهره ی آشنای سوژه !

لبخند

  _ احتمالا قیافه ی من از اوناییه که مشابهش تو خیابون زیاد دیده می شه ! شما بهتره زیاد به این موضوع فکر نکنین.

  _ ای بابا اختیار دارین . اتفاقا موارد نادر همیشه تو ذهن آدم می مونن .

راننده و خانم چادری کنارش با چندین علامت سوال در بالای سرشان هر از گاهی به عقب سرک می کشیدند  . کمی شاکی همراه با احساس تاسف عمیق نسبت به بی بند و باری در جامعه . چرا که احتمالا بی ناموسی و روابط نا مشروعی در صندلی عقب در شرف وقوع بود !

بعد از کمی سکوت و پچ پچ وقت رها کردن تیر سوم بود .

  _ یه سوال ! بپرسم ؟

  _ خوب بپرسین

  _ می دونم که اینجا اروپا نیست اما اگه کسی به شما پیشنهاد خوردن یه فنجون قهوه رو بده قبول می    کنین که همون موقع هر کاری دارین بذارین کنار و قهوه رو بچسبین ؟

کمی مکس ...

  _ خوب از اونجایی که تو بعضی موارد برام مهم نیست کجای دنیا باشم اگه طرف جنتل من باشه حتما می پذیرم .

وسطی رو به سمت راستی کرد .

  _ ایول ! باختی ! ...... آخه می دونی خانم؟ من و این شرط بستیم .این گفت قبول نمی کنه . قرار شد هر کی باخت قهوه رو اون حساب کنه !

  _ خوب بابا صب کن ! خانم گفتن اگه طرف جنتل من باشه ! ولی این چه ربطی به من و تو داره ؟

  _ بیخود خودتو با من قاطی نکن ! ...... خوب پس طبق چیزی که گفتین الان باید بریم سراغ قهوه !

  _ حواست کجاست جنتل من ؟ ماه رمضونه ! ..... اگه نبود میومدم . اما شرمنده .

  _ ای بابا ! لعنت به این شانس . خوب میذاریم واسه بعد افطار ! خوبه ؟

  _ نه دیگه ! بحث الان بود . اما حالا که شدنی نیست کلا منتفیه !چون بعد از افطار کارم زیاده دیگه وقتی برای قهوه باقی نمی مونه .

  _ آره می دونم من خودمم باید برم ماشینمو از تعمیرگاه بگیرم . ولی به هر حال امتحانش ضرر نداره ها ! اصلا یه کاری می کنیم ! گل یا پوچ ! هر کی باخت حرف حرف اونه ! قبول ؟

آخرین تیر موجود هم پرتاب شد .

  _ باشه قبول ولی جر نمی زنیا !

  _ هر چند که اگه جر بزنم به نفعم می شه ولی باشه . خیالت راحت ... فقط می شه اون کاغذ آدامسمو پس بدی ؟

کاغذ هنوز مچاله شده در دستش بود .

  _ خوب بذار خوب پاسکاریش کنم که سرنوشتم به این یه ذره کاغذ بنده ! .......... اینم از این ! البته امیدوارم زیاد از هوشت استفاده نکنی هر چند که اینجا بیشتر بحث بحث شانسه !

کمی سکوت ....

 

  _ این پوچه !

  _ شت ! نه ! امروز روز شانس من نبود . ... یعنی تموم شد ؟

  _ آره دیگه .نشد ؟ من بعد از چراغ باید پیاده شم . به هر حال خوشحال شدم . آقا بفرمائین !

  _ نه آقا خانم با ما هستن . بذا تو کیفت من حساب می کنم .

  _ آخه نمی شه که !

  _  چرا نمی شه . می تونی امتحان کنی . یادمه اهل تعارف نبودی !

  _ هنوزم نیستم.باشه !  و ممنون . خوشحال شدم .

  _ منم همین طور .البته اگه ماه رمضون نبود می شد خوشحال ترم بشم !

لبخند

  _ خدافظ .

  _ قربونت . خدافظ.  

 

 

 

 

...........................................................................

 

 

 

 

 

زمان :شنبه ،ششم رمضان . ساعت دوازده و نیم ظهر .

مکان : پارکینگ

این بار تنها دو نفر . هر دو دختر .( حوصله ی توضیح بیشتر ندارم )

 

  _ ای وای ! هانی دسته کلیدمو تو شرکت جا گذاشتم .

  _ کوفت ! الان می گی دختر خوب ؟ پس در پارکینگو چه جوری باز کردی ؟

  _ بابا کلید پارکینگ رو سوییچ ماشینه. کلید بالا رو دسته کلیدمه !

  _ من که عمرا تو این ترافیک دوباره برم بیرون . می خوای بری خودت برو !

  _ نه بابا کجا برم . زنگ می زنم با آژانس بفرستن . البته اگه کسی باشه. معمولا آقا اسماعیل تا ساعت دو تو شرکته مگر اینکه امروز زودتر رفته باشه .......ای بابا این ماه رمضونم دردسری شده ها ! 

هر دو وسط کوچه ایستاده بودند . یکی مشغول شماره گیری بود و دیگری به انتهای کوچه خیره مانده بود .

  _ ای بابا هیچ کس بر نمی داره . حالا یه امروز که ما کارشون داریم همه مفقود شدن .

  _ نکنه همه رفتن خونه !

  _ امکان نداره . احتمالا رفتن جایی. بر می گردن . هر چند دقیقه یه بار می گیریم ببینیم چی می شه . ولی به هر حال شده شب تو کوچه می خوابم و شرکت نمی رم .

  _ پوف.... تو دوست داری وقتی به ته کوچه نگاه می کنی چی ببینی ؟

  _ در حال حاضر آقا اسماعیلو ! که دسته کلیدمو گذاشته تو سینی چاییش و داره برام میاره . اما یادم باشه سر فرصت به این سوالت جواب بدم . 

بی آنکه حرفی رد و بدل شود هر دو به داخل رفتند و  انتهای پارکینگ روی آخرین سکو که مشرف به حیاط کوچکی بود نشستند.

  _ هه ! بازم اینجا ! از آخرین باری که با هم اینجا نشستیم چند وقت می گذره ؟

  _ فکر کنم یه ماهی می شه . پدرام تازه گورشو گم کرده بود . یادته ؟

پک عمیقی که به سیگارش می زد مجال پاسخ سریع را از او می گرفت . چشمانش ریز شده بود و با سر  تایید می کرد . همچنان که دود را به بیرون فوت می کرد ادامه داد

  _ آره .خوب یادته ها ! و چقدر جالبه که پدراما همه شون اسکلن .... هه ! پسره ی پررو ! ولی تاحالا دقت کردی ؟ چرا اینجا ؟ این همه جا واسه نشستن هست !

  _ بله ! نکته همین جاست جوون . اینجا تنها جاییه که هم دنجه و هم آنتن به مقادیر زیاد یافت می شه ! اه  چه بوی بدی میاد . معلوم نیست چه کوفتی سوزوندن .

  _نه بابا طبق معمول بوی غذای مینا خانمه.خوبه این تنها زندگی می کنه و کسی مجبور نیست دستپختشو بخوره ! ای بابا !   جدی جدی کسی تو شرکت نیست . کاش یکی مث من چیزی جا گذاشته باشه و برگرده .

  _ این دوچرخه رو ببین .شاهد چه صحبتهایی که نبوده !

  _ آره انگار بدشم نمیاد. همچین ساکت فالگوش وا میسته و با اون چراغای مسخرش زل می زنه تو چشای آدم که من خودم گاهی به وجود گوشهای نداشتش شک می کنم .  راستی ! پرسیده بودی دوست دارم وقتی به ته کوچه نگاه می کنم چی ببینم؟  ها ؟

سیگار چهارم را آتش می زد .

   _ دوست دارم یه آینه ی بزرگ ته کوچه باشه که تمام کوچه رو معکوس توش ببینم.تا حالا خودمو تو کوچه ندیدم .

 دوباره سکوت به حرف آمد . هر دو آرام بودند . انگار نه انگار که قرار نبود در آن وضعیت باشند . یکی زانوهایش را بغل کرده بود و سرش را به آن تکیه داده بود و همچنان با دکمه های سبز و قرمز گوشی ور می رفت و هر از گاهی به سیگارش پک می زد . دیگری یک دستش روی زمین و دست دیگرش صاف و کشیده به روی زانوی تا شده اش آرام به عقب و جلو تاب می خورد و آهنگی را با خود زمزمه می کرد . انگار که چیزی به ذهنش خطور کرده باشد خم شد و  به پایین سکو داخل حیاط نگاهی گذرا انداخت و خندید .

  _ چیه ؟

  _ اینجا رو دیدی ؟ یهو به ذهنم رسید که چند تا سیگار تا به حال اینجا انداختی !

  _ بی خیال ! صد تا بیشتره . آخه شبا از تو بالکن هم شوت می کنم این وری .

  _ ای بترکی دختر ! خیر سرت قرار بود کمش کنی .

  _ کم کردم قربونت برم . امروز از بی کاری پشت هم اومدم واست . خودت می دونی .مدتهاست روزی دو تا بیشتر نشده........ الو ! سلام آقا اسماعیل کجایین شما  ؟..... ای بگم مهندس چی نشه که چکشم می ده شما براش نقد کنین .آقا اسماعیل من دسته کلیدمو رو میزم جا گذاشتم می شه بدین یه آژانس برام بیاره ؟ ...... چشمتون بی بلا لطف می کنین................

چند دقیقه بعد مینا خانم تنها همسایه ی موجود در ساختمان ظاهر شد .پیرزنی تپل با ناخن های قرمز ! که احتمالا آشپزی بلد نبود. 

  _ سلام

  _ سلام

  _ به به عسلای من . ببینم اضافه کاری می کنین ؟ معمولا عصرا به سرتون می زد میومدین پاتق !

  _ ای بابا پاتق کدومه مینا خانم . کلید خونه رو تو شرکت جا گذاشتم .

  _ د.. خوب مگه من مردم که اینجا نشستین . بیاین بریم بالا ! ناهارم حاضره . من یه دقه می رم سوپر و بر می گردم . میریم ناهارو با هم می خوریم .

  _ نه مینا خانم ممنون . ما روزه ایم .

  _ ای شیطون ! حد اقل سیگارتو خاموش کن بعد خالی ببند ! پاشین ببینم .

  _ آخه زنگ زدم شرکت کلیدو برام فرستادن .

  _ خوب به هر حال خونه هم برین الان چیزی واسه خوردن ندارین . بیخود بهونه نیار . ناهار مهمون من .بعدشم هر جا می خواین برین برین ! بلند شین ببینم !

........

  _ صد دفه می گم اون لا مصبو خاموش کن .بعدم میمردی نمی گفتی کلیدت جا مونده ؟

  _ راس می گی حواسم نبود . ببینم حالا مگه نمی شه روزه باشی سیگارم بکشی ؟

  _ دیوونه .

  _ بی خیال . می تونی چشماتو ببندی و به غذای خوش بوی مینا خانم که قراره همه شو دوتایی بدیم پایین  فکر کنی !

  _ ای وای ! حالا تو خونه رانیتیدین داری ؟ حوصله ی معده درد ندارما!

  _ خدا بزرگه جوون . به خدا توکل کن !

....

  _ ببینم دخترا چی دارین با هم جیک جیک می کنین ؟

  _ هیچی . چقدر این غذاتون خوشمزه شده . دستتون درد نکنه !

 

.....

 

 

 

 

  _ آخ آخ ولی جدی جدی معدم درد می کنه ها !

  _ لطف کن و اصلا صحبت نکن که بالا میارم !

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 20:44  توسط cupid | 

 

 

 

 

در برهوتی از ریگ و ماسه و خار و سراب که از هر سو به آسمان ختم می شود و گزندگان و لاشخورها و بته های گوشتالود تیغ دار و طوفان های خفقان آور یاری دهندگان انسان باشند ، دیگر بیم و هراس از چه امکان پذیر است ؟ ترس از چه ؟ از هلاک شدن که دیر و زود فرا می رسد ؟ یا از رهایی که به کابوسی دگر می انجامد !؟ اینجا آب از سر گذشته . یا نه... در بیابان باید گفت شن و ماسه از سر گذشته . اینجا تنفس هر لحظه مرگ بار تر می شود . باید راهی جدید جست . چاره ای که دیگر در آن نیازی به تنفس نباشد . آن وقت شاید از آن پس دیگر آدمیان، در هیچ رویا و افسانه ای، از بی هوایی نهراسند .

 

رد پایی در کار نیست . تنها خراشی سطحی و کم عمق در حاشیه ی دروغی که روزگاری زندگی می خواندنش ، می خزد و آرام آرام ماسه های دردناک را می خراشد .خطی در امتداد ماسه های داغ همچون دنباله ی پیراهن ساتن سیاهی که تنها ، عضو ناچیز آزار دهنده ای از پوششی زنانه است و بس .

گردبادی از خار و خاشاک همچون پیله ی سختی از بزاقی کش دار ،که به آسانی از تمام مرزهای تنش عبور کرده و در نقاط ممنوعه به تکرار پیچیده ، بی اختیار از سویی به سوی دیگر می غلتاندش و گهگاه همچون ترکه های خشک انار بر تن رنجورش نقش می کشد.در چشمانش دور نمایی از کویر، ماهرانه طراحی شده بود .  پاهایش از آن پیشتر که زمین را با هر قدم به اسارت خویش درآرند، خستگی را به صد زبان معنا می کنند .

 

کمی آن طرف تر تخت سنگی بی رمق از زمین روییده بود . چنان در ماسه ها دراز به دراز افتاده بود که گویی قرنها از آخرین میلادش می گذشت . اندک سایه اش لحظه ای از شلاقهای خورشید در امانش می داشت . نشستن بر زمین داغ از سایش مضراب بر تن خون آلود ساز ، سوزناک تر نیست . زخمه های بی امانی که با هر حمله تکه ای از گوشت و پوست تاول زده ی ساز را می کند و می برد ... و این است تاوان شنیدن نغمه ای هر چند کوتاه اما خوش . اینجا عدالت واژه ی کمیابی است که در هیچ لغت نامه ای معنا نمی شود .اینجا نغمه های خوش همیشه قیمتهای گزافی پرداخته اند .اینجا الفبای زندگی در واژه های وحشت و شهوت و درد و سراب و انسانیت خلاصه می شود. اینجا برهوت است.

 

دیری نپایید که رویای مستی پاهایش در خنکای آب چشمه به کابوس نیش عقربی سیاه به روی ماسه های خشک بیابان ختم شد و سردی ذلال چشمه درسیاهی آفتاب ظهر کویر کم رنگ و کم رنگ تر شد . دیگر فریادی نیست که درد را التیام دهد . از گلوی خشکیده چه فریادی برآید تا فرسنگها دورتر به گوشی رسد؟ چه فریادی جز سکوت و خفقان ؟! 

 

قصه ها چه زود تمام می شوند . انگار که آدمیان دیگر حرفی برای گفتن ندارند . این روزها قصه ها نیز ناجوانمردانه کوتاه شده اند .یکی پس از دیگری می آیند و می گذرند . بی ربط و تلخ و عمیق . فصل مشترکی در کار نیست جز درد و رنج ، تا آنجا که ممکن است . تا آنجا که روح زخمی انسان را به التماس درآرند و جسم کم تحملش را به حال خود رها کنند . آرام و بی تفاوت می گذرند بی آنکه حتی راهی برای التیام زخمها باقی گذارد .اندکی بعد کمی آن طرف تر، درست در نقطه ی تلاقی مرگ و زندگی ، همانجا که کودک رنج کشیده پنجه به دیوار می ساید تا پیروزمندانه از آن تلخی ها برخیزد قصه ای دگر آغاز می شود . قصه از نو ، رنج از نو ...

 

راه را به غلط نیامده بود پس چرا بیابان تمام نمی شد؟ به گمانش ماهها پیش قرار بود از آن گذشته باشد . مو به موی نقشه پیش رفته بود . پس چرا... نقشه ی کوچکش را به روی زمین باز کرد. کاغذی مچاله و پوسیده که خستگی راه بر چهره ی او نیز نقش بسته بود . به سختی قابل به خواندن بود . لابلای آن همه خطوط گنگ روی کاغذ ، خط قرمز مسیری بود که به آینده می رفت... و اما آخرین کابوسی که در نقشه به انتظارش نشسته بود ... خط قرمز ! محیط دایره ای بود که درست در وسط بیابان ترسیم شده بود. انگشت زخمی اش بی حرکت به روی خط قرمز مانده بود و شوری نمک زار نقشه می سوزاندش . این دایره ی قرمز چیزی نبود جز زاییده ی انگشت خونینش که بر روی صفحه ی سفید کاغذ کشیده می شد و لحظه لحظه پررنگ تر می شد . این بار از آن چشمها نه اشک می چکد و نه خون . اینجا برهوت است . پس ازین پس آدمیان خاک می گریند .

 

اکنون ملوث به کابوسی که یکباره تمامی رویاهایش را بر خاک نشاند، همچون دیوانه ای که جز دلخوشی های کوچکش بود و نبود چیزی را لمس نمی کند ، به خط ممتدی در پس سرش خیره مانده و کهگاه بادیدن آینده ای ، که شاید شیرین ترش را آن سوی این برهوت آرزو می کرد ، بی تفاوت لبخند می زند . 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 21:53  توسط cupid | 

 

 

 

تو درست مثل لباسی می مونی که عجیب ازش خوشم میاد.ممکنه تازه نباشی و بعد از این همه مدت کهنه شده باشی . ممکنه لباسهای از تو خوش آب و رنگ تر هم داشته باشم . ممکنه زیاد هم بهم نیای  . شاید وقتی می پوشمت سر و وضعم مثل گداها بشه و فکر کنم که شاهانه لباس پوشیدم . شاید تو یه حراجی خریده باشمت و مارک خاصی هم بهت آویزون نباشه . اما خوب من از تو خوشم میاد ! یادم رفت بگم که اخیرا روی این این لباس چند تا لکه ی بزرگ وایتکس ریخته و حسابی خال خال و بی ریختش کرده  .بابت این اتفاق کلی افسوس خوردم چون دیگه محاله مثل روز اولت بشی.هر چند که بوی اون عطر  آبیه لابلای بافتهات تزریق شده اما برخلاف میلم دیگه نمی تونم بپوشمت.مطمئنم که دیگه این بار اطرافیان شاکی می شن که آخه دختر این چه وضعه لباس پوشیدنه ؟ با این حال هنوز دلم نمیاد بندازمت دور . آخه ازت خوشم میاد ! خوب... یادگاری نگهت می دارم چون منو یاد روزهای خاصی می ندازی .تو لباس خوشبختی هستی که دورانداخته نشدی و قراره نماینده ی خاطراتم از این روزها باشی !

 

 

 

 

شونزده روز دیگه هم به اون روزهای نقطه چین وار و حضور لکنت گرفتت اضافه کن . مهارتت در ترمال کردن لحظات عاشقانه و آروم به طرز وحشتناکی تحسین بر انگیزه ! مثل خون دماغی می مونی که با هزار بدبختی بند اومده و با یه عطسه دوباره شروع می شه .مثل حس یبوست . مثل سرماخوردگی که گلودرد نداره اما تا دلت بخواد پر از آب ریزش بینیه .  مثل مبلغ پرداخت شده ای که دوباره سر برج خودشو به عنوان بدهی پیشین تو قبض جا می کنه. وقتی یادت میفتم نفسم بند میاد. دست خودم نیست . بدبختی اینجاست که حتی یک لحظه هم از ذهنم بیرون نمیری. چقدر تنفس تو این هوا سخته !

هیچ چیز جالب تر از این نیست که جسم و روح و زندگی و آینده ی یه نفر رو به معنای واقعی به فاک بدی و در نهایت به خاطر به اصطلاح درک و شعور بالاش ازش تشکر کنی و بری دنبال زندگیت !جالب نیست ؟ این روزا آدما به خاطر ویران کردن هم از هم تشکر می کنن !

 

 

 

 

از هفت سال پیش تا به حال هر کس با من رابطه ای داشته بی شک از هلن هم به عنوان عزیزترین و نزدیکترین دوستم چیزهایی شنیده . خوب حالا دیگه همه می دونن هلن .... اصولا توضیح در مورد این قضیه اون هم بعد از رفتنش کار مزخرفیه . ترجیح می دم به جای اختصاص دادن یک پست طولانی به این حادثه سکوت کنم . تو این مدت بارها سعی کردم چیزی در موردش بنویسم اما نتونستم . به نظرم گاهی هیچ چیز به اندازه ی سکوت نمی تونه گویای حس واقعی آدم باشه .

همیشه می دونستم که هلن تا کمتر از نیمه ی راه همراهمه . اما نمی دونستم این اتفاق چطور پیش میاد . تا آخرین روز هم نتونستم چیزی از این حس بهش بگم .ترسیدم نگران شه . تنها کسی بود که هیچ وقت مجبور نبودم به خاطر حسهای عجیب و غریبم توضیحی بهش بدم .بی تردید باورم می کرد ...(یادم رفت چی می خواستم بگم)

شنیدن خبر بیماری هلن چنان ضربه ای به من و حباب اطرافم وارد کرد که حتی بعد از رسیدن خبر فوتش هنوز به خاطر ضربه ی اول به زمین چنگ می زدم .درست دو هفته وقت داشتم که باور کنم این همون حادثه ایه که ازش می ترسیدم . فرصت کمی بود . هر لحظه دلتنگ ترم می کرد .حالا دیگه اما روز به روز آروم تر شدم ... یک ماه و چند روز از رفتن هلن گذشته . باورم نمی شد که از هلن هم تنها یک مشت خاطره بمونه اون هم درست لابلای این روزهای تلخ .

 

این اولین پستیه که بدون کامنت هلن وارد آرشیو می شه .

 

 

 

 

 

شدم مثل این راننده های ناشی که وسط جاده چالوس بنزین تموم می کنن و درست سر یه پیچ تند ، در حالی که نا امید روی کاپوت نشستن، پیت به دست با آدما بای بای می کنن . بقیه هم بی تفاوت از کنارش رد می شن و می گن:"هه !  این احمق رو ببین تو رو خدا !  تویی که هنوز نمی دونی آدم تو مسافرت وقتی به پمپ بنزین رسید باکشو چک می کنه حقته تا صبح اینجا الاف بشینی ! " آخرین بار که همچین جمله ای رو از راننده ی متفکر شنیدم با خودم گفتم شاید بنده خدا باکش سوراخ شده باشه . ما چه می دونیم ؟ ولی حالا که خودم پیت به دست و نسبتا امیدوار ایستادم کنر جاده نمی دونم چطور به این راننده های متفکر حالی کنم که بابا غفلت از من نبوده ، قسم می خورم این قارقارک یهو مصرفش رفت بالا ! کی باورش می شه که با این قد و قواره ی ریزه میزش یک ساعته این همه بنزین سوزونده باشه ؟ جالبه که به کمتر از سوپر هم راضی نمی شه !

می دونم که دارید تحملم می کنید و شاید حوصله تون ازم سر رفته اما باور کنید این روزا بد جوری رو زمین ولو شدم .اعتراف می کنم که بلند شدن سخته اما از پسش بر میام . جالبه که وسط این همه شلوغی و فریاد احساس می کنم که به طرز وحشتناکی آرومم ... تلخی های این روزها عجیب توی دلم جا باز کردن ، دوستشون دارم .

راستی امیر ، بیتا ، ساسان ، مهسا ، وحید و ایمان عزیزم ممنون از بابت ایمیل ها و احوال پرسی ها و لطفی که به من دارید و شرمنده از بابت بی ادبی بنده که به خاطر شرایطم جوابتون رو ندادم اما اینجا یک دنیا ازتون تشکر می کنم .   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 4:7  توسط cupid | 

 

 

 

 

ظهر بود و آفتاب درست بر راس ساعت مغزم می تابید . گرمای سیاه و زمختش را بر لطافت کمرنگ پوستم حس می کردم . خورشید زمین را بی رحمانه خفت کرده بود و با پاهای باز و تنی مست و سنگین از شهوت تابستانی  به رویش خوابیده بود . زمین چهره در هم کرده بود و تیرهای چراغ برق را با دو دستش محکم می فشرد . اما... عجیب نبود تن دادن زمین به این معاشقه ی اجباری !

 

درست نود و سه روز بی وقفه از کودکیهای صبح گرفته تا بلوغ بعد از ظهر ، پیاده رو از تجاوز لحظه به لحظه ی آفتاب در امان نیست . هر روز ، ناله های زمین که به اوج رسید ، حوالی ساعت پنج بعد از ظهر ، درست هنگامی که آب شهوت خورشید در جوی جاری می شود  از رمق می افتد و تا فردا صبح  پیاده رو را رها می کند.

 

 و چنار ها چگونه از آب خورشید سیراب می شوند ؟ از آن آب لزج !

 

 اما امروز زمین خسته تر از همیشه است . او نیز چون من دلتنگ روزهای نارنجی شده است.  انگار نه انگار که تنها هفت روز از صفحات سبز تقویم سپری شده . هفت روز داغ و کش دار درست به عمق یک سال ! یک سال بدون نارنجی .

 

در تمام عمرم فصلی طولانی تر از تابستان ندیدم !

 

دیگر  نتوانستم قدم از قدم بردارم. ایستادم. تنم خواب رفته بود و گز گز می کرد .نگاهی به عقب انداختم. بانی ناتوانی ام پیدا شد ، راهی طولانی پشت سرم بود. بیچاره کفشهایم تمام سنگفرشهای طول "ولی عصر" را بی وقفه لیسیده بودند و من بی رحمانه آنها را به دنبال خویش می کشیدم . گویی که بی گناه به مسلخ می رفتند.  پیاده رو آنقدر عریض بود که اگر در عرض آن تلو تلو می خوردم مانعی در کار نبود . برخورد عابر زمختی را با تنم حس کردم... به دیوار تکیه دادم . نفس هایم مانند خطهای سفید وسط جاده تکه تکه شدند. در کمتر از چند ثانیه بدون کوچکترین مقاومت ، تمام نیرویم بر زمین ریخت و زمین دو دستم را به دهان گرفت . بیچاره زمین ! خود از درد به خود می پیچید و به ناچار من را نیز متحمل شده بود .

 

چشمهایم را بستم . به یاد روزهای نارنجی نفسی تازه کردم و دوباره به راه افتادم . خوب می دانستم که به هر قیمتی که شده نباید بایستم .  این روزهای سخت غنیمتند. وقت تنگ است . دیر بجنبم شاید به اندازه کافی بزرگ نشوم . باید بیاندیشم ، بیاندیشم به آنچه بی رحمانه بر خود می گذرانم . بیاندیشم به آنچه در مرگ آورترین لحظات با روحم کرده ام. بیاندیشم... و سرد بگذرم .

 

مدتهاست که آرزو می کنم به وسعت اندیشه هایم زمان در دست داشته باشم .

 

اگر آن مردک چاق  زود تر از من بر صندلی جلوی تاکسی نمی نشست می توانستم فرصت شیطنتهای دست هرزه ی مرد غریبه را در صندلی عقب از او بگیرم . کاش می فهمید که تحمل دستانش از همیشه نفرت انگیز تر است !  کاش می فهمید که خسته تر از آنم که حتی نگاهی از سر خشم به او بیاندازم .

 

افسوس که خشمگین نیستم ، خسته ام!

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 21:41  توسط cupid | 

 

 

 

 

ساعت یک ربع به شش صبح بود . باران تازه بند آمده بود و نسیم خنک مچ دستش را که از پنجره آویزان بود مانند پوست مرغ خال خال و متورم کرده بود . تمام ثانیه ها به سکوت می گذشتند . جز نفس صدایی از آن دو فرشته نیز شنیده نمی شد . تنها صدای سایش چرخهای اتومبیل با اسفالت خیس ، گوشهایش را قلقلک می داد .  

 

 ضبط اتومبیل روشن شد . سی دی مورد علاقه ی پدر شروع به چرخیدن کرد:  " آسمان چشم او آیینه ی کیست ، آنکه چون آیینه با من روبرو بود ، درد و نفرین ... " سنگین بود و  از حوصله ی هر سه نفر خارج. نیمه رها شد . مهم نبود بقیه ی آهنگها چه بودند . چراغ ضبط خاموش شد و دوباره لبهای سکوت به حرف آمد...

 

ساختمانی دلگیر . با انسانهایی لبریز از لبخندهای تهی . اتاق شماره ی صد و بیست و هفت و کیف شماره ی صد و بیست و هفت ، هدیه ای بود که در بدو ورود حواله اش کردند. داخل کیف، همراه با لوازم شخصی مورد نیاز یک دست بلوز و شلوار صورتی و چند دست خاطرات مشابه و مزخرف و دردناک چپانده شده بود . آستینها طبق معمول کوتاه اما تا می توانستند گشاد بودند.

 

دستش را به روی پیشانی گذاشت و به روی تخت دراز کشید . این بار بغض غلیظی در گلویش مانده بود که با هر تلنگر می شکست . این بار توان پنهان کردنش را در خود نمی دید .نه آنکه ترسیده باشد ، نه ! که از تکرار این حادثه غافلگیر نمی شد. اما این بار تنها بود . دیگر در انتظار کسی نبود که گاه یواشکی و گاه با هزار ترفند به ملاقاتش بیاید . تداخل متروک شدنش و تنها ماندنش با پوشیدن لباس صورتی چشمهایش را براق و لبریز می کرد .

 

از اولین دیدار خوب می دانست که به خود راه دادنش بزرگ ترین ریسک جوانی ، با اون بودن سبزترین رویای زندگی و رفتنش وحشتناک ترین تراژدی عمرش خواهد شد . با این حال پذیرفتش .اما... عاشقانه ی بی رحمی بود که باید به انتها می رسید . افسوس ، چه زودهنگام ! قصه ی کوتاهی بود از جنس لذتهای کودکی با ورقهای کاهی و رنگی .اما انگار که کاغذهای کتاب را در کوتاه ترین زمان ریز ریز کرده باشند و از بالاترین پنجره ی برج به پایین رها کرده باشند.او ماند و آسمانی پر از کاغذهای رنگین و خواندنی . پر از کاغذهایی که دیگر نمی توانند کتابی شوند . هر کدام به گوشه ای افتادند.

 

 خیلی زود مستی رویای سبز از سر پرید و جز تهوعی مزمن چیزی بر جای نماند .رویای سبزی که به تمامی با او گذشت و گذشت . رویایی که انتهایش به دالان سرد و تاریک و نمور از بغضهای شکسته ختم شد . وحشتناک تر از آن بود که در اولین دیدار مقابل چشمانش پرپر می زد.  

 

صدای غریبه ای که پیراهن سفید و تخت بدقواره ای برایش آورده بود بیدارش کرد . تختی که قادر است تنها در چند ثانیه تمامی امید ها و دلخوشیها را از انسان صلب کند . وقتی با لباس سفید به رویش دراز می کشی دیگر مهم نیست که تا چند لحظه پیش خنده های دلقک وارت را حفظ کرده باشی . سنگ هم که باشد نطقش کور می شود . تخت عجیبیست . مهارت چشمگیری در صبور کردن انسان دارد . هر بار که به رویش بخوابد به ازای هر دقیقه ماهها بزرگ تر می شود . رشد می کند و به عمق می رود .

 

دستانی نرم و دوست داشتنی که از بدو تولد همراهش بود صورتش را نوازش می کرد . بوسه ی دلچسبی بر گونه اش نشاند و به خدایش سپردش . در آسانسور باز شد . همه جا سبز بود . کف زمین، سقف ، دیوار و حتی انسانها ! سبزی دلگیر و دردناکی لابلای نفسهایش پیچیده بود . پیچید و پیچید تا به خوابی عمیق فرو بردش ...

 

پیش از آنکه بیدار شود پیراهن سفید عاریه را که قطره های قرمزی به رویش چکیده بود از تنش درآوردند و لباس صورتی را به تنش کردند . مهمانی تمام شد !

 

بار دیگر با نوازش پنچه های بد قواره و نخراشیده ی "درد" که با ظرافت و مهارت نفرت انگیزی بر بند بند تنش می رقصید بیدار شد . چد ثانیه ای گذشت . تمامی آن تلخی ها یکباره بر سرش ویران شد و این بار آهی از درد روح و جسم ، بغضش را پاره کرد . دردی که این بار بر خلاف همیشه آرام جانش بود و سنگ صبورش . دردی که به لطفش نیازی به توجیه اشکها نبود .

 

دوباره و چند باره دیدن درختان چنار خیابان ولی عصر از پشت پنجره . پنجره ای که رگبار بهار خال خالش می کرد . دوباره دیدن لانه ی کلاغ پیر و بد صدا به روی چنار . دوباره پشت همان پنجره و همان چشم انداز . این بار از پشت پنجره ی اتاق صد و بیست و هفت ! و این بار بدون او !  

 

 

 

  

 

 

  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 19:20  توسط cupid |